پیشنوشت اول: به نظرم باید در راستای جدیتر شدن قضیهی خواندن، یک بار هم «بریده»ها را از سر تا ته بخوانم. دستی به سر و روی آنها بکشم و نظرها را سبک - سنگین کنم. شاید یک دفترچه از آنها درست شود، دستمایهی کارهایی در آینده.
پیشنوشت دوم: مستندی در بارهی «احمد محمود» دیدم، مدتها پیش، که «همسایهها» را قبل از آن که بنویسد، چهطور آدمهایش را در جغرافیای محله جا داده و برای آن کارنقشه رسم کرده بود.
حالا که پس از یک دورهی گذار اولیه اینجا ماندگار شدهام، انگار باید به همان ترتیب، جغرافیای «نوشتن؛ همین و تمام» را خوبتر بشناسم.
و اما ...
دیشب، ناگهان موقع اتو کشیدن تعدادی لباس خطاب به من گفت: «میدونی؟ خیلی وقته برام شعر نخوندیا!» جا خوردم از آن صحبت در لحظه. بعد از مکثی ادامه داد و پرسید: «حالا میخونی؟»
رفتم سمت قفسهی کتابهای شعر، شاعران ایرانی را نگاه کردم و از «پروانههای براهنی» گذشتم. موقعاش بود و نبود. در ردیف پایینتر، شعرای غیرایرانی را دید زدم. با این سختگیر شدنتر، نمیدانستم سراغ که بروم. داشت روند انتخاب طولانی میشد. نگاه او را حس میکردم که ناتوانیام را دارد پس از آن لحظهی ناگهانی و مکث پیشآمده دنبال میکند. یک باره دستام رفت به سمت مجموعهی «زنی در میان دوات» - سرودهی «السمان» و ترجمهی «عبدالحسین فرزاد» - و با آن برگشتم مقابل او که بنشینم و بخوانم، اما دیدم که موقع این یکی هم نبود. گذاشتم سر جایش و رفتم به سمت دستشویی تا سر و رویم را آب بزنم. عرقریز شده بودم و او هیچ نمیگفت. شاید داشت به این نتیجه میرسید که باید بیخیال انتظار شعری را خواندن بشود. باز رفتم سراغ دیگر مجموعههای همان شاعر. برای شکستن گره کوری که گرفتارم کرده بود، شروع کردم به خواندن شعرهای «عشق از سویدای دل» که اینطور شروع میشد: «ای نگونبخت! از آن زمان که از یکدیگر جدا شدیم ...» فهمیدم که اصلا انتخاب خوبی نکرده بودم، اما نمیشد خواندن را نیمه رها کنم. از نخواندن بدتر بود. پس تا ته خط رفتم و چند صفحه ی پیاپی را خواندم. همینطور بیشتر فرو میرفتیم. باز هم عرق از پیشانیام میریخت و او هم که کماکان مشغول اتوی لباس بود و دستاناش بند، داشت از عرق جاری بر گونهاش کلافه میشد. پیش خودم گفتم بروم سراغ آن مجموعهی قدیمیتر: «علیه تو اعلان عشق میدهم»، که شاید با آن گریزگاهی بجویم و فروتر از آن نرویم:
«آه صدای تو، صدای تو!
سرشار از مهربانی میآید،
و زندهگانی را منفجر میکند ...» و همینطور تا به آخر. انگار داشت لبخند میزد. انگار نجات یافته بودیم، هر چند هنوز هم عرق میریختیم. از بس که پشت سر هم به صدای بلند شعر میخواندم، صدایم داشت میگرفت و به زور در میآمد و زمزمه میکردم طوری که او در سکوت خانهمان بشنود. «غادة السمان» میگفت:
«آه صدای تو، صدای تو!
صدای نجواگر شبانهی تو
حلقهی نجات است ...» و بالاخره سکوت کردم.
گفت: «خوبه دیگه! بیا فردا شب هم ادامه بدیم.» به اشارهی سر گفتم که باشد. و همینطور البته عرق میریختیم در آخرین شب مرداد دمکردهی شیراز. کتاب را که به قفسه برمیگرداندم و او بساط لباسهای اتوشده را جمع میکرد، کنترل کولر را برداشتم و روشناش کردم. آه کشیدیم ...
به قول صالح علا یه روز دور هم جمع شیم آه بکشیم :)
پاسخ دادنحذفاوهوم
حذفچه تصویر و نوشتهی قشنگی شهاب.
پاسخ دادنحذفچه خوب که براش شعر میخونی.❤️
من همیشه میگم مردهایی که شعر میفهمن یه سر و گردن از بقیه بالاترن :)
☘️🌸🙏🏼
حذفشهاب خیلی زیبا و با رعایت کامل آیین نگارش مینویسی ؛ خیلی ازت یاد میگیرم.
پاسخ دادنحذفمن گاهی برای خودم شعرهای نزارقبانی رو میخونم ، فکر کنم ریسک عرق کردن زمان خوندش کمه:)
بله، سعی میکنم آیین نگارش رو طبق یک چارچوب قراردادی و مشخص رعایت کنم.
حذفو بله، نزار قبانی گزینهای کمخطریه، اما خوشا بیهوا خطر کردن.
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفدفعهی بعد پروانهها لطفاً. و حتی شاید بیژن نجدی، نثرهاش، که کم از شعر نداره.
پاسخ دادنحذفقرارداد آییننگارشت شخصیه دیگه؟
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
حذفنه آیدا جان! قبلاً در باره ی این موضوع چیزی گفتی و جواب دادم. این قرارداد ماحصل کار تنی چند از ادبا و زبانشناسان معاصر و سرشناسی بود که دیگر همهشان مردهاند. ایرج کابلی با همت بلند خود حاصل هماندیشی ها و مصوبات جلسات شأن را در قالب یک کتاب کرد آورد و منتشر کرد و اسم آن کتاب این است: »درستنویسییِ خط فارسی»
حذف