۱۲ تیر ۱۴۰۵

زنبور کارگری در برزخ

 نشستم تو فری منتظرم راه بیوفته، فعلا ۴۰ دقیقه تاخیرداره و معلوم هم نیست کی راه بیوفته. داره میشه نصفه شب و روز طولانیم داره طولانی‌ترم میشه. دیشب ازهیجان شروع مرخصی‌ام و کارهایی که برای خودم ردیف کردم خوابم نمی‌برد. یکی ندونه فکر می‌کنه وای چه برنامه‌های رویایی داره که از ذوقش نتونسته بخوابه. اما من که می‌دونم برنامه  فقط رسیدن به کارهای عقب افتاده‌ای هست که هی هر بار گفتم یه روز رو براش می‌ذارم و الان اون روزه. من حتما تو دسته زنبورهای کارگر به دنیا اومدم. مرخصی می‌گیرم که به کارهام برسم.

صبح هم سوار همین کشتی شدم صبح خیلی زود. می‌خواستم اونموقع بنویسم. اما به جاش ۵۴ ایمیل نخونده رو خوندم و فایل کردم. صبح زود روز اول مرخصی گفتم که ذاتم زنبور کارگره. حالا آخرشم معلوم نیست این شراکت با اس به نتیجه می‌رسه یا نه؟ دارم بر می‌گردم در حالیکه کشوها وکمد مامان کامل مرتب شده‌ لباسهای اضافه جدا شده. مامان پدیکور و ماساژ پا رفته‌، یخچالش پر شده و صورتش خوشحال شده و قدمهاش با واکر تند تر و راحتتره حداقل برای یه روز. خوشحالم که خوشحالش کردم اما مچ خودم رو هم گرفتم. هر بار مامان رو خوشحال می‌کنم انگار منتظرم یونیورس جوابم رو یجا دیگه که گیر کردم بده. یه حس بد تناقض دارم.دلم می‌خواد بگم، کمک می‌کنم چون یکی احتیاج به کمک داره و من بهترین آدمم که این کمک رو بدم. اما ته دلم می‌دونم منتظر یه جواب خوبم منتظر دستمزد، اما چرا نه؟ چرا نیاید انتظار داشته باشم ایزد در بیابانم دهد باز؟ یکم حسش رو چیپ و دم دستی می‌کنه. حالا کی گفته باید حسش متعالی و سخاوتمندانه باشه؟ فکر کنم همش از مزخرفاتیه که تو مدرسه کردن تو کله‌مون هی اینجا و اونجا سر می‌زنه بیرون. به هر حال وجدان انسانیم با مغز زنبور ‌کارگریم با هم کنار نمیان و من همچنان تو برزخ می‌مونم.

کشتی راه افتاد، گفتم که چقدر این فضای معلق بین دو خشکی رو دوست دارم؟ گفتم که چقدر از دیدن مسافرهای ساده این مسیر آرامش می‌گیرم؟ یک ساعت و چهل  پنج دقیقه  دیگه دارم شاید برم ۳۴ ایمیل امروز رو بخونم و فایل کنم گفتم که زنبور کارگرم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر