۰۴ شهریور ۱۴۰۵

شبح بیلال

 خب دوستان روز یازدهم از روز آشنایی من با مرده و همین‌طور که انتظار داشتم دارم کم‌کم آروم‌تر می‌شم و هیجان اولیه‌م فروکش می‌کنه. خوشحالم که در طول این مدت که خیلی های بودم افراط و تفریطی نکردم. انرژی و هیجانم رو آوردم اینجا با نوشتن و کامنت و اینا و با ورزش بروز دادم. توی تنهایی آهنگای اجق‌وجق گذاشتم، دیوونه وار رقصیدم و برای خودم رویاپردازی کردم. مغز من این‌طوری طراحی شده دیگه. مثلاً دیشب یه مسیج قشنگ زد و این‌قدر بهم هیجان و انرژی داد که پریدم توی باشگاه و پرانرژی‌ترین ورزش اخیرم رو با تمرکز، بدون اینکه وسط ست‌ها مسیج چک کنم، انجام دادم. الان شکمم و بازوهام درد می‌کنه.

امروز جلسه‌ی معلم و والدین مدرسه‌ی بچه‌ست. بعد مدت‌ها در یک موقعیت اجتماعی رسمی قرار می‌گیرم. همین برنامه‌هاست که یا روز و ساعتشو قاطی می‌کنم، یا میرم اونجا وایمیستم، مات می‌شم به یه گوشه، نمی‌تونم دنبال کنم، نمی‌فهمم چی به چی شد. اگر سوالی ازم بپرسن یهو به خودم میام و هول می‌شم. علتش اینه که صحبت‌ها با آهنگ و ریتم آروم و یکنواخت و جمله‌های خیلی طولانیه. گوش دادن به جمله‌های خیلی طولانی از توانم خارجه. خیلی باید سرحال باشم که بتونم واقعاً گوش بدم. یه جلسه‌ی آنلاین هفته‌ی پیش بود که من در هیجان دیت بودم. به بابای بچه گفتم شرکت کنه. اون بعد چند روز این‌قدر قشنگ خلاصه‌ی جلسه رو توی یک ویس توضیح داد، گفت که چه کارهایی باید بکنم. من ولی با این مغز کوفتیم همیشه در میان جمع و خودم جای دیگری هستم.

موضوع حرصی دیگه اینکه من الان پنج روزه مرد رو ندیدم. داره چهره‌ش یادم میره و بجاش مغزم داره چهره‌ی بیلال رو جایگزین می‌کنه. شت! واقعاً بیلال؟ از این ضدحال‌تر نمی‌شد.  حالا این بیلال کیه؟

وقتی تازه اومده بودم، در یکی از مجتمع‌های دانشجویی خیلی ارزون اتاق گرفته بودم. به اونجا می‌گفتن پاکستان، بس که فضا مشابه بود. اتاقم فقط سرویس بهداشتی داشت و آشپزخونه مشترک بود. خیلی شب‌ها که می‌رفتم غذا بپزم، می‌دیدم یه عده پسر پاکستانی نشستن دور هم و دارن چرت‌وپرت می‌گن. اغلب هم این بلال رو می‌ذاشتن وسط. این‌قدر دستش می‌انداختن و اذیتش می‌کردن که عصبانی بشه، بازم بهش بخندن. خیلی ناراحت‌کننده بود.

بعد چند روز بهش گفتم نرو وسط اونا. غذا تو بیار توی اتاق من، با هم شام بخوریم. اونم میومد با حال خیلی زار و نزار، درددل می‌کرد، از ناکامی‌هاش می‌گفت. گربه‌ی بزرگ غمگینی بود. من با اون حال بد خودم چقدر واقعاً خیر عموم مسلمین بودم که این‌قدر بهش کمک کردم. این‌قدر بهش قدرت و روحیه دادم، تشویقش کردم، آموزش‌های طرز برخورد و نحوه‌ی اپروچ کردن و معاشقه و اینا بهش یاد دادم که تونست با یه دختر چینی قشنگ و باسلیقه ارتباط بگیره. جنبه‌های دیگه‌ای از شخصیت خودشو پررنگ کنه، از جمع رفیق‌های پاکستانیش فاصله بگیره. این‌طوری شد که یا خونه‌ی دختر چینیه می‌رفت یا اتاق من. دوستاش خیلی متعجب بودن و در ذهنشون این بود که این خپل خان چجوری مخ دو نفر همزمان زده اونم یکی ایرانی یکی چینی! 

بگذریم که دختره چشم دیدن منو نداشت.دختر جان حبر نداشتی که من اینقدر زحمت کشیدم این مرد رو پروروندم که بتونه بیاد تو بغل تو ! در ازای رفاقت هم برای من شعری سرود که نگهش داشتم. بعدها مسترش رو گرفت، برگشت پاکستان، با زنی زیبا ازدواج کرد.

خب سوال اینه که چرا این مرد باید برام بیلال چهارده سال پیش رو تداعی کنه؟ خیلی ترن‌آفه. اینا هیچیشون شبیه هم نیست. شاید یه جایی مرد یک جمله رو با لحنی گفته که شبیه اون بوده. شاید هنوز شکل و شخصیت مشخصی ازش توی ذهنم ندارم، مغزم مجبور میشه دستاویز خاطرات بشه.

این شعریه که برام سرود. بامزه‌ست نه؟

In those eyes, which are deep, I see
A streak of childish innocence,
A streak of sheer passion,
A streak of joy, happiness & freedom
and sometimes, a deep sadness, I see
Pink pink , Freshness of a rose, blooming in the spring
In that beautiful woman, I see
an embodiment of enthusiasm
a semblance of the torch bearer
a zeal of the soldier
a cute, beautiful woman, I see

۸ نظر:

  1. چه کمک‌ خوبی برای بیلال بودی و احتمالا یه جا حرف قشنگی زده که در ناخودآگاهت مونده. یه چیزی از جنس محبت و حمایت

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. سایه اون تداعی که میشه حس خوبی نمیده . حس بازنده بودن میده. چرا مغز من میخواد هر طوری شده عیب یابی کنه ؟ فکر میکنم وسواس هستش که بگرده از یه نفر هر جوری شده چیزای منفی پیدا کنه.

      حذف
  2. چه جالب. با سایه موافقم.
    وای نیلی چه قشنگ بود شعرش. واقعاً تو رو سروده 😍
    جالبه یکی برای آدم شعر بگه. منم یه دوست ایتالیایی داشتم برام شعر گفت . حالا یه‌بار می‌گم ازش :)

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. وای دزیره بیا بذار شعرشو چه بامزه.
      خیلی موجود نازنینی بود واقعا. ولی دوست ندارم از آرنو یاد اون بیفتم چون اون مترادف فرهنگ پاکستان هم هست :(

      حذف
  3. حال خوب‌ات رو حفظ کن و خوش به حال‌ات که جزء آدم‌هایی هستی که براشون اختصاصا یک شعر قشنگ سروده‌اند.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آه شهاب اره راس میگی از این زاویه ندیده بودمش. عقیده دارم که چون تصمیم زیاد میگیرم و کارهای زیادی انجام میدم نصفش خوب درمیاد نصفش گند میزنم و این از قسمت خوب هاست. بگذریم که چقدر در اون زمان برای پسرهای ایرانی سنگین بود یکی از همسایه هام بهم گفت با هر کی میخوای باش ولی اخه با پاکستانی؟؟؟؟

      حذف
  4. نیلی جانم چه شعر زیبایی برات گفته بوده ، واقعا زندگی یک نفر رو تغییرمثبت دادن یه هنره که تو داری:*

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مرسی مستانه جان الان که نگاه میکنم اره واقعا چه کار جالبی کردم. یه جمله ی معروف داشتم اون زمان : امتحان نهایی دینداری نیست ٫ محبت است. با این فرمون میرفتم جلو. البته خودم هم خیلی حالم خوب میشد باهاش چون بهم کردیت میداد با بهتر شدن اوضاعش و کلی هم غذاهای خوشمزه دستپختش رو خوردم :)

      حذف