۱۵ شهریور ۱۴۰۵

تتمه ی بابونه ی ایران

 آب جوش میارم، تتمه ی بابونه ای که از ایران آورده بودیم را میریزم توی گیره ی دمنوش. لیوان ممه ای ام رو بر میدارم. ( این لیوان را از وقتی شیردادن را شروع کردم خریدم تا یادم بمونه ممه هام علاوه برنقش های ارزنده ای که داشتن، یک نقش پر افتخار دیگر رو هم برعهده گرفتن و من تا عمر دارم ازشون قدردانم) توی این لیوان بی شمار چایی شیردهی، رازیانه، بابونه و هزار و یک جور دم نوش نوشیدم. الان هم که دیگه داره پاییز میشه و عصای دستم است. 

چایی بابونه ام را میذارم دم بکشه. کف پام را شروع میکنم کرم مالیدن. (اینجوری خیلی احساس میکنم یه کار مفیدی دارم برای خودم انجام میدم ) و کانال تلگرام نویسنده ی مورد علاقه ام را باز میکنم. هاجر رزم پای نازنینم. دختری که چند سالی هم از من کوچکتر است، چند کتاب نوشته و من تک تک کتاب هاشو با ذوق قورت دادم. توی کانال تلگرامش گاهی تک نوشته ، گاهی موزیک یا فقط عکس میگذارد. من عاشق تک نوشته هاشم. چند وقت پیش یک استوری گذاشته بود از یک کرم ضد آفتاب که چلانده بودش و چیزی ازش نمانده بود، کپشن؟ پایان یک دوران باشکوه. آن زمان حدس زدم منظورش این باشد که این ضد آفتاب دیگر در ایران پیدا نمیشود یا همچین چیزی. نوشته اش دقیقا درباره همین بود. اینکه داروخانه پیشنهاد داده بیا نمونه ی مشابهش راببر. و خسته است از کپی های بی کیفیت و اورجینال های دور از دسترس. از معاشرت و دوست بگیر تا کار و تفریح، خسته از کوتاه آمدن و جایگزین کردن است. 



پریروز با دخترخاله ام در ایران حرف میزدم. همسن من است. با هم دوران های طلایی زیادی داشتیم. نزدیک دانشگاه شریف کار میکند. میگفت گاهی که لازم میشود اسنپ بگیرد، قصه هایی از این اسنپ ها در میاید که باید کتابشان کند. تعریف میکرد یکبار راننده پسر بسیار جوانی بود، ازش پرسیده: « خانم اشکال نداره من چندتا تلفن بزنم؟» و پریسا هم گفته نه چه اشکالی داره. به کلی از دوستانش در اقصی نقاط دنیا زنگ زده بوده و داشته گیر و گورهای جدید پذیرش گرفتن را با آنها حل میکرده. کاشف به عمل آمده شاگرد اول شیمی شریف هستش. میگفته برای چند گرم از مواد آزمایشگاهیشون که قیمتش ۲۰۰ میلیون میشه داره قبل و بعد و بین کلاس هاش روی اسنپ کار میکنه، وگرنه پروژه هاشون ارزش پابلیک شدن و مقاله شدن نخواهد داشت. 


دیشب با مامانم ویدئوکال میکردم ، میگفت چند روز پیش یه پسر نوجوانی اومده جلو گفته میشه برای من ساندویچ ماکارونی بخری؟ مامان منم که معلم بوده ، بچه ها رو عمرا همینجور به حال خودشون رها کنه. میپرسه شما اینجا چکار میکنی پسرم؟ مامان بابات کجان؟ پسر میگه، ما از افغانستان اومدیم، خودم و چنتا دیگه از دوستامیم اینجا هرجا ضایعات گیرمون بیاد جمع میکنیم. توی آشغالا رو میگردیم، شبا هم همگی توی یه سوله میخوابیم و فردا باز به کارمون ادامه میدیم. یه ساندویچ برام بخر. مامانم هم که اصلا مخالف غذای ناسالم بیرون است، میگه بیا الان بهت غذا میدم. برو بگو دوستاتم بیان. میره خونه و یه چیزایی مثل اینکه از مهمانی دیشبش مانده بوده. درست میکنه میکشه توی بشقاب ، یه چندتایی هم نون از توی فریزر درمیاره و گرم میکنه و میبره براشون. جلوی خونه ی ما یه پارک بزرگ هست، مامان و بابام همیشه میرن اونجا پیاده روی و کلی هم دوست و آشنا و همسایه هستن که همه همدیگرو میشناسن اونجا. این بچه ها میشینن توی پارک مشغول خوردن میشن و میگن بازم نان داری بیاری؟ مامانم میره براشون از توی فریزر یه چیزایی درست میکنه و سریع هرچندتا تخم مرغ داشتیم میشکنه توش و بقیه نان ها رو هم هرچی مونده بود از توی فریزر گرم میکنه ‌و میبره براشون. میگه دیگه این همش بود دیگه هیچی نداریم. خوردید ظرفشو بذارید پشت در. 

به خانم های توی پارک هم میسپارد که اینهمه رستوران و اینور اونور میرید هرچی غذا اضافه میمونه بذارید توی فریزرتون توی این پارک همیشه لازم میشه. 

در همان تماس تصویری بابام اضافه کرد پسرخاله ام اخیرا چهارتا لاستیک خریده ۷۰ میلیون و با خنده میگفت پیام میگه من خودِ این ماشین را چند سال پیش خریدم ۷۰ میلیون. 


 دیگه نه من اون ایران رو میشناسم. نه میتونم تصور کنم که آدم های معمولی چطوری دارن زندگی میکنند. که تعدادشون کم هم نیستند. خودمون و دوروبریامون همه معمولی اند. میترسم و به توی برف کردن سرِ خودم مثل کبک ادامه میدم. کاری از دستم بر نمیاد و طاقت دیدنش را هم ندارم. اینکه بگویم این زندگی حق این مردم نیست، بیش از حد برای این وضعیت نخ نما شده. تازه خودش هیچ حق مطلب را ادا نمیکند.

احساس میکنم در شُرُف یک اتفاق بزرگ هستیم. یا لاقل امیدوارم که باشیم.

۱۱ نظر:

  1. همین. من قدیمها فکر می‌کردم من مثل شترمرغ که از ترس سرش رو داخل زمین فرو می کنه هستم - بعد‌ توی کتابهای بچه ها فهمیدم که شترمرغ اصلا هم‌ همچین کاری نمی کنه و اینها افسانه است- حالا فقط خودم هستم که از سختیهایی که نمی دونم راجع بهش چیکار می‌تونم بکنم قایم میشم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. شترمرغ که نبود، کبک بود! ؛)

      حذف
    2. فارغ از اینکه کبک بود یا شترمرغ، من به عنوان یه جانور مستقل دلم میخواد زمین دهن باز کنه و برم توش!

      حذف
    3. شما که از بیرون نگاه می‌کنید و خبر می‌خونید تصویر واضحی ندارید. حق هم دارید.

      حذف
  2. وضعیت عجیب غریبی شده، اما امید به یک اتفاق آخرالزمانی‌ی بزرگ داشتن ... بعیده!

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آخه شهاب اینطوری هم ادامه یافتنش بعیده! یه حالت سنگ روی سنگ بند نشوی خاصی پیدا کرده.

      حذف
    2. داریم له می‌شیم. یعنی له شده‌ایم، هنوز باورمون نشده که له شده‌ایم. :(

      حذف
  3. جنس پستت، جنس درد مشترکه.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. برای همین نوشتمش نارنجی. ببینم بقیه چطور تاب میارن.

      حذف
    2. برای من ورزش، نوشتن اینجا، علی الخصوص خوندن اینجا Groundم میکنه. پست آخرم رو که دیدی اون رنگ‌های ملایم ..
      ورزش من رو به واقعیت زندگی خودم میاره. صبح بعد از بیدار شدن، عصر بعد از کار و قبل از خواب. یه جورایی می‌شه گفت زمان کمی برای اسکرول و اخبار میمونه. و از نظر فیزیکی و هورمونی بالانس درست می‌کنه.
      اینجا من رو به یه واقعیتی که ازم پنهان بوده پیوند می‌ده. اینکه اخبار راجع به ۱۰۰ درصد جامعه نیست. ولی هیچ کدومشون سر نمی‌کنه. درررررد داره هنوز خیلی . حتی برای منی که دوست دارم فکر کنم از اونجا کندم.

      حذف
  4. سارا جون به قول شهاب له شدیم فقط باورمون نشده :(
    نمی‌دونم چه‌جوری داریم با این افزایش قیمت‌های روزانه و مشکلات سیاسی و اقتصادی و روحی دوام میاریم!
    ولی خوبه که دوام میاریم. باید بیاریم. نمی‌خوام به اینا ببازم 🥺

    پاسخ دادنحذف