۱۴ مرداد ۱۴۰۵

سلام هم‌قبیله‌ای

 حدودا ۱۰ روز یا دو هفته‌ست.. یا حتی بیشتر که این صفحه‌ی ادیتور همینجوری جلو چشمم بازه. هر روز، هر روووز میام و خیره میشم بهش. هیچ به هیچ و بعد میبندمشو میرم گم میشم.

این اخلاق بدیه که دارم، اگر یه چیزی، یه کاری، به بهترین شکل انجام نشه. یا یه وقفه ای بیوفته توش، یا کامل نباشه. تصمیم میگیرم اصلا نباشه. از بیخ و بن ریششو میزنم و میرم پی کارم. 

همین هم شد اینجا. خیلی خوب داشتم پیش میرفتم. چون فکر نمیکردم که فلان رو بگم چی میشه، فلان رو نگم چی. چون ادامه داده بودم. چون حداقل ۴۰ روز رو به راحتی اومده بودم جلو و یه دستاوردی بود برام. نباید میشکستمش، هرجوری بود ادامه میدادم که این تعهد از ریتم نیوفته. 

الان هم نمیدونم چی شد اون شب. سر درد بهونه بود. چندین و چند شب‌ دیگه هم بااین درد گلاویز شده بودم ، اما این قبیله رو ترک نکرده بودم. موضوع چیز دیگه‌ای بود. یه حسی بود که اون ته مها خفه شده بود و یهو سر باز کرد. اون هرس طرد شدگی، دیده نشدن و مثل همیشه عقب کشیدن. 

البته که انگار چندجا جا نوشتن هم اونقدری سخته که آدمو فراری میده، لابد اونم قوز بالای قوز بوده.

به هرحال، خودمو نشوندم رو یه مبل قرمز رندوم و اومدم که بگم سلام، دلم براتون تنگ شده بود. 

۱۱ نظر:

  1. برگاندی جون دل منم برات تنگ شده بود:****

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. :***** منم. واسه خوندن تعریفای بامزه ت از خوراکیا 3>

      حذف
  2. پاسخ‌ها
    1. سلام مستانه خوش اومدی. امروز تمام نوشته هات رو خوندم و خیلی به دلم نشست :)

      حذف
  3. خوب‌ه که باز روی مبل قرمز نشستی و نوشتی ☘️

    پاسخ دادنحذف
  4. برگاندی جانم خوب کردی اومدی، لابه لای نوشته‌هام یکی دو بار سراغت رو گرفتم اما بلد نبودم منشن کنم :)
    بیا و بنویس دلمون برات تنگ شده :*

    پاسخ دادنحذف
  5. ، دنبال این بودم که یه اعلامیه بدم با این مضمون: وزیر برگاندی ما به طرز مشکوکی غیب شده. کسی ندیدتش؟

    پاسخ دادنحذف