حالا یکشنبه است، اما به دو روز پیش سر میزنم.
جمعهی دیگری با کاهلی، خستهگی، اضطرار، فسردهگی و در سکوت گذشت و حرفی نزدم.
اصلا بگذارید از اینجا شروع کنم:
نقشی را که آنتونی هاپکینز در فیلم «پدر» ایفا میکرد - اگر دیده باشید - به یاد میآورید؟
حالا در نظر بگیرید اینجا کسی نقش بازی نمیکند و به جای پدر - که کم و بیش سیوپنج سال از مرگاش میگذرد - «مادر» نشسته است و چند مرحله پیشرفتهتر از آن نقش دارد محوِ محوِ محو ...
همین!
پینوشت:
۱. آن شبی که قرار بود نشد، اما یک شب بعدتر، همان جمعه شب، در تاریکی و بیبرقی، بدون عینک، خطوط ریز چاپ شعرهای دیگری از غادة السمان را - از زمانی که بیروت را پشت سر میگذاشت و ناگزیر ترکاش میکرد - تا آنجا که چشمانام میکشید، برایش خواندم. و او گریست.
۲. از آن مرد پیر بدحال که در بارهاش چیزی ننوشتم، خبر تازهیی ندارم. آیا دوست دارم بمیرد تا آن تن رنجور ناآسودهاش بیشتر در رنج نماند؟
متاسفم شهاب 🫂 نمیدونم چیبگم :(
پاسخ دادنحذفحس میکردم حتماً ناخوشاحوالی که دو، سه روزه نیستی...
چیزی نمیشه گفت!
حذفهمین که میخوانید، گریزگاهی باز میکنید ...
غمگین شدم
پاسخ دادنحذفواقعا قصدم غمگین کردن نبود، حتا اگر نوشتهام بار خوشی نداشت.
حذفنه شهاب، پیری و آلزایمر برای من نوستالژی داره.
حذف:( ...
حذفشهاب من این تجربه ی تلخ رو داشتم ؛ خیلی متاسفم برای رنجی که میکشی .
پاسخ دادنحذفمتقابلاً من هم ناراحت شدم از شنیدن این که چنین تجربهیی را پشت سر گذاشتهای
حذفنوشتهها قشنگترین راه حل برای نشان دادن آنچه واقعا تجربه میکنیم هستند و نوشته شما چقدر شفاف بود
پاسخ دادنحذف🙏🏼🌿
حذفدیدن پیر شدن والدین واقعا غمگینه
پاسخ دادنحذفکاش فقط به دیدن محدود میشد، ناتوانی برای این که کاری انجام دهی، بدترش میکند. از غم عبور میکنی و ...
حذفدرسته درسته
حذفعاااخ شهاب … ❤️🩹
پاسخ دادنحذف🙏🏼🌿
حذفخیلی سخته پیر شدن پدر مادر... آدم اگه خوششانس باشه پیر شدنشونو میبینه :((
پاسخ دادنحذفپیر شدن پدر رو ندیدم و حالا پیر شدن مادر ...
حذفاین قضیه به خوشاقبالی به نظرم ربط نداره ...
تندرستیه که باید باشه و نیست ...