۰۵ مرداد ۱۴۰۵

بیست و هفت جولای

تو این سفر چهار تا دختر بچه داریم و یک پسر نوپا که تو اتاق مامان و باباش میخوابه. دخترها با ذوق اتاقی با چهار تا تخت سینگل رو انتخاب کردن و دو شب با خوشحالی توش خوابیدن. دیشب دخترکی که با باباش اومده سفر (پدر و مادر در پروسه جدایی) ناراحتی کرد و کمی دلتنگی برای مامان و رفت تو اتاق پیش پدرش… دخترک بزرگ من هم ازینکه دوستش نبود ناراحت بود و اومد توی تخت ما. شب اومدم بخوابم دیدم نمیتونیم که سه نفری بخوابیم روی یک تخت. پست وبلاگ رو که با خستگی نوشتم، بالشم رو برداشتم رفتم تو اتاق دخترها. تازه خوابم برده بود که با صدای گرومب و جیغ در ادامه ش بیدار شدم. دختر اون یکی خانواده از تخت افتاده بود. تو تاریکی رفتم گفتم افتادی خاله جان چیزی نشده. بچه کوچیک خودم اونطرف از صدا بیدار شد و شروع کرد گریه.. بچه خودم رو آروم کردم اومدم سراغ این که هنوز جیغ میزد… آرومش کردم گفتم چیزی نیست افتادی فقط از روی تخت و ترسیدی، گفت چونه م خون میاد. موبایلم رو روشن کردم فکر کردم خراشی برداشته دیدم چونه بچه شکافته کاملا. دستمال برداشتم خون رو از دست و چونه ش پاک کردم که ترسش کمتر بشه. رفتم مرد رو صدا کردم گفتم مامان و بابای بچه رو بیدار کن. مامانش از دیدن خون ‌پنیک کرد. باباش بچه رو بغل کرده بود تکرار می‌کرد چطور ممکنه اینطوری بشه مگه چطور افتاده. منم کنار بچه خودم نشسته بودم که با چشمای باز مشغول تماشای همه این صحنه ها بود و نه تو بغلم میومد و نه اجازه میداد براش توضیح بدم. نشستم کنارش و دستورات مامان و بابا رو برای وقتی که پسرک بیدار بشه شنیدم و راهیشون کردیم اورژانس. ساعت ۱ نصف شب بود که رفتن. دستام همه خون بود. تا دو و نیم داشتم فکر می‌کردم چیه این زندگی؟ اصلا بچه داشتن چیه که همه چیز فراموش میشه وقتی یک خار میره به پای بچه‌ت؟ تازه خوابم برده بود که ساعت سه و نیم صبح برگشتن و خوشبختانه تو بیمارستان کارشون رو خوب و سریع راه انداخته بودن. دیگه خوابیدیم به سختی. صبح بیدار شدیم و بابای بچه گفت چه خوب که همه سلامتیم. بیاین بریم بیشتر خوش بگذرونیم… رفتیم یک قلعه دیدیدم وسط کوهستان و بعدشم شنا کنار دریاچه و بازی با بچه‌ها و خلاصه الان لهم. نرفتم سر شام که قبل از بیهوش شدن اینو بنویسم اینجا… چیه واقعا این زندگی؟

۵ نظر:

  1. طفلک بچه خودش چقدر شوکه شده بوده

    پاسخ دادنحذف
  2. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف
  3. ای بابا چه ماجرایی...آره واقعا بابام همیشه میگه بچه که داری دلت کف پاته !

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. چه جالب نشنیده بودم این اصطلاح رو :)‌ آره واقعا عجیبه دیگه بچه داشتن. انگار یک تیکه قلبته که بیرون از تو می‌تپه… شیرینی سختیه :)

      حذف
  4. وای :> اگه عمه‌ی بابای من بودن میگفتن تقصیر توعه که بچه افتاده زمین و کل تعطیلاتو زهرمار میکردن!

    پاسخ دادنحذف