عصر امروز کلاس نداشتم. قرار بود یک نشست هنری و آیین افتتاح یک نمایشگاه هم با مشارکت «گالری اُ» در شهر برگزار شود. دودل بودم که بروم یا نروم. بالاخره خودم را راضی کردم وقتی قرار است در خانه به بیبرقی بخوری، از خانه بزن بیرون و برو «پیرسوک». همچه رفتم که به پایان افتتاحیه برسم و نخواهم با کسی معاشرت کنم. وقتی رسیدم، هنوز جمعیت نپراکنده بودند. عمدا رفتم به کوچهی بالاتر و یک دور قمری زدن تا زمان بگذرد و بعد که برگردم به آنجا، جماعت رفته باشند.
از بین آثار به نمایش درآمده، تنها یکی از تابلوهای «افشان دانشور» را دوست داشتم. قیمت گذاشته بودندش یک میلیارد تومان. یعنی کسی در شیراز اهل خرج کردن هم چه پولی برای اثر هنریست؟ راستی، وقتی در سالن نمایشگاه بودم، تنهای تنها از پای این تابلو به سراغ دیگری میرفتم، هر چند که چند نفری آشنا در گوشه و کنار آنجا مچام را گرفتند و سلام علیکی کردیم. موقع خروج در کتابفروشیی مجموعه چند جلد کتاب کودک به بهای قدیم دیدم و خریدم، و به طور اتفاقی، به مجموعهی اشعار کمیابی از «محمدرضا اصلانی» برخوردم که میدانم دوستاش دارد. آن را هم برداشتم.
در راه که برمیگشتم از مقابل محل پیشین ساختمان نیروی انتظامی گذشتم که در جنگ چهل روزه بنایش دو نیمه شد و تنها اسکلتی از بقایایش به جا مانده بود. امشب دیدم کلا همه چیز را آوار کردهاند و چشمانداز آنجا فقط یک فضای باز است. بعدتر، در گذر از مقابل تجمع جلو دانشکدهی پزشکی، ترجیعبندی که در آسمان فریاد زده میشد، میگفت: «حی علی القصاص».
آنقدر زود برگشته بودم که انتظار داشتم به نیمهی پایانیی بیبرقی در خانه برسم، اما در نهایت تعجب، وقتی رسیدم دیدم که برق نرفته است. در خانه را که باز کردم، «فِرِدی» با فریادی به استقبالام آمد: «کجا ول کردی رفتی، مردک؟ مگه حواسات نبود که موقع غذا خوردنام از کف دستهاته؟» حالا منتظر هستم که او بیاید تا اگر خواست شعری از آن مجموعه که گفتم، برایم بخواند و بعد از آن بخش هفتم مجموعهی «۱۹۲۳» را با هم ببینیم.
تمام سختی امروزت میارزه به پاراگراف آخرت شهاب 🤍
پاسخ دادنحذفسختییِ خاصی که نداشتم، اما جای خوباش همون پایانه.
پاسخ دادنحذفآخی فردی 😍
پاسخ دادنحذف