در ورودی رو که باز کردم، نسیم خنک صبح با بوی خوش بارون دیشب نشست رو صورتم. تازگی هوا حالم رو جا آورد. عاشق این موقع سالم که پاییز نرم و یواش راه خودش رو باز میکنه و من پر از شوق و با یه کنجکاوی بچگانه دنبال نشونههاش میگردم. باید میرفتم دانشگاه تا به تیم دانشکده برای خوشآمدگویی به دانشجوهای جدید کمک کنم. استرس داشتم و برای همین زود رفتم تا چندتا جایی که تو فایل راهنما نوشته بود به ورودی جدیدها نشون بدم و من تو یک سال تحصیل اسمشون رو هم نشنیده بودم پیدا کنم.
دلم برای دانشکده تنگ شده بود. بعد از پذیرش رفتم کتابخونه. دوباره کتاب تاک (Talk) رو گرفتم، شاید اینبار بخونمش. تازه پریود شده بودم و کمرم درد میکرد. یه قرص خوردم، اما قبل اینکه اثر کنه، همین که منظره پشت پنجرهها رو دیدم حالم خوب شد. آسمون ابری و درختهای سبز خیس که بین برگهاشون رنگ زرد دویده بود. من تو شهر دانشگاه زندگی نمیکنم و برای همین هم زیاد از فضاهای دانشگاه استفاده نکردم، اما کتابخونه رو با گلدونهای طبیعیاش و ویوی طبقات بالاش دوست داشتم. یه عکس گرفتم برای یار فرستادم و نوشتم یه روزی باید بیای اینجا رو نشونت بدم.
من بنده هوای معتدلم. شهریور و اسفند که میشه وقتی تابستون و زمستون دارن آخرین تلاشهاشون رو میکنن به هوا مسلط باشن و زورشون نمیرسه، کیف میکنم. نمودار میانگین دمای هوا داره تغییر جهت میده و من مثل اون لحظه که ترن هوایی بعد یه سربالایی پرشیب و یه توقف کوتاه، یهو سرعت میگیره و دلت هری میریزه هیجانزدهام. از دیروز، حتی از صبحش که فقط یه خواب کوتاه بعد دعوام با خ پ ت داشتم و هنوز هم میتونستم ازش شاکی باشم، حالم با زندگی خوب خوبه. خوشحالم، خوشبختم، عاشقم، امیدوارم، شجاعم، جسورم.
پ.ن دیشب حین نوشتم اونقدر از احساس لبریز بودم که نتونستم عاشقانههام برای پاییز رو تموم کنم و مجبور شدم نگهش دارم برای امشب.
چه قشنگ بود اونجا که گفتی آخر شهریور و اسفند رو :)
پاسخ دادنحذف