۲۹ مرداد ۱۴۰۵

۷۲ از ۸۰

آگوست ۲۰۲۴ بود. اولین سالی بود که اومده بودم کانادا و اولین سالی بود که از کانادا اومدنم متنفر بودم. -الان دیگه متنفر نیستم، از کانادا متنفر نیستم لااقل. الان دیگه اصولاً از چیزی «تنفر» خاصی ندارم. الان بی‌حس‌ام.-

اولین سالی بود که اومده بودم کانادا و حس خوبی نسبت به شهر و نسبت به زندگی و نسبت به خودم نداشتم و روزها رو به گیجی می‌گذروندم. اصلاً دلم نمی‌خواست از خونه برم بیرون. نسبتم رو با جهانم از دست داده بودم و انگار مدام داشتم توی خواب راه می‌رفتم. گنگ و خواب‌زده. 

یه روز مو طی یکی از دستورالعمل‌هاش گیر داد که برو فلان مغازه‌ی چایناتاون، برای شامت بستنی بخر با فلان مدل دامپلینگ خونگی. خیلی سوسکی داشت تلاش می‌کرد هر جوری شده تو خونه نمونم. با بی‌حوصلگی فراوان از خونه زدم بیرون و راه افتادم به طرف چایناتاون. هوا ابری‌آفتابی بود و یه دَم ملایمی هم داشت. یه پیرهن کوتاه آستین رکابی تنم بود و یه عینک آفتابی بزرگ زده بودم بالای سرم، روی موهام. همین‌جوری پرسه می‌زدم واسه خودم و حتی مطمئن نبودم دارم می‌رم طرف مغازه‌هه یا نه. سر یه خیابونی، الکی پیچیدم سمت راست. حدس زده بودم مسیرم از این طرفه. وارد یه خیابون فرعی شدم و هنوز چند قدم نرفته، چندتا قطره‌ی مرطوب خورد به صورت و سرشونه‌هام. فکر کردم بارون گرفته. بارونی در کار نبود. سرمو گرفتم بالا. بالای سرم تو آسمون پر از حباب بود. ازین حباب‌هایی که با فوت کردن توی کف صابون درست می‌شه. طبقه‌ی اول یه ساختمونی، یه پنجره باز بود، و از توش یه عالمه حباب صابون داشت پخش می‌شد تو فضا. یه رنگین‌کمون خونگی کوچیک هم دم پنجره تشکیل شده بود. یه صحنه‌ی خصوصی کوچیک و شگفت‌انگیز. امیلی‌طور*. یه دفعه با صدای بلند زدم زیر خنده. دستمو گرفتم بالا حباب‌ها بیان بشینن کف دستم. چندتا رهگذر دیگه هم توچه‌شون جلب شد و همین کار منو کردن. خیابون عبوس یه هو تبدیل شد به مهدکودک چندتا بچه‌ی بزرگ‌سال. خندیدیم به هم. عینک بزرگه از سرم افتاد پایین. خم شدم برش دارم، تو انعکاس شیشه‌ی مغازه‌ی روبه‌رو چشمم افتاد به تصویر خودم. یه پیرهن نخی کوتاه تنم بود و موهام فر بود و داشتم می‌خندیدم. سرمو آوردم بالا. روبه‌روی مغازه‌ی چایی‌فروشی بودم.

آگوست ۲۰۲۶ه. چند ماه دیگه می‌شه سه سال که اومده‌م کانادا. دیگه ازش متنفر نیستم. حتی یه وقتایی دوستش هم دارم. این روزا اما دوباره نسبتم رو با جهان دور و برم از دست داده‌م. معلقم. انگار دارم توی خواب راه می‌رم. هوا دَم داره. هلو و توت سیاه و کاهوی مخلوط و پنیر بری خریده‌م دارم می‌رم خونه. می‌خوام یه سالاد تابستونی درست کنم. نه خوش‌حالم نه بدحال. سرمو می‌گیرم بالا. دنبال یه حباب صابون می‌گردم تو آسمون. نیست که نیست. مو تکست می‌ده فردا عصر کافه‌ای؟ می‌گم اگه اشکی نباشم کافه‌م. می‌گه چرا اشکی؟ می‌گه مال آگوسته حتماً. آگوست مثل جمعه‌ بعدازظهرِ سیزده‌به‌در می‌مونه.


*امیلی پولن

۵ نظر: