نگاه کرد توی چشمهای مرد و ليوانش را تا ته سر کشيد. دست مرد را گرفت بلندش کرد از روی صندلیِ تراس و بُردش تو. مرد بیکه اعتراضی کند ردِ حرکت زن را اطاعت کرد. زن لیوان را گذاشت روی میز و از میان یقهی بازِ پیراهن مرد -خیلی باز- دست انداخت بندِ دور گردناش را گرفت بُردَش توی اتاق. مرد -بیمقاومت- سایهی زن را دنبال کرد. زن چانهاش را داد بالا و زیر گردنش را از میان یقهی خیلی بازِ پیراهن جوری بوسید که دراز بکشانَدَش روی تخت، طاقباز. قرارمان به بوسيدن نبود. میدانم. اين را من و تو خوب میدانيم. زن اما -آنشب- هيچ چيز نمیدانست. من ايستاده بودم کنار پنجره و مرد را میديدم که چه منتظر دراز کشيده و زن را دو به شک تماشا میکند. ايستاده بودم کنار پنجره و زن را میديدم که چه آرام و سبُکسر برهنه میشود میلغزد روی مرد -هوسران و بیشتاب- و روی تناش پرسه میزند، انگار که تمام شب را پیشِ رو دارد. زن را میديدم که هيچ به خاطر نمیآورَد نمیخواهد که به خاطر بياورد میدیدماش که نرم و خودخواه، بیکه مرد را به خاطر بیاورد، کامروايی میکند. زن را میديدم که هوسبازانه شراب از میان لبانش سَر میرود میانِ تناش میلغزد روی تن مرد که به هيچچيز به هيچ به هیچ به هیچچيز فکر نمیکند جز تو. من ايستاده بودم آنجا و تناش را میديدم در آغوش مردی که نمیدانست تو نيست، میدانست و نمیدانست و حيرتزده تن سپرده بود به تنِ زن که سرخوشانه هوسبافی میکرد انگار که دارد پسِ حافظهی تناش تو را به یاد میاورد و تو را از یاد میبَرَد. من ايستاده بودم آنجا و حواسم بود که زن لحظهای از تو خالی نشده لحظهای از تو خالی نيست و نمیشود که خالی شود ديگر. میدیدماش که چهجور مرد را به خاطر نمیآورد که تب دارد که تو را تب دارد که تبِ تو را با مرد فرو مینِشانَد. حواسم بود که لِزَت میبَرد زن، لذتی که ديگر «ذال» ندارد هيچ، که وامدار شراب است و هوس و آن گلوگاه ناپیدای پيچاپيچ -که اصلاً بعد از تو تمام طعمهای دنيا به بيهودهگی میزنند، به بیتعمی. من ايستاده بودم کنار پنجره، تو ايستاده بودی کنارم، زن مرا به یاد نمیآورد وُ تو را به یاد نمیآورد وُ میدانست در آغوش تو نيست میدانست تنِ مرد تن تو نيست میدانست تو را ايستانده آنجا که نگاهش کنی که ببينی تناش چه هوس میکند دیگری را در اين حضور مدام ما، در اين غلظت مواج سنگين، که آمده تا خلوتترين تاريکترين اتاقِ زندگیاش. که چههمه فرق میکند تاريکی با تاريکی.
دراز میکشم روی تخت، ميان ملافههای گيج، آرام و برهنه و مست. دست میکشم روی بستری که خالیست از تو و از مرد و از من و از زنی که آنجا ایستاده؛ کنار پنجره. حواست هست که چه قربانی میکنی مرد را که چه بدکارهای میسازی از من؟
آیدا چهقدرر قشنگ نوشتی... چه ملموس و جادویی بود حسش...
پاسخ دادنحذفطاقت دو تا جادو رو نداشتم واقعا! وسط صبحانه خشکم زده با نوشتهی تو و رضا!
دمتون گرم ❤️
سه بار خوندم. چقدر عمیق و زیبا.
پاسخ دادنحذفچقدر قشنگ بود ، تاریکی که شبیه هیچ تجربه ای نیست.
پاسخ دادنحذف