با پسره نشسته بودیم تو بار. گفت سهتا کاکتل مورد علاقهتو نام ببر. گفتم من از سرزمین عرقسگی میام و معمولاً شات رو ترجیح میدم، ولی اگه مجبور باشم برم رو کاکتل، ویسکی ساور، لانگ آیلند و کازموپولیتن رو دوست دارم. گفت اوهو، ندیده بودم کسی اهل لانگ آیلند باشه. گفتم اوهو، مگه میدونی چیه؟ گفت بچه شدی؟ بیا بریم فلان بار بهترین لانگ آیلند شهرو بدم بهت. گفتم برو بابا، ونکوور خودشو بکشه نهایتاً بتونه شورت آیلند درست کنه. تو اصولاً اولی نفری هستی که حتی میدونی لانگ آیلند چیه.
همین شد که اسم پسره شد لانگ آیلند. حالا ازش خوش خاصیم هم نمیادا، ولی چندتا ویژگی داره. بسیار جذاب و خارج از چهارچوب لباس میپوشه. بسیار قدبلنده. عکاس خیلی خوبیه. و بله، لانگ آیلند هم میدونه چیه.
لانگ آیلند حالا نه که کاکتل مورد علاقهم باشهها، نه. زیادی شیرینه برام. مخصوصاً تو کانادا که اگه جوراب هم بخوری، شیرینه. و هر بار باید تأکید کنم تو لیوان من رام و سیروپ نریزن. ولی ازون نوشیدنیهاست که آنچه همه خوبان دارند رو یکجا داره. و مهمتر از اون، یه جور نماده برای من. نماد رهایی در لذت.
هزارسال پیش بود گمونم، که یه شب نوید پیغام داد میای واسه تولدم بریم دوبی؟ گفتم بریم. نوید بستفرند اون دورانم بود. همون شب بلیت گرفت و صبح زود رفتیم دوبی. رفتیم هتل سوفیتل. اون زمانها، سوفیتل هم یه نماد بود برام. یه هتل کوچیک و خوشگل، تو یکی از ساحلهای خوب دوبی. هتل لاکچری و طلاییملاییای نبودا، ولی برای من نماد لذت شخصیسازیشده بود. شبش رفتیم یه باری وسط دریا. یکی دیگه از دوستامون هم بهمون پیوست. و شب رو با یک ست دوازدهتایی تکیلا شات شروع کردیم. سپس با چیزهای دیگه ادامه دادیم و داشت خیلی بهمون خوش میگذشت. آخرای شب، میخواستیم بریم که گارسونه اومد پرسید نوشیدنی دیگهای نمیخوایم؟ دوستمون گفت بعد از این همه شات، چی پیشنهاد میکنی که اختتامیهی درستی باشه برای امشب؟ گفت براتون یه کاکتل میارم، مهمون ما. و برامون سه تا لیوان لانگ آیلند آیسد تی آورد. اون لیوان خنک و پر از یخ، وسط دریا و هوای شرجی دوبی، و با اون منظرهی رؤیایی، یههویی جو شب رو عوض کرد. انگار تازه الکلها منظم شدن و نشستن جایی که باید. انگار بعد از اون همه شات تکیلا و ودکا و ویسکی، این یکی موفق شد چارچوبها و محافظهکاریهام رو بزنه کنار و رهام کنه از تمام قید و بندهای ذهنیم. و اون رهاییه، چیزی بود که هیچوقت قبلاً به اون شکل خام و اصیل تجربهش نکرده بودم. یه کاتالیزور شد برای یکی از عجیبترین شبهای زندگیم. بعد از اون شب، تعریفم از «لذت» عوض شد. باعث شد تبدیل شم یه آدم تجربهگرایی که الان هستم. از چارچوب سفت و سختم بیام بیرون و ببینم چه چیزایی هست هنوز، که میشه تجربه کرد و به غایت لذت برد. این شد که لانگ آیلند برام شد یه نماد. یه آیکون رهایی.
با پسره رفتیم باری که میگفت. با بارتندره خوش و بش کرد و دوتا لانگ آیلند سفارش داد. با کلی شک و تردید و نگاه از بالا به پایین اولین جرعه رو نوشیدم و دیدم اوه، مزهی لانگ آیلند واقعی میده که. شیرین نیست و کاملا سنگینه و بعد از نصف لیوان، چند سانتیمتر از خودت فاصله میگیری.
بعد از دو سهتا لیوان، یه نگاه انداختم به ساعت و دیدم نزدیکای دوازده شبه و من سه چهار ساعته دارم بیوقفه حرف میزنم بیکه حتی حواسم باشه دارم به انگلیسی حرف میزنم و بیکه حتی دنبال کلمه بگردم.* با یه غریبه که دو بار بیشتر ندیده بودمش از هر دری حرف زده بودم. و عجیبتر از همه اینکه از معاشرته لذت هم برده بودم. پسره منو از از پوستهی محافظهکارم کشیده بود بیرون و این چیزیه که لااقل اینجا، تو کانادا، خیلی به ندرت برام اتفاق افتاده.
با اینکه حالم خوب نبود و با اینکه ترجیحم این بود که بمونم تو خونه و سوشی سفارش بدم و سریال ببینم، طی یک تصمیم دقیقهنودی خودمو مجبور کرده بودم از خونه بزنم بیرون، فوقش نیمساعت بعد برمیگردم. ولی برنگشته بودم و حتی بهم خوش هم گذشته بود.
با این که لانگ آیلند زیادی شیرینه برام و با اینکه از پسره خوش خاصیم هم نمیاد، اما از اینکه خودمو در معرض قرار بدم خوشم میاد. و؟ و از آدما از چیزایی که میتونن منو بیتلاش خاصی، از پوستهی محافظهکار همیشگیم بکشن بیرون خوشمتر میاد.
* در اوج روان حرف زدنم (!) داشتم در باب این داد سخن میدادم که به نظرم این موج فمینیسم رادیکال چپ، مردای کانادایی رو اخته کرده و ازشون آدمای بیخاصیتی ساخته تو روابط خصوصی. دیدم داره اخته یادم نمیاد. پسره سعی کرد بهم کمک کنه که چی میخوام بگم، اما افاقه نکرد. گفتم ببین، دارم دنبال یه کلمهای میگردم شبیه procrastination، که معنیش میشه به زور مردا رو واردار کرده باشن به وازکتومی! گفت آهان، barren؟ گفتم نه. گفت sterile؟ گفتم نه. آخر سر از ژپتو پرسیدم گفت castrate هانی، castrate! خلاصه اینکه لانگ آیلند تا سر اختهسازی مردان کار میکنه.
رفتم دستورش را نگاه کردم، فقط چند قطره کولا داره با یک چکه و کات لیمو در کنارش، بقیه همه ی زیبایی ها در کنار هم! :)) چه خوب موقعی نوشتی آیدا، فردا هم شنبه است 😈
پاسخ دادنحذفچه خوب بود حال این پست آیدا جانم.
پاسخ دادنحذفمنم لانگ آیلند میخوام که رهام کنه!
چرا تازگیها از هرچی مینویسی میخوام ؟! 🤦🏻♀️😂
اوه اوه ؛ عجیبه که من الان که دنبال یه تجربه ی حال خوب کن هستم این نوشته ت رو خوندم آیدا جان ؛ برم تو کارش
پاسخ دادنحذف