روز سی و نهم
امروز توی اکسپلور اینستاگرام یه ویدیوی کوتاه از دوتا دختر سوارکار خارجی دیدم ، یکی شون به صورت ناگهانی تعادلش رو از دست داد و روی نرده های کنار مزرعه مُعلق بین زمین و هوا مونده بود و اون دوستش از خنده روی زمین ولو شده بود و داشت میگفت که کنترل ادرارش رو داره از دست میده :)
آخرین باری که این مدلی خندیدیم با یه جمعی توی جنگ چهل روزه از تهران رفته بودیم یه خونه ی کوهستانی توی شمال ایران ، همه مون سرگردان و ناراحت بودیم و صبح تا شب زُل میزدیم به شبکه های اون طرف که آخرین خبرها رو بشنویم ؛ یه شب پسرک و دوستانش پیشنهاد دادن پانتومیم بازی کنیم ؛ و شد آنچه که نباید میشد ، در طی بازی که تا نزدیک های صبح طول کشید یه طناب لباس زیر خیس توی حیاط بود ؛ واقعا یه طناب ردیف به ردیف از لباس هایی که از خنده خیس شده بود.
چه خوب :))
پاسخ دادنحذفآره :)
حذفآره :)
حذفچه خاطرهب خوبی توی ذهن بچهها مونده از خوش گذشتن توی جنگ
پاسخ دادنحذففقط همین خاطره ی خوب و برفی که اونجا دیدن :(
حذفآی الهی 3>
پاسخ دادنحذف