۱۲ تیر ۱۴۰۵

توالت عمومی

 

قرار شد برویم مال کمی خرید کنیم. من چیزی نمی‌خواستم اما دوست داشتم بروم بیرون و مردم را تماشا کنم. تماشای مردم همیشه برایم جالب بوده. این‌جا می‌تواند جالب‌تر هم باشد از بس که تنوع سر و شکل زیاد است. دیگر تقریبا می‌توانم از فرم فک و بینی، لهجه و رنگ پوست، تشخیص بدهم که آدم‌ها از کجای دنیا آمده‌اند. بعضی‌ها را دوست ندارم. سعی می‌کنم نژادپرست نباشم. به نظر خودم هم نیستم اما بعضی فرهنگ‌ها با سلیقه من جور نیستند.

کمی توی مال چرخ زدیم و پله‌ها را بالا پایین کردیم. به الف گفتم باید بروم دستشویی. دوباره مسیری که رفتیم برگشتیم. تا علامت سرویس بهداشتی را دیدم بدون اینکه چیزی بگویم راهم را کج کردم و از الف جدا شدم. عجله داشتم. فعل و انفعالاتی رخ داده بود که نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. تا وارد شدم به جای این که به راست بپیچم به چپ پیچیدم. نگاهم به نگاهش گره خورد. از رنگ موهایش فهمیدم میلاست. اگر او مرا ندیده بود قطعا بی‌تفاوت رد می‌شدم. نه برای اینکه در شرایط اورژانسی بودم، برای این که آدم این جور دیدارهای اتفاقی نیستم. معمولا یا خودم را به ندیدن می‌زنم یا اگر فرصتی باشد مسیرم را عوض می‌کنم. میلا را از روزهای اولی که کارم را شروع کردم می‌شناسم. رنگ موهای مسی‌‌اش و پوست سفید و روشن با کک و مک‌های زیاد از بقیه متمایزش می‌کرد. هر روز صبح که می‌دیدمش، موهایش استایل شده بود. یک روز کرلی، یک روز لخت و ریخته روی شانه‌ها، یک روز دم اسبی. توی دلم تحسینش می‌کردم که مدل موهای صبح زودش شبیه به موهای من در حالت رفتن به مال و مهمانی‌است. 

این بار اما مو‌هایش استایل شده نبود. بدون آن که کلمه‌ای بین‌مان رد و بدل شود، یادم افتاد میلا ونزوئلایی‌ست. در لحظه از این که دیدمش خوشحال شدم. این بار در تله افتادن در را دوست داشتم. کنجکاو بودم از حال و احوالش بدانم. همدیگر را بغل کردیم. چشم‌هایش پر از اشک شد. احوال خانواده‌اش را پرسیدم. گفت خوب‌اند و بعد از ویدیوهایی که دیده بود برایم تعریف کرد. بچه‌هایی که زیر آوار مانده بودند و ساختمان‌هایی که کاملا فرو ریخته‌ بودند. این‌جای صحبت‌ها، اشک‌هایش رسیده بود به کک‌ و مک‌هایش.

گفتم درک می‌کنم و واقعا بغض کرده بودم. گفت این جور وقت‌ها من از خودم می‌پرسم من این‌جا چه غلطی می‌کنم. گفتم من هم. و درباره توضیح داد که ویزا و اقامتش دست و بالش را بسته و فعلا نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. 

دوباره هم را بغل کردیم و با خداحافظی‌اش، یادم افتاد که آنجا چه غلطی می‌کنم.

روی توالت که نشستم، مغزم شروع به کار کرد. با موقعیت مکانی و احساسی‌ای که تویش بودم احساس غریبی کردم. دوباره بغض کردم و آرزو کردم دیگر هیچکسی را در هیچ شرایطی اتفاقی نبینم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر