امروز با اینکه چهارشنبه بود ولی از خیلی از شنبه ها شنبه تر بود.
اصلا این روزها با رغبت نمی رم شرکت.
می دونم چرا این شکلی ام
ولی راه حلش در دستم نیست الان.
دلیل حال بدم رو می دونم اما راه حل خوب کردنش رو نه.
سخت شد.
پس باید به پذیرش شرایط فعلی ام برسم
فعلا البته
از این موضوع عبور کنم .
بی رغبت و له رفتم.
برای اینکه به خودم جایزه بدم یک ساندویچ املت با بیکن سفارش دادم.
جلسه ای که ساعت ۱۰ داشتم کنسل شد.
من از شادی در پوست خودم نمی گنجید م
طبق هر روز قهوه ساعت ۱۰ رو خوردم که کمی بیدار بشم.
گزارشی که داشتم روش کار می کردم اصلا لذت بخش نبود.
ظهر جمع شدیم برای خداحافظی یکی از نیروهای خدماتی مون.
به نظر ناراحت بود ولی برای حقوق بیشتر داشت می رفت.
فشار اقتصادی یه طوریه که اولویت های اول و دوم و سوم همه شده پول.
برای برگشت میم اومد دنبالم.
چقدر خوشحال کننده بود.سر درد م خیلی زیاد بود .
نیاز داشتم با رانندگی یک ادم اشنا برگردم خونه.
خیابانهای تهران خلوت شده .
تعطیلاته شاید رفتند شمال.
امروز به حرفهای دوستم گوش کردم که داره جدا میشه حالش خوب نیست و اوضاع اش بهم ریخته است.
یکم هم با اون یکی دوستم حرف زدم که مشکل داشت با مدیرش.
امروز یک پستی دیدم خیلی حال من بود.
می گفت این روزها همه کار می کنیم ها و سعی می کنیم زندگی عادی مونو کنیم تولد بگیریم تفریح بریم ولی اون شادی از ته دله پشت هیچ کدومشون نیست.
به قول احسان عبدی پور " شکسپیر میگه هیچ طور نمی شود دندان درد را تفسیر کند که درد نکند "
این روزها در اطرافم آدمها گرفتارند .
.این روزها هر کسی یک طور دندان درد دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر