امروز چون روز آخر هفته بود گفتم جلسه ای که شرکت ندارم ، لباس راحت بپوشم.کت لینن کرم پوشیدم با تاپ و شلوار مشکی ، قرار بود با یکی از همکارام که ۲ سال بود از پیش ما رفته بود بریم عصری کافه و راجع به جا به جایی کارم ازش مشورت بگیرم .
صبح قبل ۹ رسیدم شرکت و فهمیدم یک جلسه خیلی مهم داریم با کلی آدم که همشون از شرکت های دیگه میان و منم با اون کت کرم رفتم جلسه،نه اینکه بد باشه ها ،برای اون فضای رسمی یکم غیر رسمی به نظر میومد .
توی جلسه همزمان چند تا احساس مختلف داشتم .مدیرم، اون آدمه که برام قبلا مهم بود و الان اون جایگاهش رو توی ذهنم نداشت اومده بود و کنارم نشسته بود و مثل قبل باهام شوخی میکرد. هم دوست داشتم که هست هم دوست نداشتم.
دو تا از مدیران ۱۰ سال پیشم که الان توی شرکتهای دیکه کار می کنند هم توی جلسه بودند که از یکی شون خیلی بدم میومد و یکی شون رو دوست دارم و سالها بود ندیده بودمشون.
توی ۲ ساعت جلسه تمام انرژی ام تموم شد .
عصری شرکت یک جشن گرفته بود ،ولی من اصلا حوصله نداشتم . شرکت نکردم فقط به اصرار بچه ها یکی دو تا عکس گرفتم و راه افتادم که به موقع برسم کافه.
یک ده دقیقه زود رسیدم و خودمو مهمون کردم به خرید رژ لب.
یک ساعت و نیم کافه نشستیم . بعد از گفتن حرفهام و شنیدن حرفهاش انگار دود از مغزم میومد بیرون.
اصلا مغزم دیگه کشش نداشت.
اومدم خونه و بعد از کمی استراحت یوگا کردم تا کمی به این ذهن خسته کمک کنم .
امروز بران به قدری خسته کننده بود که مغزم در چینش لغات هم ناتوانه .
این خطهایی که نوشتم نمی رسونه حال امروزم رو .
اینکه اون آدمه که بدم میومد داشت برای کابوس چه روزهایی رو یادآوری میکرد و اون آدمه که دوست داشتم داشت برام تداعی چه موضوعی رو میکرد.
شوخی های مدیرم و حال بلاتکلیفم باهاش که منجر شده به تصمیمم به رفتن از شرکت و حرفهای دوستم که انتخاب رو برام بیش از پیش سخت کرد.
سری که درد میکرد و الان خیلی بیشتر شده و معده ای که مثل سنگه و تیر می کشه.
بعضی حال ها رو نمیشه توضیح داد ولی حال الانم حال اون آدمیه که می دونه مهاجرت خوبه ولی دوستش نداره.
امیدوارم کار جدید، بهت انرژی و آرامش بده رها جون :*
پاسخ دادنحذفوای رها اینها برای یک روز خیلی خیلی زیاد بودن قلب و بغل برای تو
پاسخ دادنحذف