۰۵ شهریور ۱۴۰۵

به شرط چاقو!


اندر حکایت دل‌خوشی‌های پست و معصومانه‌ی آدم‌هایی که در روزگار همه‌چیزباخته‌گی‌ی مردم بسیاری هنوز زنده اند، سیر اند و کاری از دست‌شان برنمی‌آید که دردی دوا شود:

قرار است یک ب.ام.و. به خانه ببرم برای خودم.
برای یک اقامت‌گاه عالی در روز تعطیل هفته‌ی بعد هم یک پیش‌نهاد میلیونی دارم.
البته، یک تویوتا هم آن‌جا منتظر من است.
از حالا برای فصل پاییز هم به پیش‌نهاد آشنایان باید قرار یک سفر نرفته به هنگ‌کنگ را برنامه‌ریزی کنم.
خوب است که می‌توانم گوشی‌ی آی‌فون پنج اس.ئی. قدیمی و از-رده-خارج‌شده‌ام را هم با مدل هفده جای‌گزین کنم.
گروه نمی‌دانم چی‌چی هم یک میلیارد اعتبار به من بخشیده است.
- دیگر طاقت ندارم بقیه‌اش بگویم. قبل از آن باید داد بزنم: «دارم می‌میرم از خوشی و خوش‌بختی!» -
مدیران یک برند پوشاک هم نمی‌دانم عاشق چه چیز من شده‌اند که دعوت کرده‌اند بروم سر تا پایم را نونوار کنم
- شاید به این فکر می‌کنند آدمی با همه‌ی آن چیزهایی که دارد به دست می‌آورد، لازم است سر و ظاهرش خیلی آراسته‌تر و شیک و پیک‌تر از این حرف‌ها باشد، نه؟
و این فهرست دست‌آوردها هم‌چنان ادامه دارد ... اصلا دیگر ادامه نمی‌دهم تا دل‌تان بیش‌تر نسوزد!




پی‌نوشت:
تک‌تک آن چیزهایی که قرار است به دست بیاورم:
به شرط خرید میلیونی از فلان سامانه و شرکت در قرعه‌کشی و برنده شدن در آن،
به شرط هزینه‌کرد شش برابر برای اجاره کردن مکان،
باز هم به شرط شرکت در قرعه‌کشی و برنده شدن در آن،
به شرط داشتن جیب خیلی خیلی پر از پول برای پرواز و اقامت و دیگر چیزها،
به شرط خرید چند میلیونی از یک سامانه‌ی دیگر و خوش‌اقبالی در نتیجه‌ی قرعه‌کشی میان خریداران،
به شرط سرمایه‌گذاری کم و بیش چند ده برابری در کسب و کارشان،
به شرط این که خرج‌اش را از جیب بدهم، منتها لطف‌شان برای درصدی تخفیف شامل حال‌ام می‌شود.

۱۰ نظر:

  1. امیدروام همهء این بالقوه ها هم واقعیت شود - ولی هیچ کدامشان با اندازهء غاده السمان خواندن غروب برای همدم و همسر حسادت برانگیز نیست :)

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. این‌ها حسرتی نیستند، فقط با محتوای پیامک‌هایی که از سر صبح به گوشی‌ام هجوم آورده‌اند، بازی کرده‌ام.
      واقعا صاحبان کسب و کارهای کلان در مورد مردم و مشتریان‌شان چه فکر می‌کنند؟
      آیا ما را کانه خمار با گوش‌های دراز می‌پندارند؟

      و ممنون رضا جان برای توجه‌ات. آن شب غادة السمان یحتمل ام‌شب هم ادامه یابد.

      حذف
  2. با رضا موافقم شهاب.
    تصویر اون‌شب خیلی قشنگ بود :)

    پاسخ دادنحذف
  3. بله، تصویرش خوب بود، هر چند شب ساده‌یی نبود!

    پاسخ دادنحذف
  4. سرت سلامت و دلت خوش ؛ البته جیب پر پول هم لازمه ی زندگیه ، ولی کافی نیست:)

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

      حذف
    2. ممنون و حق با توست و لطفا توضیح تکمیلی ام را در پاسخ به رضا جان ببین.

      حذف
  5. خیال نصف راهه شهاب. حداقل خیال که می‌تونیم بکنیم

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. اگر خیال نبود که تاب زنده‌گی رو نداشتیم.

      حذف