۰۵ شهریور ۱۴۰۵

آتی سرا

بعداظهری به هوای خریدن برنج وتخم مرغ زدم بیرون برای پیاده روی. هرچقدر بقیه گفتن صبر کن با ماشین بریم گفتم زنگ میزنم بیاین دنبالم. از وقتی خودم رو میشناسم از آقای صدری برنج میخریدیم.یکراست رفتم سمت مغازه اش یه خانم با یک کیسه برنج اومد بیرون من رفتم تو سلام کردم. چند ثانیه نگاه کرد با خنده گفت به به سلام خانم ف خوبین مامان خوبن؟ آقای ف خوبن؟ تشکر کردم وگفتم مامان سلام رسوندن خیلی گفتن از اون برنج های ،ببخشید اسمش یادم میره همیشه گفت راتون گفتم آهان بله راتون بذارین براش اوایل مهر میاد میبره. خودم هم راتون ودودی لطفا گفت دودی فقط بیست کیلو مونده معلومم نیست کی بیارم همشو ببر .سرمو به تایید تکان دادم. همینجور که برنج هارو میریخت تو گونی معاشرت هم میکرد گفت آقای ف ایرانه؟ گفتم از پارسال قبل از جنگ نیومده خیلی هم دلش تنگ شده. خندیدو گفت اینجا بهشته معلومه دلش تنگ میشه. بعد همینجور که لبخند رو لبش مونده بود ومنو نگاه میکرد انگار رفت به دور خیلی دورتر بعد از چند ثانیه دوباره لبخند ماسیده اش جون گرفت و ادامه داد که یادش بخیر وقتی آقای ف داشت ویلاتون رو از فردین خدابیامرز میخرید داشتن فیلم بازی  میکردن اینجا بعضی تیکه های فیلمم تو ویلا بود نصف محلی هام تو فیلم بودن، بلند بلند خندید گفتم بله دیدم اون فیلمو . یه جوری اطلاعات میداد  انگار من رو اولین باره میبینه یا من هیچکدوم از این حرفهای تکراریشو نمیدونستم. گونی دوم رو گذاشت رو وزنه وگفت اسم ویلا آتی سرا بود اسم دخترش بعد از اون خانم ف تغییرش نداد با لبخند سر تکون دادم وگفتم آقای صدری تخم مرغ محلی از کجا بگیرم؟ گفت صبر کن الان میگم برات بیارن کجا بری بگیری . گوشی تلفن رو برداشت با یکی چند جمله گیلکی حرف زد. گفت الان میاره برات دختر جان، همین جور کهسرم رو تکون میدادم گفتم آقای صدری دیروز از لب دریا داشتم پیاده روی میکردم حدود چهارصد پونصد متر اونورتر ما یه ویلا هست توش قرقاول بود طاووس بود بلدرچین بود. چشماش برق زد و بلند خندید گفت شما تازه دیدی؟ چطور ندیده بودی؟ گفتم دفعه قبل سرم شلوغ بود خیلی مهمون داشتم عید بود گفت نه بابا چند ساله این آقای وزیرامورخارجه اومده اینجا. چشمام گرد شد گفتم کی؟ گفت بله نفهمیدی زمین آقای فیروز آبادی رو مصادره کردن؟ با دهن باز فقط تونستم بگم نه!!! آقای فیروز آبادی نیومد ایران؟ یه جوری نگاهم کرد انگار از غار اومدم بیرون. گفت خانم ف به شما نگفت که آقای فیروز آبادی فوت شد بچه هام نیومدن ایران ینی جرات نکردن بیان زمینم که بلاتکلیف بود یه روز دیدیم این آقای وزیر با خدم وحشم اومد اینجا. خشکم زده بود فهمید حالم بد شده یه لیوان آب داد دستم گفت بگم هوشنگ تورو ببره خانه؟ گفتم نه میخوام پیاده برم فقط لطف میکنین برنج وتخم مرغ وبدین بیاره ؟ گفت حتما دخترجان. من اگر میدونستم خانم مادرتان به شما نگفته نمیگفتم به شما. با لبخند گفتم نه آقای صدری چیزی نیست خودم پرسیدم ازتون، خداحافظی کردم و اودم بیرون یکراست رفت سمت ویلای فیروز آبادی.

۵ نظر:

  1. گلمک جان یه سوال دارم ، برنج راتون که گفتی چه نوع برنجیه ؟ آخه من عاشق سینه چاک برنج ایرانی م ، میتونم صبح و ظهر و شب میتونم پلوی ساده بخورم:)

    پاسخ دادنحذف
  2. چقدر حرص دراره این مفت خوری اینا از ۵۰ سال پیش تا حالا! همه جا رو هم بو میکشن کفتارا!

    پاسخ دادنحذف
  3. راست میگه سارا منم کلی حرص خوردم :((

    پاسخ دادنحذف
  4. مستانه جونم راتون برنج کشت دومه کود نمیدن بهش خوش عطره خیلی کمترم هست نسبت به برنجهای دیگه

    پاسخ دادنحذف
  5. خدا لعنتشون کنه امیدوارم بمیرن همشون

    پاسخ دادنحذف