از وقتی یادم میاد، مامانم یه چادر به کمرش بسته بود و برای فکوفامیل و آشنا از راه دور و نزدیک خموراست میشد و پذیرایی میکرد. هیچ روزی رو به یاد ندارم که مهمونی نرفته باشیم و مهمون نداشته باشیم. ولی… ولی فامیلای ما هزارتاییشون به یکی نمیارزیدن! بابام هم آدمی بود که دست به خِیر بود و بیچشمداشت محبت میکرد و همیشه هم بدهکار میشد. ولی آدم خیلی خوبی بود. ما خیلی اهل تولد گرفتن برای مامان بابا به اون صورت نبودیم، تبریک و غذایِ مخصوص و دورهمی خانوادگی. تا اینکه برادرم ازدواج کرد با دختر یکی از دوستان خانوادگی. قصهش مفصله، ولی فقط همین که خواهر بزرگش که دوست دوران مجردیم هم بود پیشنهاد ازدواج این دوتا رو به من داد و من هم به مامان بابا گفتم و برادرم هم قبول کرد. چرا که نه؟ شناس بودن و آدمهای خوب. خیلی اتفاقها توی این سالها افتاد، خوب و بد، ولی من همیشه زنبرادرم رو دوست داشتم و دارم. همه جا به نیکی ازش یاد کردم و هرکی هم دیده، خوبش رو گفته. وقتی وارد زندگیمون شد، همه چی گرمتر و قشنگتر شد. نقطهی مقابل همسر آروم و منزوی و سرد من (از نظر رفتاری). بگو و بخند، سوپرایز تولد گرفتن برای مامان بابا و ماها، و زندگیمون یه شکل دیگه شد. حالا که فکر میکنم، از وقتی بابا فوت کرد، آدمهایی که همیشه خونهی ما جمع بودن پراکنده شدن! ولی زن برادرم نقطهی اتصال هست برای زندگیمون، با همهی اخلاقهایی که داره و البته صدی نود خوبه. اینطوریه که وقتی پیش مامانیم، اگه در خونه رو بزنن و به بچهها بگه دایی اومده، جمع میشیم جلو در. اگه همسرش نباشه و نیامده باشه هنوز، دوباره پراکنده و فِس میشیم! بچههام عاشق زنداییشون هستن. و من هم دوستش دارم. خلاصه همهی اینها رو گفتم که بگم زن برادرم دیگه مهری به داداشم نداره، و البته بیشتر تقصیرها به گردن برادرمه، از بس که بی توجه هست. مگه یک زن از زندگی و شوهر چی میخواد جز عشق و محبت و توجه؟ من اونجا نیستم، ولی به نظر اوضاع اصلا خوب نیست. یه فرصت شش ماهه برادرم خواسته که همه چی رو درست کنه و بتونه محبت رو به دل خانمش بیاره. و من؟ منی که از همین حالا بندهای افسردگی دست و پام رو بسته و داره غرقم میکنه و فکر میکنم اگه نشه چقدر ما بیکس میشیم! و من سوگوار و وحشتزده هستم. و آخ که کاش با هر اعتقاد و ایمانی که دارید برای من، برای ما و برای زندگیمون دعا کنید…
*بعدتر که متن رو خوندم، متوجه شدم چقدر از این شاخه به اون شاخه و یه طوری نوشتم! فقط دلیلش اینه که حالم خیلی خیلی بده! انگار دوباره خبر فوت بابام رو شنیدم. و نمیدونم به چی چنگ بزنم.
ناراحت شدم
پاسخ دادنحذفو
امیدوار هستم اون اتفاقی بیافتد که برای همهتون خوب باشه
امیدوارم اون اتفاقی بیفته که به صلاح همه باشه. همیشه نگه داشتن رابطهها منجر به خوشحالی نمیشه. میدونم ولی دردناکه
پاسخ دادنحذفعزیزم متاسفم. امیدوارم برای همتون خیر باشه 🫂
پاسخ دادنحذفخیلی ناراحت شدم ماهی.. 🫂 امیدوارم بهترین اتفاقا بیوفته
پاسخ دادنحذفماهی خوب نوشتی. چه حسیه. معلومه که چقدر انرژی گذاشته وجواب درخور ندیده. کاش برادرت یه تحول اساسی بکنه
پاسخ دادنحذف