برای جدا کردن چیز کیکم از کاغذ و برش زدنش به هشت قسمت مساوی درحد یک عمل جراحی استرس داشتم. تازه یاد گرفتم اگه چاقومو با آب جوش گرم کنم، میتونم تمیز تر برش بزنم، اما دقیق برش زدن جوری که اسلایسها چاق و لاغر نشن واقعا سخته. ولی تونستم عالی کار کنم. از صد طرف ازش عکس گرفتم و الان خیلیییی به خودم افتخار میکنم.
دیروز ساعت شش و نیم با میم قرار گذاشتیم، بریم سه تا کافه که صاحباشونو میشناسه نمونه ببریم. از براونی و ماربل براونی و چیز کیک سن سباستین هر کدوم یک اسلایس. چیز کیک رو نتونستم خوب برش بزنم و یکیش کامل به کاغذ چسبید و به فنا رفت. مهم نبود، بهترین اسلایسها رو جدا کردم. ولی برای کاملش مهمه همشون درست و سالم باشن.
قشنگ میری با اعتماد به نفس و محکم اسلایسا رو معرفی میکنی دونه دونه، قشنگ توضیح میدی بهشون. میگی از مواد مرغوب و درجه یک استفاده میکنی و ... . الف داشت با این حرفا آمادم میکرد که وقتی میرم نمونهها رو ارائه بدم چی بگم و نگم.
با اینکه سالهاست کار کردم ولی هنوز که هنوزه از اینجور ملاقاتها استرس میگیرم. اصلا من در حالت عادی هم از آشنایی با آدمهای جدید استرس میگیرم. یه شرمی و ترسی هست که نمیدونم واسه چیه ولی هست. تازگیها جا افتاده میگن طرف اضطراب اجتماعی داره. من خود خود اضطراب اجتماعیم.
تو راه، زمان غروبی یه اسمون خوشگل دیدم. سعی کردم به نشونه خوبی بگیرمش. کافه اولی شلوغ، صاحبش داشت با گوشیش حرف میزد. داشتن برای کافهاش که درش شکسته بود شیشه مینداختن. پسره اصلا در فضا نبود. جعبه رو داد به یه دختره گف اینو بذارمن بعدا تست میکنم. ما هم دیدیم اینجوریه پا شدیم.
کافه دومی یه کافه کتاب بزرگ، شلوغ بود. دو صاحب کافه جلسه داشتن. تا اونا بیان. میم اونجا همه رو میشناخت. فلانی رو میبینی صاحب فلان جاست. فلانی کارش فلانه. کلی فلانی اونجا بود که من هیچ نمیشناختمشون. به میم حسودی میکنم، به این شبکهای که ساخته از فلانیهای موفق و پولدار. ولی خوب من مدلم اینجوری نیس . حتی الانم یه بار دیگه ببینم نمیشناسمشون و فراموششون کردم. تو ذهنم اهمیتی نداره ولی میدونم موفقیت ادم تو این مملکت وابسته به همهی این فلانیهاست.
دو صاحب کافه اومدن، تست کردن. سعی کردم توضیح بدم اما حس کردم خیلی لازم نیس، یعنی در توانم نبود. جواب سوالاشون رو دادم، میم ازم مدام تعریف کرد. و من همینطورنگاه کردم. تلاشی که اون میکرد از من بیشتر بود. ولی خدایی همشون خوشمزه بودن. یکیشون با اینکه گف رژیمم کل چیز کیک رو داش تموم میکرد. بلاخره سفارش دادن یه چیز کیک و یه ماربل برای چهارشنبه. هیچ روم نشد ازشون از پیشپرداخت بگم. گف ما فاکتور به فاکتور کار میکنیم. یعنی فاکتور دوم که آماده شد ما فاکتور اول رو حساب میکنیم. اونجا گفتم اوکی ولی الان به نظرم اوکی نیست. حالا این دو سفارش رو آماده کنم براشون اگه اوکی بودن و فروش داشتن یه روز در میون بهم سفارش میدن.
صاحب کافه سومی یه آقای مینسالی بود با یه کافه دنج و خوشگل از همون لحظه اول عاشق وایبش شدم. میم بهش میگف عمو حمید، یه وقتا میره کافش باهاش تخته بازی میکنه. عمو حمیدم یک چیز کیک سفارش داد. هیچ با اونم از نحوه پرداخت و اینا حرف نزدم.
فکر میکنم گند زدم. میم میگه اوکی بود همهچی ولی مشخص بود استرس داشتی، و هیچ وقت به هیچ کدومشون نگو تازه کاری. فکر میکنم کاش یه کم زرنگ بودم مثل میم. اما نیستم. نسیم میگه اشکال نداره یاد میگیری، اینا میشه تجربه.
مامان میگه همین الانشم با اولین تلاش سفارش گرفتی. باید خوشحال میبودم، بودم و هستم ولی بیشتر ترسیدم. قشنگ باید کاسبی کنم. و من از کاسبی هیچیییی نمیدونم.
اینکه با وجود استرس رفتی وسطش و سفارش گرفتی یعنی تو بیستی 👌
پاسخ دادنحذفبه میم که اینقدر حمایتگره یواشکی میگم : مراقب باش توصیه هات باعث استرس مضاعف نشه. هر بار خواستی یه چیز انتقادی بگی که اینونکن اینکار بهتره، اول پنج تا تعریف کن. مرسی
پاسخ دادنحذفچقدر خفن. اصلا حتی اگه سفارش نمیگرفتی هم خیلی تشویق و آفرین داشت که شروع کردی. اصلا همین پرزنت کردنهای اول خودش سختترین قسمته، فارغ از اینکه بعدش سفارشی میاد یا نه. یعنی استرس همون اونقدر زیاده که آدم ممکنه از ترس جا بزنه و تو جا نزدی. نه تنها نمونه بردی، سفارش هم گرفتی. خیلیییی کارِت درسته یوکو. امیدوارم همشون سفارشهاشون رو تمدید کنن و کلی هم سفارش جدید بگیری.
پاسخ دادنحذفآفرین یوکو . به خودت افتخار کن کارت عالی بوده. با اینهمه استرس و هیجان...امیدوارم بدرخشی :*
پاسخ دادنحذفچه عالی! کاش مسیر من به کافهی عمو حمید میخورد و روز چیزکیکهای تازهی تو ...
پاسخ دادنحذفانقددددددر از خوندن این پست خوشحال شدم. که واقعا دلم میخواست بلند برات دست بزنم. تو خیلی شجاعی. و بهت تبریک میگم:*
پاسخ دادنحذف