پ رشتهاش روانشناسی بوده و الان مشاور یک دبیرستان دخترونه است. شبیه هیچ مشاور مدرسهای نیست که من تا به حال داشتم. به نظرم خیلی قشنگ و جذابه و قشنگ بلده حرف بزنه.
برگشتم به همهی مشاورها، معلمها، مدیرها و ناظمهای گذشتم. به غیر چند تا استثنای فوقالعاده بیشترین چیزی که در ذهن من مونده همه شخصیتهای عصبانی، عبوس و گاها وحشیه. اصلا تازگی تو کتاب چشمهای اینشتین به یه شخصیت مدیری برخوردم که میتونست نمایندهی تمام مسوولان روانی سیستم آموزشی کشور باشه. انقدر این تنفری که درونم حس کردم نسبت به این شخصیت خیالی سنگین و واقعی بود که بارها دلم خواست کتاب رو به خاطرش از وسط نصف کنم ولی خودم رو کنترل کردم.
پ میگفت وجود همچین آدمهایی برای آموزش الزامیه. چون بچهها فقط از همچین شخصیتهایی حساب میبرن و اونا هستن که میتونن بچهها رو کنترل کنند. مثالی زد از دختری که میتونست با یه اشتباهی توسط پدرش کشته بشه. اما با ترسوندنش توسط مدیر ترسناک مدرسه تونستن کنترلش کنند و جونش رو نجات بدن. چون در حالت نرمال این دختر به حرف هیچکس گوش نمیداده. صحبتمون رفت به حمایت تمام و کمال مادر و پدرهای امروزی از بچههاشون. برای منی که خیلی دورم به نظرم میومد این خیلی خوب و عالیه. اینکه بچهها بتونن حقشون رو بگیرن و از چیزی نترسن. به دید من، بچههای الان خیلی اعتماد به نفس دارن و زیر بار حرف زور نمیرن.
نظر پ این بود اینکه بچههای الان اصلا از کسی حساب نمیبرن ترسناکه مثلا در جواب کسی که کتک خورده مادر و پدر به اون بچه فقط یاد میدن، اون هم با زدن جواب بده. بدون اینکه بفهمن مشکل چی بوده. بچهها با یک ایگوی قوی بزرگ میشن و اون من وجودیشون اجازه نمیده بتونن گروهی با ادمهای دیگه تیم بسازن و همراه بشن. تاکید روی فردگرایی داره افراطی میشه. بعد دخالت همیشگی مادر و پدر از اونا یک شخصیت وابسته میسازه. این رفتارها استقلال رو از بچهها میگیره و اونها رو برای تصمیم گیری ناتوان میکنه.
میگف برعکس اون چیزی که فکر میکنی بچهها خیلی هاشون اصلا پاک و معصوم نیستن. یک سری خباثتها و بدیهایی هست در درون بعضیهاشون که بچه بودن پوششون میده. بچهها باید کنترل بشن و رها و آزاد گذاشتنشون در مسیر تربیتیشون درست نیست.
ولی تربیت درست چجوریه؟ کنترل درست چه شکلیه؟
برای من که یه دختر تینیجر دارم این کنترل و بالانسه سخته یوکو جان. هم باید احترام بذاره و یهجورایی حساب ببره مثلاً، هم نباید بترسه و راحت و مستقل باشه، هم باید رفیق باشیم که همهچیزش رو بتونه بدون ترس بگه...اوووف خلاصه ماجراییه برای خودش :)
پاسخ دادنحذفعزیزم. مامان بودن مسئولیت و فداکاری خیلی بزرگی میخواد دزیره جون. واقعا سخته!!
حذفمدارس اینجا ادم عبوس و بداخلاق ندارن و بچه ها هم خیلی حساب میبرن. در هر دعوایی سیستم های رسیدگی دارن و کتک کاری اینقدر علافی و جواب دهی داره که براشون بد تموم میشه. یعالمه چیزا هست که در ایران نه قبلا رعایت میشد نه الان. ولی خب کسی هم که اینجا بزرگ میشه نمیتونه توی ایران زندگی کنه چون اونجا لازمه گرگ باشن و بتونن حق خودشونو بگیرن که اینجا لازم نیست. روش درست بنظر من داشتن قوانین بی چون و چرای مشخص و بقیه اش رفاقت و دوستی والدین با بچه میتونه باشه.
پاسخ دادنحذفچی شد که اونا اونطوری شدن، ما این شکلی :(
حذفوای من از مدرسه متنفر بودم فقط به خاطر معلمای عن تخمی و مدیرو ناظم مریض. هرروز خدارو شکر میکنم که دیگه هرگز مدرسه نمیرم.
پاسخ دادنحذفاصلا سیستم آموزشی ما با زجر دادن کار میکرد.
حذف