اون سالها خیلی سرمایی بودم و بیرون رفتن تو هوای سرد واقعا برام سخت بود اما باید پامیشدم و حاضر میشدم. قرار بود کسی رو ببینم که سالها فقط از پشت کلمهها میشناختمش. پوشیدم دیگه، جوراب شلواری پشمی و جین و زیر پوش و پلیور یقه اسکی مشکی و کت مشکی و شال و جوراب و نیمبوت مشکی گرم و از خونه زدم بیرون. از سرازیری کوچه که رفتم پایین دیدم روبهروی کوچه، اونور بلوار پارک کرده و داره به روبهروش نگاه میکنه. چشمام ضعیف بود و عینکم بخار گرفته بود و درست نمیدیدمش. داشتم از خیابون رد میشدم که برگشت و منو نگاه کرد. منتظر بودم از ماشین پیاده بشه،نشد ولی. من نشستم و سلامعلیک کردیم و حرکت کرد. یادم نیست از قبل قرار گذاشته بودیم کجا بریم یا اونجا تصمیمشو گرفتیم. یادم نیست از چی حرف زدیم یا اون مسیر که کوتاه هم نبود چطوری طی شد. صحنهی بعد پیاده شدیم از ماشین. پیرهن نخی سفید با چهارخونهی درشت سبز و آبی پوشیده بود و روش کاپشن قهوهای و جین و کتونی قهوهای و بوی سیگار میداد. خیلی بوی سیگار میداد. دماغش از سرما سرخ شده بود و دستاش سرد بود. لباساش به دلم ننشست. نشستیم توی رستوران و به اینکه اعتراض کردم که چرا لیوان نوشابه و بشقاب سالاد داغه خندید. تو فکرم گفتم بار آخره که این مرد رو دیدم.
امروز ازش پرسیدم اون روز، دوازده سیزده سال پیش که اومدی دنبالم چی تو سرت بود؟ به چی فکر میکردی؟ گفت تا قبل دیدنت به هیچی. بعدشم نگفت. رفت پی کاراش.
چه داستان کوتاه کاملی بود.
پاسخ دادنحذفمرسی آیدا
حذفیه جاهاییش یاد خودم افتادم تو اولین دیدار.
پاسخ دادنحذفامیدوارم ته داستانت از مال من بهتر باشه
حذف