دیشب برای سومین بار قرصهای بزرگ قرمز رو ریختم توی یه پیشدستی. دو، چهار، شش، هشت، ده... سی و هشت تا مونده. دفعه آخر که شمردم ۶۵ تا بودن. یعنی دو تا سه هفته است که منظم دارم میخورم. فکر کنم تنها دلیل استمرارم این بوده که به جنی ثابت کنم من به جعبه قرص احتیاج ندارم. جنی هیچ ایدهای نداره که به زل زدن به جعبه قرص و گفتن اینکه نمیخورمتون چه کیفی داره. حتی تو مخیلهاش نمیگنجه که چقدر ایده چیدن قرص یک بار برای همیشه چه بُرد بزرگیه: لازم نیست جعبه قرص رو هر هفته بچینی، چون دوز هفته پیش رو کاملا نخوردی.
این جوری شروع شد که بدون هیچ علامتی و فقط از روی آزمایش خون معلوم شد فریتین خیلی خیلی پایینه. قرار بود دو ماه بخورم، بعد آزمایش خون بدم ببینیم آهنم چقدر میاد بالا. توی داروخانه بستههای سیتایی و نودتایی کنار هم بودن؛ قیمت نودتایی فقط دوبرابر سیتایی بود، خب معلومه که نودتایی رو خریدم که فکر کنم اولش بعد از یه هفته خسته شدم از خوردنش. اصلاً یه آدم دیگه شده بودم؛ انگار توی بدن خودم نبودم. برای اولین بار درک کردم واسه چی میگن فلانی «یُبسه»! بعد گفتم مکمل فیبر اضافه کنم شاید همه چی درست بشه. بهتر شد، ولی باز هم حس نمیکردم خودمم. بعد یه شب درمیونش کردم. تا جایی که یه شب یادم رفت بخورم؛ نه که عمدی باشه، واقعاً یادم رفت. فرداش هم یادم رفت و کلاً از برنامه خارج شد.
توی اتاق تراپی، در راستای تشخیص پیشنهادی «هیولای مقاوم به درخواست»، داستان قرص نخوردنم رو به عنوان یه مثال بامزه تعریف کردم. نمیدونم چرا فکر میکنم ایده خوبیه که برای تراپیستم بامزه به نظر بیام. ماجرا از قرص آهن شروع شد و رسید به قرص تیروئیدم؛ همون قرصی که سالهاست هر روز باید بخورم و روتین شدنش که پیشکش، گاهی زل میزنم توی چشمش و میگم: «امروز نه!»
آنجا بود که جنی ریخت. من کلاً یک بار ریختنش رو دیده بودم؛ ژانویه بود، وقتی وقایع دیماه رو با همون شدتی که تجربه کرده بودم براش تعریف کردم. عکسها و فیلمها رو بدون سانسور از چشم من دید. میدیدم که داره جلوی اشکهاش رو میگیره و ناخودآگاه از کمر کمی به سمتم خم شده، با دستهاش پهلوهاش رو گرفته. من خیلی عصبانی همهچیز رو تعریف میکردم، بدون هیچ اشک و حزنی. الان که برمیگردم و نگاه میکنم، به نظرم میآد توی اون لحظه داشتم خیلی دقیق تماشاش میکردم تا ببینم تا کجا میتونم پیش برم. انگار چون پول میگرفت، من این حق رو داشتم تمام آن زشتیهایی رو که دیگه نمیتونستم توی خودم نگه دارم، بالاخره به یکی بگم و ببینم یه آدم دیگه چطوری باهاش مواجه میشه. هیهات.
برگردیم به داستان قرصها. جنی برای بار دوم ریخت، ولی اینبار ریختنش همراه با هراس و عصبانیت بود. گفت: «این رفتار در مایه رفتارهای آسیب به خوده.» منم فقط شونههام رو انداختم بالا، انگار که مشکل خودشه! با وجود اینکه با تشخیص دفعهی قبلش خیلی حال کرده بودم و به نظرم کاملاً درست بود؛ حتی یه شب بخاطرش فقط سه ساعت خوابیدم چون داشتم با ذوق دربارهش میخوندم و با جمنای فکتچک میکردم و برام جالب بود که عکسالعملهام از اون نقطهنظر چقدر توی چهارچوبن. اما انگار هنوز راضی نبودم. بهش گفته بودم نمیدونم این لجبازی چقدرش واقعاً به سیمکشی مغزم برمیگرده و چقدرش اکتسابی و محیطیه.
جنی خیلی به تشخیصش پایبند بود. یه چیزهایی گفت که الان دقیق یادم نیست، ولی وقتی گفت: «این فراتر از تشخیصِ هیولای مقاوم به درخواسته و به نظر میآد کودک عصبانی درونت داره اینجا موش میدوونه»، من به جای اینکه به فکر فرو برم یا شک کنم، دوباره زل زدم توی چشمهاش. انگار مچش رو گرفته باشم؛ انگار به جای اینکه به خودم فکر کنم، داشتم اون رو امتحان میکردم و ثابت میکردم که حرف، حرفِ تو نیست؛ حرفِ منه.
گفت: «توصیه اکید میکنم یه جعبه قرص بخری و هر هفته قرصات رو توش بچینی. اینجوری میبینی چند روز رو نخوردی.»
انگار نمیفهمه من به زور با آدمها رودربایستی پیدا میکنم، چه برسه به قرصهای نخورده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر