اواسط فروردین بود.
بهش گفتم سرده، بغلم کن. خواب و بیدار بود. چسبید بهم. سینهاش چسبید به پوست کمرم و گرم شدم. تو همون خواب و بیداری کنار گردنم رو بویید و بوسید. گرمتر شدم. برگشتم سمتش. سرم رو گذاشتم تو گودی گردنش. دستاش حلقه شد دورم. گفت هنوز سردته؟ گفتم: نه، کولر روشنه سردم شد. خندید و گفت: راهش خاموش کردن کولره و بیشتر من رو به خودش فشرد. همونطور که سرم رو سینهاش بود و با موهام بازی میکرد، گفتم سر صبح پریود شدم. خندهی بلندی سر داد و گفت پس بیخود نصف شب مست و پاتیل دنبال داروخونه گشتیم. خواست ببوستم. صورتم رو کشیدم عقب. گفتم نه، مسواک نزدم. اهمیتی نداد. لبهاش هم داغ بود.
بلند شد از کنارم. گفتم نرو. گفت بگذار برم نون تازه بخرم. گفتم نمیخواد. حاضر شد و رفت بیرون. بلند شدم تیشرتش کنار من بود. پوشیدمش. رفتم تو هال. شات عرق و بطریهای آبجو روی میز بود. زیرسیگاری وسط میز. مرغ سوخاری نیمخورده و لباسهای من روی دستهی کاناپه. نشستم رو کاناپه. سرم سنگین بود و خمار دیشب بودم. شب پرشور و پر اتفاقی گذرونده بودیم. یادم اومد که چقدر بهم گفت پا به پای من نخور. گوش ندادم. استرس داشتم. نتیجهاش یه تگری سنگین بود. خیلی وقت بود انقدر مست نبودم. رو تراس که رفته بودیم برای سیگار، چشمام دیگه آلبالو گیلاس میچید. بنده خدا با چه صبوری همه چی رو جمع کرد، منو برد حمام . یادم اومد که لرز کرده بودم. دورم حوله انداخت و موهامو سشوار کرد. قهوه بهم داد که حالم جا بیاد.
همونطوری مچاله شدم رو کاناپه. ساعت ده صبح بود. از در اومد تو، دستش نون سنگک بود. چایی رو قبلش گذاشته بود. گفت: پاشو بیا. گفتم: نمیخورم. گفت: میخوای دعوا کنیم؟ خندیدم. گفتم: ببخشید بابت دیشب. گفت: خر شدی؟
چایی ریخت و میز رو چید. واقعاً اشتها نداشتم. پس چرا انقدر انرژی داشت؟ تند تند اینور اونور میرفت میز میچید و زیر لب آواز میخوند. یه کم چایی خوردم و نون. گفتم: یادته دیشب چیا بهت گفتم؟ گفت: آره. گفتم: خودم درست یادم نیست و خندیدم. تو چشمام نگاه کرد و گفت تو بهترین تصمیم رو گرفتی. شک نکن. گفتم: اگه از پسش برنیومدم چی؟ گفت: پس من چیکارهام. تا من هستم فکرشو نکن.
هنوز داشت صبحونه میخورد. رفتم رو همون کاناپه دیشبی مچاله شدم. فکر کردم طاقت ندارم که بره. فکر اینکه چقدر مونده تا من هم برم، باعث شد بیشتر مچاله بشم. از سر میز بلند شد. هنوز شنگول بود. ادای رقص خواهرشو در میآورد و میرقصید و من میخندیدم.
دو ماه بعد جنگ شد.
عزیزم 😔🫂
پاسخ دادنحذف❤️🫂
حذف...
پاسخ دادنحذف:/
حذفاین رو اگر خلاصه کنی بفرستی نیویورک تایمز زیر ستون tiny love stories چاپ میشه احتمالا.
پاسخ دادنحذفمرسی از کردیتت رضا :*
حذفخیلی قشنک نوشتی سایه 🥲
پاسخ دادنحذفمرسی ❤️
حذفداد بیداد
پاسخ دادنحذفامان از زندگی
حذف