کانادا که بودم روبروی حیاط ما ،حیاط پشتی خونه روبرویی بود، دوتا پسر داشتن یدونه هشت نه ساله یدونه شاید شونزده هفده سال،اوایل که میرفتم تو حیاط سیگار بکشم پسر بزرگه میومد با دوست دخترش معلوم بود یواشکی اومدن تو حیاط پشتی،کمکم این یواشکیاش زیاد شد منم دقیقا روبروشون ،بعد از یه مدت دیگه پسره هر وقت میومد سیگار بکشه سر تکون میداد لبخند میزد منم همینطور،چند وقت بعد سر،لبخند،دست تکون میداد،.یبار داشتم از بیرون میومدم داشتن علف میکشیدن با دختره، سر لبخند ،دست منم همینطور، رفتم تو خونه کارامو کردم یکساعت بعد اومدم تو حیاط یه سیگار بکشم دیدم دوتاشون از خنده کف زمینن بهم گفت میخوای امتحان کنی؟ گفتم نه ممنون دست تکون دادم رفتم تو. همین مونده بود مادر پدره بیان اون موقع بچه زیر هیجده سالشون با دوست دخترش با منو در اون حال ببینن.
واسه پسره دیگه حضور من در هر وضعیتی عادی شده بود.مشروب خوردن علف کشیدن همونجام یه نیمچه سکس. یه روز یکشنبه میم اومده بود در خونم یسری مدارک بهم بده گفت بیا تو حیاط یه سیگارم بکشیم میخوام برم. رفتم وقتی میم داشت میرفت دیدم مادر پدر پسره دارن میرن بیرون با ماشین داشتن میرفتن ،از پنجره حواسم به حیاط پشتی بود. دلم میخواست یبار باهاشون علف بکشم .نیم ساعت بعد دوست دخترش اومد رفت تو بعد حدود یکساعت اومدن تو حیاط پشتی، بدو بدو رفتم تو حیاط به هوای سیگار، سر،لبخند،دست، . شروع کردن بگو بخند بعدم پسره ویدشو اورد کشیدن،هردفعه که میومدن میکشیدن دختره یک دقیقه بعدش بطری اب رو سر میکشید پسره ام دودقیقه بعدش سیگارشو روشن میکرد انقدددددررر حرص میخوردم من. ایندفعه یه حسی بهم میگفت مادر پدره فعلا نمیان. سیگارم که تموم شد رفتم با لبخند بلند شدم پسره نگاهم کرد گفتwould you like a hit?
اصلا همینو میخواستم سر تکون دادم رفتم طرفش دختره اولش معذب بود فکر نمیکرد برم من، از دست پسره گرفتم رفتم پشت درخت گفتم اون روبرو سوفیا دید داره به اینجا میدونستی؟ با خنده گفت وای نه ممنون که گفتی، شاید سرجمع ده دقیقه یک ربع پیششون بودم ولی بقدری بهم خوش گذشت که هیچوقت حس اونروزو یادم نمیره. چرتو پرت گفتنو خندیدن از ته دل با دوتا تینیج ،احساس میکنم اون حال دیگه برام تکرار نمیشه. وقتی داشتم برمیگشتم خونه به دختره گفتم بلافاصله بعدش اب نخور حال خوبت کم میشه، به پسره ام گفتم حداقل نیم ساعت بعد سیگارتو بکش که دوباره بیای بالا
بعد ازاونروز یکبار دیگه ام باهاشون کشیدم ولی حال اونروز نبود. وقتی داشتم میومدم ایران از پسره که خداحافظی میکردم میگفت ما به توعادت کرده بودیما جات اونجا رو پله حیا خالی میشه. ایمیلشو گرفتم یه مدت بعد از اومدنم عکس سه تایی اونروزو فرستادم براش.
چند روز پیش که بالاخره داشتم ایمیل هامو چک میکردم بعد از مدتها دیدم وسط جنگ ایمیل زده بوده بهم که خوبی امنی؟ ما خیلی ناراحتیم که ایران جنگ شده و اومدی خبر بده.
الان دوسه روزه که عجیب دلم تکرار از اون ده دقیقه یه ربع ها میخواد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر