۱۳ تیر ۱۴۰۵

نانوشتن ۹

 دیروز از خونه کار کردم. درواقع از خونه کار نکردم. رسما دور خودم چرخیدم. چقدر هم که عقب‌ام از کارهام، از کار کارمندی بگیر تا کار شخصی. تنها حرکت مفید سینما رفتن آخر شب بود. 

منتظرم. نمیدونم منتظر چی. یه اتفاقی باید بیافته که نمیافته. نمیدونم چه اتفاقی.

امروز ساعت ناهار رفتم جیم. چند ساعتی حالم رو خوب کرد و خوشحال و امیدوار بودم. کاردیوی سنگین و کوتاه کارم رو راه میندازه و روان‌ام رو گول میزنه.  

با انگیزه رفتم پیش [ اس آر] خانوم روانکاو و بعدش خوشحال رفتم خریدکی برای شام درست کردن و گس وات! باطری خالی کردم ناگهان. غذا که درست نکردم هیچ، شام چیپس و ماست خوردم و خودم رو انداختم در باتلاق اسکرول کردن مزخرفات در اینستاگرام. از ساعت هفت ‌و نیم عصر همون که هم‌وبلاگی نوشته بود، لوزر با ال بزرگ. 

به زور پس گردن‌ام رو گرفتم آوردم اینجا این چند خط رو بنویسم، مفیدترین کار امروز! 

چرا یه هو اینطوری باطری خالی کردم باز؟ 

قبلا‌ها متوجه می‌شدم دارم باطری خالی می‌کنم. حداقل قافلگیر نمی‌شدم. اینبار لامصب قافلگیرم کرد. سه هفته دیگه تولدمه و چهل ‌و چهار پر میشه. پیری اینجوری ناگهان یقه آدم رو می‌گیره؟   

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر