۲۸ مرداد ۱۴۰۵

یک شهروند معمولی

دو روزه که مریضم، از پریود. قبلشم که بخاطر قبل پریود حالم خوش نبود. شبا نمی‌تونم بخوابم و روزا گیجم. برای همین همش اینجام. چند روزه نه ورزش، نه بیرون، هیچی. صبح‌ها نمی‌تونم برای بچه بیدار شم و اون خودش، در حالیکه با دوستاش ویدیو کال میکنه، صبحانه میخوره و کاراشو میکنه، منو می‌بوسه و میره مدرسه. تا میام یه روتینی درست کنم، یه چیزی میشه که هرچی رشتم، پنبه میشه. سرماخورده هم هستم. اون شب که رفتیم کنار ساحل، با اینکه یک ساعت بعد از حموم بود، ولی بازم سرما خوردم. مامانم میگه نباید تا چند ساعت بعد حموم بری بیرون. نمیشه که. وقتی پی‌ام‌اسم این‌قدر شل و ولم که تا لحظه‌ی آخر کارامو انجام نمی‌دم.

دنبال استامینوفن گشتم، دیدم یه بسته ریتالین دارم. یه دونه ۳۶ میلی‌گرمی خوردم، باشد که چشمام روشن بشه. قبلاً هر چی ریتالین و ویاس داشتم، داده بودم به یکی از پسرای همکلاسیم که هیپی‌ه و این قرصا رو با دراگ‌های دیگه مصرف می‌کنه، چه در مهمونی، چه در حالت عادی. به نظرم پسره جذاب بود و دلم خواست داروهای گرون‌قیمتم که استفاده نمی‌کنم بهش بدم. ازم هم پرسید چقدر هزینه‌ش میشه و منم که تعارفی. گفتم از همکلاسیم که پول نمی‌گیرم. حالا دیدم یه بسته برای خودم نگه داشتم هنوز.

زمانی که من رفتم دنبال گرفتن تشخیص رسمی نقص توجه، شرایطی بود که حالم خیلی بد بود. تراپیست ایرانم، بعد یک سال، بهم گفته بود که من صددرصد این اختلال رو دارم و خیلی برام ناشناخته و عجیب بود و منم امید داشتم که با دارو قراره حالم خیلی بهتر بشه. سیستم دولتی اینجا قبول نکرد منو بفرسته روانپزشک، به دلایل متعدد. چون مدرک دانشگاهی متعدد دارم، چون از بچگی اینجا پرونده ندارم و از همه بدتر، در آزمایش اعتیاد من چندین داروی مشکل‌دار دیده بودن و مقدار میلی‌گرمش رو هم با دقت مشخص بود. داروهایی بودن که به خاطر درد گردنم عاجزانه می‌خوردم و اثری هم نداشتن.

به هر حال، ناچار شدم هزار یورو از جیب مبارک هزینه کنم و تشخیص‌ها رو در کلینیک خصوصی انجام بدم، طی هفت، هشت جلسه مصاحبه با روانپزشک و دستیارش. این دوتا هم با هم اختلاف نظر داشتن. یکی‌شون اعتقاد داشت که بیش‌فعالی نیست و افسردگی و اضطرابه و اون یکی می‌گفت بیش‌فعالی و او‌سی‌دی. در نهایت تشخیص رو گرفتم و اولین داروهای محرک رو گرفتم. اگه بگم دو هفته مثل ربات همه کار پشت سر هم می‌کردم و چشمام باز بود و خستگی نداشتم و کلی در زندگی جلو افتادم، بیراه نگفتم. مغزم دستور خستگی و بی‌حوصلگی و کسلی نمی‌داد.

مدیر گروه دانشگاهیم یه زن باحال امریکایی بود، به اسم لی‌آن. اون پیگیر بود و وقتی بهش گفتم روز اول انگار مغزم بااااز شده و توش هوا خورده، یه های‌فایو غلیظی کرد و با خوشحالی گفت: «یسسسس! تو بالاخره اون حس رو درک کردی. حس متمرکز بودن رو. این زندگیتو عوض می‌کنه.»

راست می‌گفت. خیلی مؤثر بود. خیلی از داروها برای همین خوبن که تو اون حس رو یاد بگیری و بتونی بعداً باز برای خودت بسازیش. از همون زمان تونستم بفهمم زندگی آدم‌های عادی چطوری می‌تونه باشه و اون‌ها چجوری می‌تونن آروم و بدون تکانش، یا کم‌تکانش، باشن. چجوری می‌تونن حرف‌هاشون رو کنترل کنن و رفتارشون رو با شرایط زمان و مکان هماهنگ کنن. خیلی متأسفم که این‌قدر دیر به این نقطه رسیدم و قبلش خیلی زیاد گند زدم. موفق نشدن‌ها و اشتباهاتی که به خاطر نقص توجه بود، بهم اضطراب شدید می‌داد، منو از خودم بیزار می‌کرد و افسرده و ناامیدم می‌کرد.

اختلالات روان معمولاً چند تا با هم هستن، چون اثر علت و معلولی روی هم می‌ذارن و بهتر شدن یکیش باعث بهبود بقیه هم میشه. وقتی کارهای تکانشی و بی‌عقلی نمی‌کنم، آروم‌ترم و خودم رو بیشتر دوست دارم و کمتر هم به خودم گیر می‌دم.

داروها بعد دو هفته بی‌اثر شدن و فقط چشمام از حدقه درآمده، باز بود و از درون می‌لرزیدم. عوض کردم و ویوانس یا ویاس گرفتم. اون هم به‌شدت رعشه می‌داد. قطع کردم و همه داروها رو دادم به اون پسره جذاب و سکسی که حالشو ببره. و شروع کردم با تکنیک‌های مختلف که از تراپی‌های دانشگاه یاد گرفته بودم، به کنترل علایمم پرداختم و ذهن‌آگاهی تمرین کردم. تونستم با اون تشخیص برگه‌ای بگیرم که سر کلاس لازم نباشه بشینم و با تلفن دوستم به کلاس گوش بدم و شرکت کنم و این یعنی خرمنی از موهام حفظ شد. سر کلاس این‌قدر بی‌قرار و عصبی بودم که هر دفعه یه عالمه موهامو می‌کندم.

الان که دارم تایپ می‌کنم، ریتالین داره اثر می‌کنه و مه و غبار داره میره و هوشیاری و وضوح میاد. پیشونیم داره سبک میشه و دارم به زندگی برمی‌گردم. نمی‌دونم شما چقدر آشنایی دارید با این موضوع. مغز من هورمون‌هایی رو کم داره تا بتونه شفاف و با سرعت مناسب کار کنه. برای همین تمام زندگیم دنبال هیجان می‌گردم. برای همینه که این‌قدر میام چیزایی تعریف می‌کنم که برای خودم جالبه و همیشه داستان و ماجرا تو آستینم دارم. به همین علت، انجام دادن شغلی که علاقه زیاد بهش نداشته باشم، برام غیرقابل تحمله. علاقمندم حد امکان تابو بشکنم و تجربه‌های جدید کنم، بدون بررسی و فکر، فقط چون بهم هیجان میده. در حالیکه من ظاهراً یک خانم موجه و نرد، آروم و مودب و آکادمیک هستم. یه جوری که کسی باورش نمیشه بتونم رابطه‌ی کینکی رو بخوام یا بتونم تحمل کنم. من یک شهروند خوب معمولی‌ام.

هیچ‌وقت نمی‌دونستم این یک اختلاله و فکر می‌کردم من ساده و بی‌عقلم. حالا در ۴۵ سالگی در جایی هستم که تا حدی کنترل روی خودم و زندگیم دارم. حالا دارم با همین نوشتن، با خوندن کتاب، گوش کردن به موزیک قشنگ، فیلم دیدن و مدیتیشن و البته شیطنت‌های کنترل‌شده، خودمو آروم کنم. قبول کردم که برای هر موفقیتی باید چند برابر تلاش کنم و برای هر یادگیری باید خیلی زیاد جون بکنم. حالا دیگه چیزی اکستریم و سادومازوخیستی و امثال فیلم سالو برام جالب نیست. دیگه از تجربه‌ی روابط کینکی و دیدن کبودی‌های عظیم روی تنم، به اندازه‌ی قبل، کیف نمی‌کنم. هرچند هنوز هم خیلی علایم زیادی دارم زیاد بی قرارم، گوش نمیکنم، خیلی جاها نمی‌تونم عکس‌العمل مناسب و سریع نشون بدم و دست‌وپاچلفتی رفتار می‌کنم، ولی آگاهی ازش باعث میشه با خودم مهربون‌تر باشم و مشکل رو چند برابر نکنم. همینطور فهمیدم که اغلب آدم‌ها یه جوری عجیب‌غریب و دیوونه‌ان و معمولی نبودن، خیلی معمولیه. آگاهی و درک عمومی در جامعه هم کمک کرده که سختیش کمتر بشه، هرچند که هنوزم هر دقیقه‌اش چالش و فشاره.


پی نوشت : بعد از دو ساعت از داروهه سردرد و تپش قلب گرفتم. هیچوقت سرخود دارو نخور نیلی. مرسی.


 

۱۷ نظر:

  1. نیلی جان دلم پیشته ؛ مراقب خودت باش دختر

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مرسی عزیزم از وقتی اینو خوندم حس کردم یه نفر بفکرمه دلگرم کننده بود ❤️

      حذف
  2. چه حال جالبیه که توصیف کردی انگار مغزت هوا می‌خوره. این تشخیص رو دکتر روانپزشک باید بده به آدم؟ تستی چیزی داره نیلی یا با صحبت مشخص میشه؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. اره جیران روانپزشک و پروسه طولانی ای داره چندین جلسه مصاحبه برای من بود. راستش فقط اوایلش اینطور جالب بود. این داروها خیلی سخت به کسی میسازه

      حذف
  3. پاسخ‌ها
    1. سایه اصلا دیگه حالم بهم خورد از این قضیه . هشت روز اضافه پی ام اس داشتم

      حذف
  4. قلب و بغل برات نیلی جونم :****

    پاسخ دادنحذف
  5. چند جلد کتاب در تو هست. کاشکی بنویسیشان.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. از سال ۲۰۰۷ وبلاگ نوشته ام ولی نشد که مدون کنم . خواستم یک بار. بعدا تعریف میکنم که چی شد

      حذف
    2. احتمالا آرشیو همه رو داری - هوش مصنوعی رو دریاب برای تدوین.

      حذف
  6. نيل تو تمركز نداري و به اين خوبي، متصل و يكدست مينويسي؟ تمركز داشتي ميخواستي چي بنويسي؟:))

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. سارا الان به اینجا گیر دادم و هایپر فوکوسم یعنی تمام تمرکزم افتاده اینجا و بقیه زندگی رو ول کردم البته بجز بچه :))

      حذف
  7. نیلی تو واقعاً شجاع و توانا و آگاهی.
    به این حس رهایی که رسیدی بهش، افتخار کن.
    کاش من هم می‌تونستم مثل تو آگاه باشم به خودم و مشکلاتم.
    و این‌که تو قلب و روح بزرگی و خیلی دوست داشتنی هستی زن ❤️🫂

    پاسخ دادنحذف
  8. دزیره جانم مرسی از اینهمه حس خوب :*

    پاسخ دادنحذف