روز سی و ششم
صبح ساعت هفت و نیم توی لابی بیمارستان بودم ؛ زودتر از خود بیمار رسیدم ، ساعت هشت پ همراه دوتا خواهرام اومدن بیمارستان. پ یه شلوار آبی خنک پوشیده بود با یه تیشرت سفید ، یه وِست جین آبی خوش رنگ هم پوشیده بود و گل سینه ی پرنده ای که براش دوخته بودم رو به سینه ش زده بود. بغلش که کردم ، صورتش و دست هاش سرد بود، میشد راحت متوجه شد که استرس عمل اومده سراغش .
نمی تونستم کلمه ای مناسب اون موقعیت پیدا کنم تا کمی استرسش رو کم کنم ؛ گفت به میم گفتم نیاد تهران ، میخواسته از شیراز بیاد برای عمل کنارم باشه ، گفتم خب میذاشتی بیاد ، دوست داشته کنارت باشه ! گفت دوست نداشتم من رو توی این حال ببینه ! نگاش کردم و گفتم ؛ تو همین الانش از من و همه ی آدم هایی که اینجا نشستن خوشتیپ تر و ناز تری ، لباش خندید، چشماش امّا غمگین بود.
ساعت از هشت گذشته بود که پرستار فامیلی ش رو صدا کرد ، گفت لطفا همراه من بیا عزیزم؛ به پرستار با حالتی معذب گفت : من نمیتونم خوب ببینم ، میشه خواهرم تا بالا همراهم بیاد. حس کردم برگشتیم به دوران کودکی مون ؛ همون زمان ها که دستهای کوچولوش رو توی دستم میگرفتم ؛ اون دختر کوچولو با موهای نرم و نازک که پیراهن صورتی پوشیده ، دستاش هنوز سرده ؛ موهای کوتاه قهوه ای ش رومیبوسم و میگم همراهت میام ؛ تا هر جا که بخوای.
مستانه جانم 😔🫂
پاسخ دادنحذفامیدوارم عملش خیر باشه.
دمرسی دزیره جان ، توکل بر خدا
حذفامید به خیر و تندرستی 🍀🍀
پاسخ دادنحذفممنونم شهاب
حذف🫂❤️
پاسخ دادنحذفسایه ی عزیزم🫂
حذفامیدوارم عمل خوب انجام شده باشه و ادامه ش هم خیر باشه و سلامتی.
پاسخ دادنحذفممنون آنجلیکا جان
حذفآخی منتظر خبرای خوب هستم. یاد خودم افتادم و عمل هام. همیشه بهشون میگم دستمو بگیرید من نمیبینم…
پاسخ دادنحذفبه امید خدا ، امیدوارم برای تو هم همیشه زندگی پر از نور باشه
حذف