۱۴ مرداد ۱۴۰۵

پل معلق

 دیشب ریپلای کرد به استوریم که کاش اونجا بودم. فکر کردم واقعاً هوم‌سیک شده. و دلم خواست واقعاً اینجا بود. شما که غریبه نیستید ولی وقتی از اخبار فاصله می‌گیرم، هنوز همینجا را بیشتر از همه‌ی دنیا دوست دارم. شاید به همین دلیل تا به‌حال مهاجرت نکرده‌ام. سال ۰۲ وقتی در سالگرد مهسا، دنیا با آخوند به توافق رسید، من کتاب زبان خریدم. فکر کردم که نکند میم در این کشور جوان بمیرد یا زندانی آخوندها شود. آن موقع اولین بار بود که تصمیم گرفتم از اینجا که همه چیزش را دوست دارم و عاشقش خواهم ماند تا بمیرم، بروم. پارسال این موقع امتحان زبان دادم. چند ماهی طول کشید مدارکم معادلسازی شد و بعد تقق. جنگ شد و سفارت‌ها بسته شد. 

حالا هنوز هم معلقم. کارها رو ذره ذره جلو می‌برم. نمی‌دانم آخر خواهم رفت یا نه. یا اگر بروم طاقت ماندن دارم؟ سال پیش به تراپیستم گفتم شاید من اصلا آدم مهاجرت نیستم. از وقتی قضیه مهاجرت جدی شده گاهی از مدرس و خیابان ‌های آشنا که رد می‌شوم گریه می‌کنم. من که عاشق شعر و ادبیات فارسی هستم چطور در کشوری با زبان سوم زندگی کنم؟ 

بهم گفت ایران همیشه خونه‌ی توئه. هروقت خواستی می‌توانی برگردی و هیچکس و هیچ چیز نمی تونه مانع تو بشه. پس با علم به این قضیه مسیر رو ادامه بده. 

دلم قرص شد. حتماً همینه و هربار که در ادامه مسیر شک می‌کنم به این فکر می‌کنم که چه کسی و چطور میخواد خونه‌مو ازم بگیره؟

۷ نظر:

  1. مهاجرت کابوس منه سایه :( بخاطر دخترکم احساس عذاب وجدان دارم که نمیرم و اقدام نمی‌کنم !

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. فعلآ کابوس و عامل اضطراب منم هست دزیره جانم:*

      حذف
    2. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

      حذف
  2. چه تصمیم سختی‌ست، مخصوصا وقتی پای آینده‌ی بچه در میان باشه، به رغم عوالم خود آدم.

    پاسخ دادنحذف
  3. هیچ کسی این خونه رو از تو نمیگیره سایه جان. اما تو میتونی هرجایی خونه ت رو بسازی. جدی میگم این اطمینان میتونه تصمیم رو خیلی راحتتر کنه. برای من که اینطور بود

    پاسخ دادنحذف