فیلم Aftersun را به پیشنهاد آیدا دیدم. جدا از اینکه این فیلم بسیار خوشساخت بود و صحنههایی داشت که انقدر منو به چالش کشید که دوباره دیدمش، پایان بندی فیلم بیشتر از همه برای من تأثیرگذار بود. جایی که دختر در گیت فرودگاه با پدرش خداحافظی میکنه، دختر بازیگوشی میکنه و شاید نمیدونه که آخرین باره که پدر رو میبینه. اون صحنهی فرودگاه و لحظهی خداحافظی دختر و عکسی که پدر ازش گرفته انقدر قلبم رو فشرده کرد که ناخودآگاه گریه کردم.
شاید این حس بر میگرده به لحظهی خداحافظی با برادرم چهار سال پیش، وقتی داشت از گیت رد میشد که بره کانادا. یادمه که تا جاییکه میشد و اجازه میدادن باهاش جلو رفتم. از اون نوار قرمزها هم رد شدم. لحظهی خروجش برگشت سمت ما، دستش رو به نشونهی خداحافظی تکون داد. همین لحظه ثبت شده تو گوشیم. تا مدتها هر گیت فرودگاهی، در هر فیلمی میدیدم گریه میکردم. گریه نه، با صدای بلند هقهق میکردم
یادمه با الف، سریال تد لاسو رو میدیدم، اونجا که تد از گیت رد شد، من شروع کردم با صدای بلند گریه کردن. الف بغلم کرد و به شوخی گفت تا حالا ندیده بودم کسی با سریال طنز گریه کنه.
حالا الان بهتر، هندل میکنم اوضاع رو. انگار که مثلاً عادت کرده باشم. ولی هنوز هرازگاهی باز هم با دیدن چنین صحنههایی دلم خالی میشه.
بازم خوبه که این ویدئوکال هست و راهی هست که آدمیزاد عزیزانش رو از کیلومترها دورتر ببینه

وای سایه ما ناچاریم بروی خودمون نیاریم خیلی چیزا رو وگر نه چقدر چقدر زیاد اشک لازمه ...
پاسخ دادنحذف