۱۵ مرداد ۱۴۰۵

داستانِ سَما

می دانم و می دانی که نامه نوشتن کار توست. ولی دلم می خواهد برایت از شام دیشب تعریف کنم. و از سَما. و از خودم. و تمام احساساتی که بعد از این همه سال هنوز در من زنده می شوند وقتی که با او هستم.

لباس صورتی بلند پوشیده بود با گلهای ریز خاکستری. موهای مجعدش را مدل خودش بی دقت و بی حوصله بالای سرش گره زده بود و صورتش مثل همیشه با حداقل آرایش. رژ لب کمرنگ و خط چشم خیلی نازک. از وقتی که الکل نمی خورد صورتش کمی لاغر تر شده و گونه هایش تو رفته است. چشمهایش ولی هیچ وقت عوض نمی شوند. کهربایی و شیشه ای و نگاهی که پرشور است و پر از نور و زندگی و روحت را می شکافد وپنهان ترین افکارو عمیق ترین احساست را در هر لحظه می بیند. روبرویم نشسته بود و دست چپش روی دست راست من بود و حرف می زدیم از همه چیز.

یادت هست آن شب را؟ آن همه سال پیش؟ می دانم که هست. وقتی که سما بین من و تو خوابیده بود و دست چپش روی صورت من بود. یادت هست داشت مرا می بوسید و تو از پشت بغلش کردی؟ یک احساسی هست در من که از آن شب تا امروز همیشه بوده و هست و هر وقت سما را می بینم دوباره زنده می شود و به هم می ریزدم. احساس لحظه ای که لبهایش را از لبهای من برداشت و برگشت و لبهای تو را بوسید. یادت هست از تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم؟ می دانم که هست. وقتی که سما دنبال من آمد و تو هم دنبال او و من که فقط فاصله می خواستم از تو و از او و از خودم. دلم می خواهد برایت از این احساس بنویسم که دیشب هم در وجودم بود و سما هم سوزش را در چشمانم می دید وسط صحبتهایش.

***

یادت هست اولین باری را که با او گُم شدم؟ می دانم که هست. هیچ وقت جزئیات را برایت گفته ام؟ هیچ وقت نپرسیدی و دلم می‌خواهد برایت بنویسم از آن روزها که هنوز فقط دو نفر بودیم و تازه در شهر رؤیاهایمان مستقر شده بودیم و با اینکه اکثر روزها ابری بود و خاکستری، روشنترین دورهء زندگی مشترک بود برای من. عاشق رانندگی نکردن و راه رفتن در شهر جدیدمان بودم وعاشق تو بودم وآپارتمان کوچکمان و معاشرین جدید و قدیمی و شب زنده داریهای وقت و بی وقت. سما که از راه رسید از شوق گرداندنش در شهردر پوستم نمی گنجیدم. می دانی که سما نقطهء مخالف توست و در گریز از هر برنامه ریزی و زمانبندی. خدای غرق شدن در لحظه هاست و تصمیمات ناگهانی. و قتی که بعد ازیک روز کامل گشت و گذار و بعد از شام کنار رودخانه  مدل خودش گیر داد که بیا تا صبح همینجا بمانیم خندیدم و تا خود‌ِ ایستگاه‌‌ به زور دستم را دور دستش گره زدم و دنبال خودم کشیدمش‌ که قطار آخر را به سمت شهر و خانه را از دست ندهیم. تا نشستیم از کیفش دو‌ تا آبجو‌در‌آورد که از یخچال کافه یواشکی کش رفته بود و سرش داد زدم که دیوانه است و مگر دوازده سالمان هست و تمام راه نوشیدیم و‌خندیدیم. 

هیچ وقت برایت نگفتم، ولی وقتی که به ایستگاه خانه مان رسیدیم و همانطور که دستش دور دوستم گره خورده بود تا از جایم بلند شدم محکم مرا پایین کشید و‌هر‌چقدر‌من وسط خنده و دعوا کشیدمش کوتاه نیامد تا درهای قطار بسته شد. قطار که راه افتاد عصبانی نشستم و به طرفش برگشتم و دهانم را باز کردم تا جیغ‌بزنم ولی صدایم در‌نیامد. لبهایش روبروی لیهایم بود و‌ نگاهش گره خورده بود به چشمهایم. در‌نگاهش شور بود و زندگی بود و التماس. یا شاید التماس مال من بود و احساس من بود که هنوز نمی شناختمش و نگاهش آن‌ را زنده کرده بود در عمقِ روحِ من. دلم می‌خواست یادم بود و برایت می‌نوشتم که من ا‌ول سما را بوسیدم یا او مرا، ولی یادم نیست. یادم هست از شوک که‌ در‌آمدم دست راستم روی صورتش بود و دست چپم لای موهایش وچشمهایم گُر گرفته بود زیرحرارت نگاهش. 

از ایستگاه آخر خط که در آمدیم و پیغامهای تو به تلفنم رسید گوشی من را گرفت و خاموش کرد و در کیفش گذاشت. می دانستم نگرانی و عادت نداری جواب پیغامهایت را ندهم. ولی گیج بودم و جوابی نداشتم. بیشتر حواسم پرت بود و هر حسی هم که مانده بود مال سما بود و نگاهش و انگشتانش که دستهای مرا می فشرد و دنبال خودش می کشید. بعدها هر بار که با توهم چند بار از همان ایستگاه و همان مسافرخانهء کنارش رد شدیم هیچ وقت برایت نگفتم که آن شب با سما همانجا اتاق گرفتیم و تا صبح ماندیم.

یادت هست صحبتهای قبل از خوابمان را؟ وقتهایی که بعد از هم آغوشی سرم را روی سینه ات می گذاشتم و از من می پرسیدی عمیقترین رازهایم را برایت تعریف کنم؟ می دانم که هست. می دانم که می دانی با تمام عشقی که به تو داشتم همیشه فکر می کردم اگر جای دیگری به دنیا آمده بودم و خانوادهء دیگری داشتم شاید فقط با زنها می خوابیدم. یادت هست می گفتی که گاهی فکر می کنی در رابطهء ما جای زن و مرد برعکس می شود؟ می گفتی انگار در من مردی هست که در همسر و همراهش گاهی بیشتر لطافت و عاطفه می خواهد تا پشتیبانی و حفاظت؛ وانگار در تو زنی هست که گاهی بیشتر در من دنبال حمایت و هدایت است تا عشوه و ظرافت. برایت تعریف کرده بودم که در دوران دبیرستان که گاهی در خانهء دوست خاصی کنارش می خوابیدم دستهایمان را به هم می گرفتیم و زیر ملافه به هم می چسبیدیم و می گفتیم و می خندیدیم. هم من می دانستم و هم او می دانست که این کنار هم خوابیدنها خیلی هم معمولی و دوستانه نیست ولی هیچ وقت هیچ کدام به روی آن یکی نیاوردیم تا دبیرستان تمام شد و کنار هم خوابیدنها هم و هر کسی به سمتی رفت و فقط برای من خاطره ای ماند از احساسی که نمی دانستم اسمش چیست و اصلا واقعی است یا بچه بازی و خیالی.

آن شب و کنار سما بالاخره می دانستم و مطمئن بودم که احساسی در من هست که به اندازهء همهء دنیا واقعی است و لایه ای هست لای همهء لایه های من که زن می خواهد و و سما را می خواهد تا ابد. احساسی که به اندازهء عمرِ بُلوغم به او مقروض بودم و حالا که بالاخره تسلیم شده بودم به بالا آمده بود و برای خودش می تاخت تا تمام قرضهایش را همین امشب از منِ بی اختیار پس بگیرد.

دلم می خواست برایت بیشتر از جزئیات آنچه بین من و سما گذشت بنویسم؛ ولی یادم نیست. یادم نیست کی در آغوشش بیهوش شدم، ولی یادم هست که ازلحظه ای که چشمهایم را باز کردم اشک می ریختم و نگران بودم ومی ترسیدم. نه خودم را می شناختم و نه   ایده ای داشتم که کی و چگونه با تو حرف  بزنم. هنوز هر دو برهنه بودیم و سما مرا در آغوش گرفته بود و موهایم را نوازش می کرد و اشکهایم را از روی گونه هایم جمع می کرد با انگشتانش. تلفنم را برداشتم و برایت پیغام کوتاهی نوشتم که حالم خوب است و دیشب مست بودیم و قطار را از دست دادیم و باطری تلفن تمام شد. برایم نوشتی که نگران بودی و ترسیده بودی اتفاقی افتاده باشد و قلب فرستادی و اشکهایم تا لحظه ای که دیدمت بند نمی آمد.

یادت هست از در که وارد شدیم اولین جمله ات را؟ وسط روبوسی با سما صورتم را نگاه کردی و گفتی چرا چشمهایم قرمز است؟ یادم هست همین که سما به اتاق مهمان رفت دستهایت را گرفتم و کنارت نشستم و گریستم. در آغوشم گرفتی و نوازشم کردی و وسط هق هق و ناله هایم همهء حرفهایم را شنیدی. خوب یادم هست وزن کوهی که روی دوشم بود و ذره ذره هایی که سبک می شدم با هر اشک و با هر نوازش دستت روی موهایم. یادم هست لبهایم را بوسیدی و به من اطمینان دادی که دوستم داری و کنارم می مانی و کمک می کنی با این احساس جدیدی که خیلی هم غریبه نیست کنار بیاییم و همراه شویم. گرمی نگاهت را هیچ وقت یادم نمی رود که آرامم کرد وساکتم کرد و چشمهایم را بستم در آغوشت.

***

دلم می خواهد برایت از دیدارهای سال بعد هم بنویسم. از آن چند سفر کوتاهی که پس از آن شب به شهر سما رفتم و در کلبه ای که در مزرعه داشت هر بار چند روزی ماندم. کارهایش روی مزرعه و وظایفش برای دامداری و معاشرانش که با هم هر غروب دور آتش می نشستند مخالفترین نقطهء جهان بود از روزمرگیها و زندگیِ شلوغ ما. هر بار که می دیدمش آدم دیگری بودم که دلم می خواست بیشتر بشناسمش که کیست و چیست و از آن منِ دیگری که با تو بود چه می خواهد. هر بار که به سوی تو و خانه برمی گشتم سعی می کردم یکی تَرشوم با این آدم جدید؛ لایه به لایه وسایه به سایه. هر بار که در خانه را به رویم باز می کردی  بیشتر دوستت داشتم از اینکه همراهی و منتظرم می مانی و هنوز این مخلوط مشوّش را به همسری و همخوابگی می خواهی

یادت هست آن صبحی که با زور فرستادمت تا از داروخانه آزمایش بارداری بخری؟ می دانم که هست. شاید مهمترین روز زندگی مان هست بعد از تولدهایشان. خندیدی و مسخره ام کردی ولی رفتی. گفتی به هر حال می خواستی بری بدوی و حالا یک آزمایش هم سر راه می خری و می آوری. یادت هست لحظه ای که نگاهت کردم و نشانت دادم آن خط را روی هر دو تا میله؟ همینطور که مرا فشار می دادی و شکمم را می بوسیدی به سما فکر می کردم و آن منی که ازآن روز جایش تنگ تر و تنگ تر شد. می دانستم که می خواهم مادر شوم - ولی نه به این زودی. مطمئن بودم که می خواهم پدر بچه هایم باشی؛ و حالا چه آماده باشم و چه نباشم همان شده بود که می خواستم.

یادت هست چمدانها را بستیم و برگشتیم اینجا که خانهء بزرگتر داشته باشیم و بچه بیاید و بعد هم یکی دیگر؟ می دانم که هست. در تمام راه به فکر منِ دیگرم بودم و تو و سما و این آدم جدیدی که در من بود. مگر چند نفر جا می شوند داخل یک آدم؟

***

یادم هست همانطوربا ملافه ای که دور خودم پیچیده بودم روی مبل نشسته بودم و بُهت زده بودم و سما هم کنارم نشست. لباسش را پوشیده بود و دستم را در دستهایش گرفت. نمی توانستم نگاهش کنم. می دانستم قرار گذاشته بودیم که شب خانهء ما بماند ولی نمی خواستمش دیگر. هیجان داشتم که این راه جدیدی است که در زندگی ما بعد از بچه دار شدن بماند و با من بماند و من هم با تو. هر چقدر با تو بیشتر در موردش حرف زده بودیم برایم جالبتر شده بود ابعاد مختلف این زندگی غیر سنتی. دوستت داشتم و دوستش داشتم و برای این شب لحظه شماری می کردم که وارد مرحلهء جدیدی از روابطمان شویم همه با هم.

و چه کم می دانستم. و چه کم می شناختم خودم را و خودهایم را.  دستم را از دستانش در آوردم و بدون اینکه نگاهش کنم از او خواهش کردم از خانه مان برود. جوابم را نداد. از پشت سرم را بوسید و برخاست واز کنار تو که تماشایمان می کردی کیفش را برداشت و رفت. یادم نیست چند دقیقه همانجا نشستم یا چند ساعت. یادم هست که وقتی که به تخت برگشتم هنوز بیدار بودی و نگاهم کردی و به سمتم آمدی. یادت هست؟ می دانم که هست. از تو خواهش کردم رهایم کنی و بخوابیم تا فردا.

دلم می خواهد برایت بنویسم که پس از این همه سال که گذشته است هنوز آن شب از من نگذشته است. یک حسی هست و حفره ای هست در من که از آن لحظه که تو و سما را با هم دیدم دیوارِدورش فرو ریخته است و جایش خالی است و به خالی بودنش عادت کرده ام طی این سالها. گاهی فکر می کنم برگشته ام به سالهای قبل از آن شبی که با سما گم شدیم. حفره ای که همیشه بوده و هست.  لایه ای از من که نمی دانستم که می خواستمش؛ و حالا لایه ای که می شناسمش ولی نمی خواهمش. مگر چند لایهء متضاد جا می شوند در یک آدم؟

 دوست دارم بدانی که اگر آن شب و اگر سما در زندگی من نبود شاید خیلی سخت بود احساسات متضاد تو را هم ببینم و بپذیرم. آن روزی که فهمیدم تو هم به زن دیگری ابراز علاقه کرده ای به خودم هم فکر می کردم و لایه های خودم و انتخاب تو برای همسری و همراهی. کاشکی تو هم مثل من خودت نگران من بودی و می ترسیدی و خودت به آغوشم می آمدی و  داستنهایت را می گفتی تا با هم گریه کنیم و بخندیم و آنقدر حرف بزنیم تا دوباره راه همراهی و همخوابی را پیدا کنیم. 

 دلم می خواست برایت  اینها را بنویسم و بگویم حالا هم که دوباره بعد از سالها هر از گاهی سما را برای شام یا قهوه می بینم به یاد آن شب می افتم و از حفره ها و لایه هایمان که با هم و روی هم ریخته اند تا اینی شود که اسمش را گذاشته ایم زندگی  در کُل راضی ام. در یک لایه ای هنوز عاشقت هستم و دوستت دارم و در لایهء دیگری خوشحالم از اینکه پدر بچه هایم هستی و به من و به آنها می رسی و به اینی که اسمش را گذاشتیم خانواده.

دلم می خواست بنویسم تا بدانی که دوستت دارم. دوستم داشته باش.

۱۱ نظر:

  1. خوب چرا این‌قدر خوب می‌نویسی؟

    پاسخ دادنحذف
  2. رضا اینو چجوری نوشتی؟ این سحرآمیزه. تو وبلاگ جداگانه نداری؟ یا جایی که از قبل نوشته هات باشن؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. یک روزی داشتم ولی خیلی وقته که اگر هم چیزی بنویسم روی کاغذ معمولیه. بیشتر بی جنبه بودن خودم مشکله - از قدیم وقتی جایی مثل اینجا می نویسم دائم درگیر برداشت خواننده می شم و کلمات رو خودآگاه یا ناخودآگاه کمی تا اندکی می پیچونم و وقتی خودم می خونمشون فکر می کنم بر خلاف سعی ام بیشتر فقط خودم رو توجیه کردم به جای نوشتن آنچه گذشت.

      حذف
  3. وای رضااا...مسحور کننده بود!. تو شاهکاری با این نوشته‌هات. چه‌طور انقدر قشنگ از لایه‌ها و احساس آدم‌ها و ذهنشون می‌نویسی؟...دیوانه کننده‌ست!

    پاسخ دادنحذف
  4. هروقت پارتنرت اجازه داد وارد تریسام شی، بدون یه جا رو باختی یا میبازی. متاسفانه زندگی اینو به من ثابت کرده

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. لایه های یک سایه: - آدمها به صورت غریزی مونوگام نیستند - ولی حس تعلق به طرف مقابل دارند - تریسام هم خر است :)

      حذف
    2. نظرات نامحبوبی دارم که میگذارم برای بعد :))

      حذف
  5. چقدر قشنگ اون حس دوگانه رو بهمون نشون دادی. اون وابستگی و دلبستگی توامان

    پاسخ دادنحذف
  6. کاش یه بار این داستان رو از طرف خودت هم بنویسی.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. اتفاقا از طرف خودم شروع کردم - ولی حدود پاراگراف سه دیدم من حتی بازیگر نقش مکمل هم نیستم!‌ نفر سوم هستم رسماً. داستان از دید من خیلی پیش پا افتاده بود از خیلی از ابعاد.

      حذف