من همونی هستم که پا شدم رفتم مسافرت خارج از کشور، بدون تور، بدون ذرهای دونستن زبان انگلیسی! من همونی هستم که سالی چندبار میرفتم جنوب. همونی که با شکم جلو آمده چند ساعت مینشستم تو قطار تا برسم خونهی مامان بابا! ولی الان، دو ساعت مونده به حرکت، هنوز امید دارم شاید جنگ بشه و به این بهونه سفر رو کنسل کنم! چی شدم؟ اون آدم کجا رفت؟ خانوادهم با خوشحالی یه برنامهی تفریحی و مثلن جشن تولد ترتیب دادن برام و من ذرهای خوشحال و هیجانزده نیستم. یک سال و نیمه تمامه که پام رو از این شهر بیرون نگذاشتم و هنوز هم نمیخوام بگذارم. مامان امروز گفت توی سونوی گردن و فلان مشخص شده دوباره غدد لنفاوی یه مشکلی داره و باید بره پیش دکتر و من ترس برم داشته که نکنه دوباره سرطان برگرده. من خشمگینم، دارم منفجر میشم و سکوت کردم! و چیزی رو توی قلبم حمل میکنم که شاید بعد تعریفش کنم و عصبانیام، عصبانی.
عزیزم 🫂
پاسخ دادنحذفمراقب خودت باش 🫂3>
پاسخ دادنحذفماهی جان 3>
پاسخ دادنحذفماهی جان ، مراقب خودت باش
پاسخ دادنحذفکجایی؟ چرا نمینویسی؟
پاسخ دادنحذف