روز ۴۵
تنها دلخوشی این روزهام اینه که تابستون داره زور آخرش رو میزنه و پاییز تو راهه ؛ روزها داره کوتاه تر میشه و هوای خنک غروب و دم صبح نشونه های قشنگیه .
.
دیروز از یه صفحه ی اینستاگرام که از دوستانم هست چند جلد از فیلم نامه ی بهرام بیضایی رو سفارش دادم ؛ کنار تختم یه ستون کتاب درست کردم ؛ از فلسفه و تاریخی تا رمان و داستان جنایی ، پسرک هم دیشب رفته از کتابخونه ی هال چند شماره از تن تن رو به ستون کتاب ها اضافه کرده ؛ هر شب قراره چند صفحه براش بخونم .
.
صاد امروز بهم زنگ زد؛ قراره شنبه ی پیش رو دادگاه خانواده باشن ؛ وقت رسیدگی دارن ، میگفت دعا کن جنگ و درگیری پیش نیاد تا تاریخ دادگاه تغییر نکنه و تکلیف زندگیم روشن بشه، گفتم خیالت راحت باشه و تمرکزت رو فقط بذار روی همون روز ، هیچ جنگی در کار نیست ؛ تو به جنگ خودت برس و زندگی ات رو پس بگیر .
.
جوری خسته ام ؛ خسته ی روحی و جسمی ، که دوست دارم چند روز متوالی بخوابم ، در تاریکی و سکوت مطلق.
دیشب نگرانت شدم مستانه جان. امیدوارم روبهراه بشی زود 🫂
پاسخ دادنحذفدزیره جانم خوبم ؛ دورت بگردم که انقدر مهربونی:*
حذفمنم مستانه. منم
پاسخ دادنحذفبیا بغلم سایه جانم
حذفمنم
پاسخ دادنحذفپس بغل لازمی دختر
حذف