هر روز که میگذره پر میشم از ایدههای جدید، ایدههایی که هر روز روی هم انباشه میشن تا یک روزی اجرا بشن، وقتی ایده مینویسم میگم ایول بهت تو چه خلاقی، بعد دفتر رو ورق میزنم میگم تو یه خلاق ترسویی، بعد اعصابم بهم میریزه، میرم رو تراس سیگارمو روشن میکنم، اولین کامو سنگین میگیرم، به همراه اون حس داغی که تو ریههام هست، مشتمو گره میکنم ، و تو سرم صدایی پخش میشه که تو ترسو نیستی ، تو فقط چون ایدههات زیاد شده و اینو خوب یاد گرفتی فقط میچسبی به این کار ، هم روش مسلطی هم هزینه نمیخواد، اصلا تو برای اجرای ایدههات سرمایه داری؟ کی میاد به ایدههای تو اهمیت بده، تو مقصر نیستی تو فقط تو جای بدی هستی . اگه تو یه کشور پیشرفته بودی میتونستی همه ایدههاتو اجرایی کنی، اقلا میفروختیشون.
تو همین لحظه یه صدای خسته دیگه انگار شروع کرد به صحبت کردن. با حالت یأس گفت: تا حالا با چند نفر راجع به ایدههات حرف زدی؟ تا حالا با کدوم متخصصی مشورت کردی؟ تا حالا کی با صدای بلند ایدههات رو خوندی؟
تا حرف نزنی و ایدههات به آوا تبدیل نشه، ناشناخته میمونه و خودت میشی قاضی خودت، متهم خودت و شروع میکنی به حکم دادن و دفاع کردن.
سیگارم رو با همه زورم تو زیرسیگاری شیشهای فشار دادم تا خاموش شه، انگار داشتم صداهارو خاموش میکردم.
پر بیراه نمیگفت، من خودمم با یه دفتر پر ایده و یه دنیا حسرت و یه خروار برچسبهای جور واجور که به خودم چسبوندم. ایندفعه دیگه باید یه فکری میکردم که دیگه انقدر با این لوب درد و درمان ساعتی گرفتار نشم.
گوشی رو برداشتم و به اولین کسی که تو این زمینه موفق بود زنگ زدم و براش ایدههام رو خوندم، اولین باری بود که نوشتههام تبدیل به صدا شد.
حالا که شنیده شد پس قرار گذاشتیم که برم پیشش که کمکم کنه آخرین ایدم رو که وقتی شنید شوق و هیجان تو صداش بود رو باهم از نوشته به گفتار و از گفتار به اجرا تبدیل کنیم.
و تو مسیر اون صدای خسته تو سرم گفت، خوبه که شنیدیم.
افرین که شجاعت به خرج دادی
پاسخ دادنحذفهمه چیز شروعش سخته
حذف