۰۵ شهریور ۱۴۰۵

بیست و هفت اوت

 دیشب رفتم پیش دوست فیلم‌سازم و دوست پسرش. هفته پیش همگی رفتیم خونه‌شون ولی وقتی تنهایی می‌رم بیشتر خوش می‌گذره. برای همین هفته‌ پیش براشون نوشتم دیدنتون خیلی خوب بود ولی من هفته دیگه تا الف دوباره نرفته کانادا برای نمایش فیلمش میام می‌بینمتون. دیروز صبح پرسید میای امشب؟ گفتم انقدر خسته‌ام نمیخوام آدم ببینم اما تو رو می‌خوام ببینم. اگه برای تو هم اوکیه من شام میارم تو سالاد درست کن. تو راه که بودم پیام داد که شام چی داریم؟ گفتم رژیمیه! مرغ مزه‌دار شده که نصف روزای هفته راه حل خونه خودمونه. بعد فکر کردم نکنه واقعا سیر نشن؟ نزدیک خونه‌شون پریدم آخرین نونی که توی نونوایی مونده بود رو خریدم و چه خوب شد. همه نون رو خوردیم با مرغ و سالاد :)‌  داشتم به الف می‌گفتم چقدر ظرفیتم برای دیدن و وقت گذروندن با آدمها پایین اومده…الف گفت چقدر برای کار خلاقه نیاز داره دقیقا به زمان‌هایی که هیچ‌، مطلقا هیچ کاری نکنه. 

عاشق خلوتی خیابونها توی مسیر برگشتم: با موزیک مورد علاقه‌م بلند می‌خونم تا خود خونه… تو همون مسیر خونه بودم که دیدم تو این چند ماه همون موقع‌ها که هیچ‌کاری شاید نمی‌کردم، با کلمات آشتی کردم انگار. زمانی شده بود که نمی‌تونستم حالمو با کلمات بگم. شاید اصلا نمی‌دیدم خودم رو. صبح پست رضا رو که خوندم بدون اینکه تلاشی بخوام بکنم که منظور اصلی پست رو بگیرم، به این فکر کردم که ا من اون ماهیگیره‌م الان. که حالا یا از خستگی یا هر‌چی، یکم آهسته‌تر کردم زندگی رو برای خودم و اصلا دارم از همین آهستگی لذت می‌برم. حالا از بیرون زندگی منو یکی ببینه آهستگی توش دیده نمی‌شه‌ها. اما همین‌که جرات کردم بایستم و بگم یک مدت نمی‌خوام کار کنم، بهم کمک کرد که تو جریان آب غرق نشم. آره کلمات درستش اینه: واقعا داشتم غرق می‌شدم در جریان زندگی روزمره و چیزی‌که خیلی‌ها فکر می‌کنن زندگی باید همین باشه… 


۱ نظر:

  1. عاشق این آهستگی‌ام آنجلیکا. خیلی خوبه که گاهی تو ذهن و روان خودت آهسته‌شی حتی اگه کسی از اون بیرون نفهمه :)

    پاسخ دادنحذف