سفری کوتاه به گیلان داشتم، بقول انگلیسی زبان ها تریپ؛
طبق معمولی که با پسرعمه جان بیرون میرم تا لحظه آخر چیزی مشخص نبود، اون آدمِ کارهای یکهویی و من برنامه ریز، مکمل همدیگه:)
چند هفته بود که میخواستیم بریم اما عقب میوفتاد، بالاخره دست انداختیم و نزدیک ترین لحظه به شرایط درست رو گرفتیم!
چند وقتی بود ناخوداگاه افسار این چهار چرخ به جاده کشیده میشد و فقط با خارج شدن از شهر، نفسم باز میشد اما هر بار بر میگشتم! این بار اما رفتن بود. جاده ساحلی رو گرفتیم و رفتیم و کیه که این خط زیبا خوشی رو تو حالش نقاشی نکنه!
اولین مواجهه م با سفر لحظه ی عبور از میون درختای سی سنگان بود! زمانیکه باد پرده ی توری ملایم بارون در آسمون رو می رقصوند و خنکاش بهم میخورد.
نیمه های شب گذشته بود که به چالوس رسیدیم، سر ماشین را کج کردم سمت رادیو دریا، سیاهی شب و باران و رد خاطره غرق شدگی همین چند روز پیش و آگاهی از وجود دریا پشت اون بتن ها، فضا را خوفناک کرده بود. آن بتن های سیمانی حد فاصل من بودند با آن انبوه ترسناک، در آن لحظه!
یک جایی حوالی رادیو دریا کنار زدم، با بدنی پر از کورتیزول که دوباره چند هفت ست خواب شب رو ازش دریغ میکنم و خستگی ناشی از بد خوابی صبح در اون خونه بی آسایش به این سفر اومده بودم. قهوه دیگه بهم انرژی نمیده و نه فقط بی خوابیش برام میمونه که بدنم هم استرس بیشتری رو متحمل میشه؛پس ماسالا بهترین گزینه بود! پسر عمه هر تجربه جدید غذایی براش یک چالشه! ماسالا در محدوده ی امن خودم بود، اما بعد داشتم فکر میکردم که نکنه باز دیکتاتور بازی در میارم و دارم مجبورش میکنم به امتحان چیزای جدید در حالیکه اون آدم لذت بردن از چیزهای آزمون پس داده است؟! به خودم یاد آور شدم مردم شاید مثل من دوست نداشته باشن این اصرار منو! اما دیدم اون که مردم نیست برام! اونم برای من همینکارو میکنه، منو از محدوده امنم خارج میکنه...! سفارش رو تغییر دادم! چای کرک؛ خوب نبود! اما حداقل هر دومون یک چیز جدید رو امتحان کردیم.
همینطور که من به مسیر چشم دوخته بودم و با اینکه سیاهی شب رفته رفته رنگ میباخت، یک آن به خودم اومدم و دیدم آسمون شکاف برداشت! از اون گوشه، گرگ و میش جاش رو به سرخی داده بود؛ چه طلوعی... طلوع گیل آن
کلاچای رو که رد کردیم افسار چار چرخ رو سپردم دست دوست، جایی حوالی رودسر شاید، دو مرد کنار جاده منتظر بودند طبق عادت رانندگیم گفتم سوارشون کنیم...
قبلا ها فکر میکردم زمانیکه بزرگ بشم خیلی با پدرم متفاوت میشم اما خب :)... همین که دو مرد نشستند شروع به صحبت کردیم و رفیق یک جایی کشید کنار اما من ادامه دادم در آخر فهمیدیم که آقای... دوست مسئول مالی دانشگاه من است
جاده ی سیاهکل را گرفتیم و نمیدانم چرا سیاهکل یک جایی در ذهنم است شاید به خاطر میرزا باشد، چت جیبیتی هم پاسخ درستی نداد، بی خیال شدم.
نمیدانستم که اینجا هم مثل هراز، امامزاده هاشم دارد، املت بیمزه ای خوردیم. پیاز هم شکمم را درد آورده بود. کاش خودم پیکنیک میاوردم!
بالاخره رسیدیم! پسر عمه جان اینجا قرار داشت. در بدو ورود مانند همیشه نسخه اش را پیچیدم! تصورم از رودبار خراب شد، صبح زود بود و ما دقیقا کنار داروخانه ای توقف کردیم و همان لحظه کارگرانی با صورت های خسته داخل اتوبوس میشدند، این تصویر آشنای دردناک، شهر به نظرم فقیر آمد و دلگیر..
برای پیدا کردن سوییت گوشی را باز کردم و تازه فهمیدم اینجا رستم اباد است یکی از شهر های رودبار، از پل عبور کردیم به سمت توتکابن؛ نامش آشنا میزد به گوشم. پلی که دو سمتش شالیزار، افقش کوه های سبز و رودخانه ای وسیع و پر آب و باشکوه زیر پایت؛ تصویری ماندگار و وسوسه انگیز حتی برای منِ مازندرانی! کم کم داشتم به ذهنیتی درست میرسیدم.
یک سوییتی سمت سی دشت پیدا کردم، رفتیم آن بالا! فاصله اش از شهر زیاد بود و من باید شب قبل روغن ماشین را عوض میکردم و راه میوفتادم اما همه جا بسته بود. حالا در این سربالایی میترسیدم ماشینی که روغن ندارد روی دستم بماند، میخواستیم برگردیم، اما صاحبخانه محترم و حرفش وقتی گفت بیایید حتی اگر نپسندیدید از روستای ما دیدن کنید و برگردید، به دلم نشست. رفتیم! چه سکوتی دارد حاجیده! میخواستم آنجا بمانم اما پسر عمه باید نزدیک شهر خانه میگرفت! از چشمه آبی خوردیم و صورتمان را تازه کردیم و برگشتیم.
خانه های توتکابن خیلی هاشان در ندارند! برایم دوست داشتنی بود، بالای یک کوچه ای خانه ای گرفتیم، خانه ای بدون دروازه با گلدانهایی دور دیوار نیم چین، زیبا بود.
عصر که بیدار شدیم رفتیم برای تعویض روغن. همان کنار میدان اصلی شهر، آدم خوبی بود، با حوصله توضیح داد خیلی چیزها را، در اتاق کارش عکس شجریان و ورق های خطاطی زده بود به دیوار، گرافیک خوانده بود مثل خیلی ها در این مملکت جای اشتباهی بود.
شب به قصد آبتنی در چشمه آب گرم ماستخور راهی رودبار شدم به علی آباد که رسیدم از چند پسر(مردان ایرانی بالای سی سال مجرد یا احتمالا مجرد که تنها تفریحشان گپ زدن با دوستانشان است) دم سوپرمارکت با ته لحجه زیبای گیلگی پرسان شدم گفتند خشک شده، اما یکیشان گفت یک جایی جدیدا درست شده گفتم من در آدرس یابی خنگم. اما با حوصله شروع کرد به آدرس دادن آن هم چند بار، حتی شماره اش را هم داد تا اگر پیدا نکردم به او زنگ بزنم اما قسمت نبود پیدا کردن آن مکان جدید، در آزاد راه قزوین رشت چنان بادی میوزید که ادراک کردم توربین های بادی منجیل را، دفعه بعد باید ببینمش!
دست از پا درازتر برگشتیم سمت خانه، خسته بودیم هر دو اما من پر رو تر از این حرف هام این مواقع، یاد حرف یکی از دوستان بابا افتادم در سفر به دزفول، خستگی سفر را در خانه خودت باید در کنی!
مقصد شهرداری رشت بود که توضیح و تشریح نمیخواهد... عشق است و جان خالص. اما خود رشت...اصلا یکی از دلایلی که برای آمدنم به رشت طفره میرفتم همین بود! نمیخواستم شهر عزیزم را این طور ببینم... اما خوب شد که آمدم، باید میدیدم زندگی خود مقاومت است...
دختری با دکه ای ساده اما زیبا و میزهای کوچکی وسط همان خیابان، رهگذران را وسوسه میکرد به درنگ و لختی آسایش.
پسر عمه با اینطور تو هم نشستن مشکل داشت، دو تا چهارپایه پلاستیکی گرفتم و در فاصله از بقیه نشستیم! چای آلبالو خواستم با باقلوا، اما در لحظه از باقلوا پشیمون شدم و گفتم چای ساده، وقتی چای ساده برام آورد یاد گفت و گوی خودم با روانشناس افتادم، باید خواسته هام رو واضح تر بگم. چایی اینقدر بهم چسبید که پشت بندش همون چای آلبالویی که خواسته بودم رو گرفتم! چای آلبالو چنان خوب بود که گل از گلم شکفت، حتی رفیق رو ترغیب کردم یک قلوب بزنه و بعدِ لبخند رضایت، برای او هم سفارش دادم. باز احساس کردم چای خونم کمه! آخرین چای خیابانی رشت رو هم با طعم دارچین گرفتم و با رضایت بلند شدم.
اون طرف تر پسری کلی عود داشت، چند وقتی هست دارم فکر میکنم به بساط کردن! بعد اینکه مغازه ام رو جمع کردم دیگه دلم نمیخواد برگردم و برای کس دیگه کار کنم. به نظرم بساط بعضی چیزها میتونه رضایت بخش باشه. ازش سه تا عود گرفتم. یکی اقیانوس، دو تا هیمالیا. خنک و مطبوع.
اگه پول داشتم دوست داشتم اون جاعودی گرد چوبی هفت چاکرا رو هم بگیرم یا حتی اون سرامیکی هفت رنگ.
فرداش مامان بهم زنگ زد با اینکه میدونستم تولدشه اما به روی خودم نیاوردم! میخواستم حتما زمانی که بهش تبریک میگم پیشش باشم و یک چیزی بهش بدم!
تو چهارشنبه بازارِ رستم آباد با ته مونده پولم یه گلدون یاس براش گرفتم. اما بعد وقتی برگشتم متوجه شدم که به همون تبریک ساده صبگاهی حتی اگه خودم بهش زنگ میزدم بیشتر نیاز داشت.از بعد مرگ عمه میدونم که همیشه، ایده آل ترین فرصت، پیش نمیاد.
......................................
یکی از جاده های رستم آباد رو گرفته بودم و داشتم بالا میرفتم، مه داشت از بالا قلمرو خودش رو گسترش میداد به پایین دست، برگشتیم پایین. چنار های جوانی که ردیف کاشته شده بود متوقفم کرد، میدونم که سالها بعد این جاده زیبا خواهد شد.
+ چه خوشگله
- مال زمان شاهه
+ من پادشاهی خواه نیستم اما نمیدونم چرا هر چی که قشنگه برای اون زماناست!
لبخند زدم و سکوت کردم. میدونم که اون هم زد.
معماریش چشمم رو گرفته بود!
با شیشه هایی شکسته و علف هایی بلند، از دور شبیه مکانی متروک بود. میگفت کنکورم رو اینجا دادم
گفتم یک روزی اینجا دوباره رونق میگیره.
گوشه گوشه این شهر این چنین بود. مکان ها و آدم هاش، از صاحبخانه تا چایخانه رضابیگی، از تعویض روغنی آقای بابایی تا دانشگاه فنی؛ خسته اما مهربون و اصیل
توتکابن و رستم آباد شهری با پتانسیل بالا اما محجور
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر