۰۶ شهریور ۱۴۰۵

مشکلاتمان تمام نمی‌شوند، پس رابطه‌ی باز را امتحان کنیم

 

این روایت بر اساس واقعیت است ولی اسم‌ها تغییر کرده‌اند.

۱

نشسته بودیم رو مبل جلوی تلویزیون.‌ گفت حرفایی که زدم تو چت واقعی بود. گفتم مست نبودی یعنی؟ گفت اون آخرین بار که چت کردیم مست نبودم. واقعاً گفتم که می‌خوام این مدل رابطه رو تجربه کنم. گفتم چی شد که به این نتیجه رسیدی؟ گفت نمی‌دونم. تو با من زندگی نمی‌کنی و من واقعاً می‌خوام که تو دائم پیش من باشی. وقتی قبول نمی‌کنی، نمی‌تونم این تنهایی رو تحمل کنم. سخته برام. ولی نمی‌خوام که تو ندونی. نمی‌خوام فکر کنی دارم بهت خیانت می‌کنم.  

امین حرف می‌زد و من می‌شکستم. ذره ذره خورد میشدم از درون. سکوت کرده بودم. گفت چرا حرف نمی‌زنی؟ گفتم اوکیه از نظر من. ولی اوکی نبود. از نظر من همه چی تموم شده بود. بغض هم کرده بودم. ولی سعی کردم گریه نکنم. 

امین شروع کرد به حرف زدن و باز من رو مقصر می‌دونست که چرا قبول نمی‌کنم با او زندگی کنم. و اگر با هم زندگی می‌کردیم این اتفاقات نمیفتاد. از نظر من، بقیه حرف‌هاش توجیه بود. عکس‌العملی نداشتم. نشسته بودم مثل مجسمه و گوش می‌کردم. 

امین ادامه می‌داد که البته اگه موافق نباشی کل قضیه منتفیه. و مهم اینه که تو کنارم بمونی و ترکم نکنی. خنده‌ام گرفته بود ولی مات نشسته بودم. به جای جواب و بحث و دعوا، انگشتری که شکل حلقه بود و همیشه در انگشت حلقه‌ام بود، از دستم درآوردم و دادم بهش. گفتم بیا نمی‌خوامش دیگه. امین گفت این کادوی تولدته. کادو رو که پس نمی‌دن و اصلا چه ربطی به موضوع داره؟ گفتم بهرحال من دیگه دستم نمی‌کنم. 

همونجا همه چی تموم شده بود. باورش برام سخت بود. گفتم باشه. ولی از هیچکدوم از دیت‌هات نباید تعریف کنی و با اونها منو اذیت کنی. گفت قبوله. گفتم و من هم چیزی برات تعریف نمی‌کنم. چشم‌هاش یه کم گشاد شد و گفت مگه تو هم دیت می‌خوای بری؟ گفتم تعریف رابطه‌ی اوپن همینه دیگه. گفت خب آره. یه کم فکر کرد و دوباره گفت ولی، مکث کرد و گفت خب اوکیه. یه کم پریشون بود. دوباره پرسید مطمئنی؟ از همیشه مطمئن‌تر بودم. چیزی دیگه وجود نداشت که از بین بره. همه چی از بین رفته بود.


۲

بهش گفته بودم که یه کافه دنج انتخاب کنه. ولی یه جای شلوغ انتخاب کرده بود. نشسته بود جلوم و نگاهش به منو بود. ریش بلند و موهای بسته داشت و پیرسینگ تو گوشش بود. موهاش جوگندمی بود. یه لحظه کوتاه یه عکس ازش گرفتم و فرستادم برای خانوم عین. خانوم عین گفت چه قیافه هیپی‌طوری داره و ایموجی خنده فرستاد. 

یادم نیست راجع به چی حرف زدیم. حتی یادم نیست اسمش دقیق چی بود. فکر کنم هادی یا یه همچین چیزی. خیلی آروم بود و حوصله‌ام از حرف‌هاش سر می‌رفت. قهوه که خوردیم گفتم پاشو بریم. گفت کجا بریم؟ یادم نیست من پیشنهاد دادم یا اون که برای شام بریم خونه‌اش. فکر کنم من پیشنهاد دادم. یه جا سمت مرزداران بود. لایو لوکیشن رو برای خانوم عین روشن کردم و گفتم آنلاین باش ولی بی‌خطر به نظر میاد. 

خونه‌ی کوچیک و دنجی داشت. اهل کتاب بود و کلی کتاب داشت و یادم اومد سر همین کتاب و کتابخوانی اومده بودم باهاش دیت مثلاً. زمستون بود و من یه بافت سرخابی جیغ کلفت تنم بود. نشستیم رو مبل با فاصله و یه کم حرف زدیم. تتوهاشو نشونم داد. و راجع به رابطه‌ی قبلی که کات کرده بود حرف زد و منم راجع به مریض‌ها و کلاس آلمانی و اینا صحبت کردم. خیلی معذب بودم و سعی می‌کردم عقب بشینم که فکر نکنه اغواگری برای سکس می‌کنم. چون واقعاً برام جذاب نبود و کسل شده بودم. ولی با اینکه قرار خونه نداشتیم، خونه کاملاً مرتب بود و حتی برای تلفن که رفتم تو اتاقش، کاملاً همه جا گردگیری شده و تمیز بود. گفتم من اسنپ بگیرم برم که نگذاشت و شام که خوردیم خودش من رو رسوند و بعد از اون نه من بهش پیام دادم نه اون.

۳

یادم رفته بود که موبایلم رو سایلنت کنم. تو بغل اشکان بودم و همو می‌بوسیدیم. مرتب صدای دینگ گوشیم میومد ولی اهمیت نداشت. توی اون لحظه‌ی خاص هم‌آغوشی با بدن گرم و پرحرارت اشکان و حل شدن در آغوشش مهم‌تر از دینگ دینگ گوشی بود.

گوشیمو نگاه کردم. کلی پیام از امین داشتم. سین کردم و نوشتم که بیرونم، و گوشی رو سایلنت کردم. و برگشتم به آغوش و لب‌های مکنده‌ی اشکان و غرق شدم.

۴

نوشتم من تو رو میشناسم. تو اکس زهرایی. نوشت آره. ولی خیلی وقته تموم شده. نوشت خیلی وقت بود که می‌خواستم بهت پیام بدم. نوشتم چرا پیام ندادی؟ نوشت به‌خاطر امین. چیزی ننوشتم. دوباره نوشت تا چند ماه دیگه میرم فرانسه. قبلش بیا همو ببینیم. نوشتم کجا؟ نوشت شمالم الان. نوشتم تا شمال که نمیام. نوشت پس من میام تهران. نوشتم اومدی خبر بده.


۵

تو تخت کنار امین دراز کشیده بودیم. گفت یه چیز خنده‌دار تعریف کنم؟ گفتم از چی؟ گفت یه دیتی رفتم... پریدم وسط حرفش. قرارمون این بود که راجع‌به دیتامون حرف نزنیم. گفت بگذار بگم. این خنده‌ داره. و با بی‌رحمی شروع کرد به تعریف کردن که دختره رو تو تیندر پیدا کرده و بعد فهمیده دختره شوهر داره و بلا بلا. گفتم خنده‌دار نبود. گفت حالا چرا گارد گرفتی؟ گفتم خوبه منم از دیت‌هام بگم؟ گفت مگه دیت رفتی؟ گفتم آره. گفت چرا؟ بعد سکوت کرد و گفت باشه، باور کردم. گفتم باشه باور نکن. ولی من با اکس زهرا خوابیدم.

 شاید فکر کنید که بدجنسم. بله درست فکر کردید. مهم نیست که دیگران چه فکری در مورد من می‌کنند. چون من داشتم آسیب می‌دیدم از رابطه‌ای که در اون چهار سال مونده بودم، با چنگ و دندون حفظش کرده بودم و حالا ازم یه رابطه‌ی اوپن یک طرفه خواسته شده بود. شاید فکر کنید چرا اصلا در اون رابطه مونده بودم. که باز هم درست فکر کردید آدمیزاد گاهی باید مرگ رابطه را ذره ذره جلوی چشمش ببیند تا باور کند. جنازه‌ی رابطه را خاک کند و برایش سوگواری کند. 

۶ 

امین هیچکدوم از حرف‌های من را باور نکرد. یا نخواست و نتونست باور کنه. من تمام دیت‌هایی که رفتم را با جزییات برایش تعریف کردم تا اذیت شود.برایش سخت بود. رابطه‌ای که خودش گسسته بود. و یکبار هم در دعواها بهم گفت تو بودی که رابطه‌ی اوپن می‌خواستی. بعد ازم خواست که دوباره به رابطه‌ی کلوز برگردیم و گفت هیچکدوم از دخترهایی که دیت کرده مثل من نبودند. و پشیمونه از این قضایا. گفت که هنوز باور نمی‌کنه من با کسی دیت رفته باشم و همه‌ی اینها را برای اذیت کردنش تعریف کرده‌ام. 

از اون موقع تا قطع کامل رابطه‌ی ما تقریباً سه ماه طول کشید. همه‌ی اختلافات و دلیل جدایی من و امین قطعاً به خاطر رابطه‌ی بازی که خواست امتحان کنه نبود. ولی از همونجا نخ رابطه‌ای که به سختی نگه داشته بودمش پاره شد و دیگه هیچوقت هیچ‌چیز بین ما عادی نشد. 

۷

حالا که گذشته، گاهی پشیمونم که با تعریف دیت‌هایی که رفتم اذیتش کردم و گاهی به خودم حق می‌دهم. ولی مهم اینه که الان احساس سبکی می‌کنم. حتی احساس می‌کنم بعد نوشتن این متن سبک‌تر هم شدم.



۱۵ نظر:

  1. خیلی صادقانه و شجاعانه بود. و چه خوب که‌ نوشتن چنین قدرتی داره.

    پاسخ دادنحذف
  2. برشت یک هایکو داره: Schwächen: Du hattest keine. Ich hatte eine. Ich liebte.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. J,Ich könnte diese Sätze schreiben, stattdessen habe ich eine kurze Geschichte geschrieben.

      حذف
    2. حالا از کانال ۳ بر‌می‌ گردیم کانال ۲ و آقای نیل گیمن:
      You can view people as this peculiar” byproduct that stories use for breeding and transmission. They are symbiotic with us. They are the thing that we have used since the dawn of humanity to become more than just one person.“
      این رو می خواستم زیر پستهای‌بقیه در‌مورد اینکه نامردیه که هر کسی فقط یک بار زندگی‌می‌کنه بنویسم ولی هی فکر کردم بیربطه. ولی به این‌چیزی که نوشتی ریط داره . داستان نوشتن مهم‌ترین سلاح بشر بوده و هست برای تجربهٔ هزار زندگی با یک بار زیسن.

      حذف
    3. دقیقا بدون ادبیات و قصه‌ها و روایت‌ها یکبار زندگی کم بود

      حذف
  3. بالاخره نوشتیش..
    به خودم می‌گم یه روز به لخت بودن‌مون عادت می‌کنیم. امیدوارم اون روز خیلی خیلی سبک‌تر باشیم.

    پاسخ دادنحذف
  4. عزیزم :((
    چه خوب که نوشتی‌ش. آسیب‌های رابطه واقعاً می‌تونه از آدم‌ها، آدم دیگه‌ای بسازه سایه. و این‌که تو حق‌داشتی :*

    پاسخ دادنحذف
  5. منم خیلی خنک شدم که همه چیزو با جزییات تعریف کردی براش :**

    پاسخ دادنحذف
  6. سایه تجربه ی مهمی بوده هر چند سخت. تو انگار همون اول بندت پاره شده بپد ازش ولی بنظر میرسه روابطت جدی نبودن و فرم عکس العمل داشتن درسته؟ و‌سعی نکردی یا نشد که عاشق کسی دیگه بشی درسته؟ و قسمت دردناک داستان اینجاست. که اون تصمیم گرفت و تو رو بین زمین و هوا گذاشت. تعبیرم درسته؟
    منو یاد یه تجربه ای انداختی که لازم شد بنویسمش یروز

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. همون جور که آخرش نوشتم، ما مشکلاتمان زیاد بود ولی به بدترین شکل بهش اپروچ کرد.
      بله اون موقع روابط سطحی بود. انگار که فقط لجم گرفته و دارم لجبازی می‌کنم‌. تا به کمک آدم های دیگه از خودم و اون انتقام بگیرم

      حذف