۰۶ شهریور ۱۴۰۵

اگر خودت بودی

به لیست کارهای باقیمانده نگاه می کنم. اگر خودت بودی همین امروز همه را انجام می دادی.

***

نمی خواستم از آغوشت جدا شوم. اشک می ریختم و اشک می ریختی و مثل عروسک مرا می فشردی و می فشردمت. گفتم نمی خواهم بروم. مرا از خودت جدا کردی و گفتی به امان خدا بروم ومواظب خودم باشم و قول دادی زود به سراغم بیایی. از پشت شیشه ها که برای آخرین بار نگاهت کردم با خودم عهد بستم به محض فارغ التحصیل شدن برگردم به کنارت. مگر می شود چیزی هیچ جای دنیا باشد که بی ارزد به دوری از تو ؟ نمی شود. از دور دست تکان دادی و می خندیدی، ولی با عینک سیاهت، تا نبینم اشکهایت را در نگاهت.

***

تا از دربیرون رفت و من در را پشت سرش بستم پریدی توی آشپزخانه. فکر کردم حالا هزار تا سؤال از من می پرسی راجع به او و خانواده اش و کارش و اینکه حالا برنامه اش چیست و چرا و کجا و چگونه. جعبۀ مافینهای رنگ و وارنگ را باز کردی. می دانستی این کیکها هر کدام چقدر گران است و او دوازده تا آورده بود برای چهارنفر!

پرسیدی خیلی پولداراست؟ گفتم نه چطور؟ گفتی خانواده اش پولدارند؟ گفتم شبیه خودمان. گفتی پس خیلی خاطرت را می خواهد؛ و سوال دیگری نداشتی.

***

 گوشی را دادم دستت که با او صحبت کنی.  از صبح که بیدار شده بودم هی می گفتی تلفنش را بگیرمی خواهم از دیشب تشکر کنم. هی می گفتم مادرِ من تو نمی شناسی اش و اگر ما نصف شب رسیده ایم او حداقل تا دو صبح بیدار بوده و تا  ظرفها را جمع نکرده و همه جا را تی نکشیده و میزها را برق نی انداخنه به تختخواب نرفته  و الان همۀ دنیا غیر از شخص شخیص شما خواب هستند. از تو اصرار و از من انکار و بالاخره قبل از ظهر کنارت نشستم و شماره اش را برایت گرفتم. گوشی را گرفتی و رفتی توی اتاق و نیم ساعت پشت در بسته با او حرف زدی و من را حرص دادی. هزار بار به تو گفته بودم ما جدی نیستیم و لطفاَ خودت را وسط نی انداز. در جواب سوالهایت هزار گفته بودم بله دوستش دارم ولی هنوز یک سال نشده که از رابطۀ بلند مدت بیرون آمده ام و حداقل تا یک سال دیگر هم اصلاً و ابداً حوصلۀ صبحتهای آنچنانی و داخل شدن خانواده ها و این مسخره بازیها را ندارم. می خواهم خودم باشم و او هم اگر خواست با من باشد چه بهتر ولی اصراری هم ندارم همه اش به هم بچسبیم.

فردا صبح که اول وقت آمد دنبالم و برایم قهوه خرید می دانستم کار خودت را کرده ای و همان روز به من پیشنهاد ازدواج داد؛ و من با اینکه خیلی هم ناراحت نبودم فقط می خواستم برگردم خانه و خفه ات کنم.

***

بچه را بغل کرده بودی و روی صورتش پارچه گرفته بودی تا نور مستقیم آفتاب به چشمهایش نخورند. به من اعتماد نداشتی، می ترسیدی بی اندازمش زمین؛ یا زیادی فشارش بدهم، یا حواسم پرت شود بخورم به آدمهای دیگری که تند تند از کنارمان می گذشتند. یک لحظه ازهر دوتان عقب افتادم برای برانداز یک لباس؛ به دنبالت که راه افتادم از دور دیدم که خانمی درمغازه را برای تو و نوه ات باز کرد؛ همینطور که از کنارش رد می شدی پارچه را کنار زدی و با دست صورت نوزاد را نشانش دادی و برق چشمهایت از آفتاب پرنور تر بود از این فاصله. خانم عابر مهربان هم لبخندی زد و از برق نگاه تو گل از گلش شکفت و به مسیرش ادامه داد. و من مغرور که نوه دارت کرده ام تا تویی که همیشه قانعرین بودی و هیچ چیزی از خودت نداشتی حالا فخر بفروشی به آشنا و عابران غریبه هم.

***

  صدایت ضعیف بود از راه دور. پرستارگوشی را گرفته بود به سمت تو ولی صدایت درست نمی رسید. گفتی نگران نباشم و زود به خانه می روی. گفتم دنبال بلیط هستم و گفتی لازم نیست. خودت تا آخر هفته به خانه می روی و یک ماه دیگر می آیی و خرج اضافه است و بیخودی.

و من به دیدنت نیادم؛ و تو به خانه ات.و لعنت. و لعنت. و لعنت.

***

لیست کارهای باقیمانده را نگاه می کنم. سرویس غذا و گل. اجارهء میز و صندلی. تاکید تاریخ با نوازندۀ تار. اگرخودت بودی از پنج صبح بیدار بودی و تا قبل از اینکه من بیدار شوم همهء اینها را انجام داده بودی و نهار روی اجاق بود و صبحانهء بچه ها را داده بودی. اگر خودت بودی یک جُک لوسی هم از خودت در می آوردی از جواب این عمه که همیشه می پرسد چی بپوشد و ادا اطوار  آن خاله که باید نیم ساعت رانندگی کند تا به سالن مراسم  برسد. و می خندیدیم.

و دوسال است که نیستی. و دوسال است که نمی خندیم؛ باهم.

پارسال هنوزنمی توانستم. انگار تا مراسمی نباشد هنوز قطعاَ نرفته ای. انگار که اگر همه ندانند شاید برگردی. حالا پدر که در دوسال ده سال پیر شده هفتۀ بعد از راه می رسد تا بالاخره در دومین سالروز رفتنت دور هم باشیم و دور عکس تو. با نوه هایت و دخترهایت و دامادی که برایم خواستگاری اش کردی. با همۀ چیزهایی که دوست داری، با رنگ آبی و بوی عود و شمع و شعر و آهنگ تار. با همۀ خاطراتت و خاطراتم. عینک سیاهت را هنوز توی کشوی لباسهایم دارم تا به چشمهایم بزنم، تا نبینی اشکهایم را در نگاهم.

۹ نظر:

  1. روحشون شاد. خیلی خوب بود.

    پاسخ دادنحذف
  2. لنگری که باهاش یه دنیا اومده بود، یه ساله ازش جدا شده ولی هنوز نمی‌خنده. با هم نمی‌خندین.
    چه خوب که این رو براش/از طرفش نوشتی‌.

    پاسخ دادنحذف
  3. دست مریزاد!
    آیا بهمن فرسی را هم خوانده‌ای؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. نه شهاب جان. آنلاین پیدا مردم و سعی می‌کنم تهیه کنم.

      حذف
  4. Empathie مجازی منو بپذیر. هرچند که ممکنه مجازی رو زیاد قبول نداشته باشی : دی

    پاسخ دادنحذف
  5. خیلی قشنگ نوشتی رضا 😔

    پاسخ دادنحذف