۱۳ تیر ۱۴۰۵

انرژی آب و آفتاب

 از ساعت ۴- ۴:۳۰ صبح هوا روشنه یه جوری که قشنگ می تونی از تو تخت بیای بیرون و بزنی تو خیابون اما من همچنان بالشم و پشت و رو می کنم که اون سمت خنکش و بذارم زیر سرم و خودمو می کشم توی تخت و اینجوریم که چه خوبه کا بازم می تونم بخوابم

خوابه خیلی کیفیت نداره ها اما من باهاش خوشحالم چون از بی خوابی هام موثرتره

امروز شنبه اس و اولین روز تعطیلات رسمی داغون ایران، این جور که بوش میاد این هفته تا آخرش تعطیله 

از اس ام اس های کوفتی که برای بدرقه یارو میاد حالم بهم می خوره حتی چندشم می شه بخونمشون نخونده دیلیت

می رم تو وبلاگ و می بینم چند تا جدید اومده خوشحال می شم، مرسی آیدا که اینم این روزها طعم زندگیه

می رم تو اینستاگرام و همینجورب که دارم بی خودی بالا پایینش می کنم می بینم استخر بازه، همون و به س مسیج می دم که میای بریم آفتاب

آفتاب و آب هم از جنس زندگیه برام

همش دارم خودم و با این چیزها وصل می کنم که نشکنم و نیفتم که بلند کردنم خیلی سخت تره برام 

 از تخت میام بیرون فقط دلم می خواد یه کاری بکنم از جنس زندگی 

صورتم و می شورم و مسواک، موهامو گوجه می کنم بالای سرم و هر روز اینجوریم که به ن مسیج بدم که برم پیش رامین انگار ایندفعه موهام خودشون و با من سازگار نمی کنن هر روز یه ساز و من باد نیستم دیگه چه جوری باید مهارشون کنم انگار موهام هم افسار گسیخته شدن، خلاصه که اونجوری که بلدم جمعشون می کنم و حس می کنم بیشتر بهم میاد و می رم تو آشپزخونه

چایی درست می کنم با بهار نارنج، نون بربری رو از تو فریزر در میارم و می ذارم تو فر و نوبت مربا آلبالوی مامانه تنها چیزی که اول صبح می تونه خوشحالم کنه 

به دو تا گلدون بنجامین و فیکوس آفریقایی تو آشپزخونه آروم آب می دم و میست می کنم برگهاشون و 

فیکوسه برگ های نازک و نو داده سبز روشن روی ساقه های خشک

بنجامینم چند تا برگهاش داره زرد می شه اما همچنان تا زیر سقف آشپزخونه رفته، هر روز که نگاهش می کنم یه حس فمینیتی قوی بهم می ده که دوستش دارم انگار یه عرور پنهانی هم تو خودش داره

نون و از تو فر در میارم و تو فنجونی که دوست دارم چاییم و می ریزم و می شینم سر میز، نون بربریه خودش یه جوریه که انگار ۹ تا لقمه مربع کنار همه هر لقمه رو جدا می کنم و وسطش و باز می کنم و یکم کره می مالم روش، خوشم میاد که کره یهو آب می شه و توی نونم و براق می کنه و یه بوی خوبی بلن می شه از جنس زندگی، و بعد تو هر لقمه ام خیلی سخاوتمندانه ۴ تا یا حتی ۶-۷ تا مربا آلبالو می ذارم که مزه اش غالب بشه به مزه نون و کره

می ذارم تو دهنم و انگار نیشم باز می شه از خوشحالی

تا اینجا انگار همه چی اونجوری پیش می ره که من دوست دارم

اما یهو میام می بینم تو مغزم دارم به الف فکر می کنم، اینکه با هم صبح روزای تعطیل تو تخت همدیگرو بغل می کردیم و نوازش و خیلی وقتها سکس و بعد یه خوابی که انگار خودش میومد و بعد دوش و حاضر می شدیم می رفتیم موتور سواری و بعضی وقتا می رفتیم یه جای جدید که قهوه بخوریم و …

اما این روزها من انگار دو تا شدم دو تا کتی با یه حایل شیشه ای نازک که اگه حواسم نباشه ممکنه بشکنه و این جدیده بره خودش و بندازه تو بغل قبلیه و مثل جیوه های تو آزمایشگاه وقتی راهنمایی بودم حل بشه تو اون قبلیه و خب نباید اینجوری بشه

چقدر به نسخه جدید تبدیل شدن سخته

انگار همش دلت می خواد برگردی به همون قبلی چون خسته ای و حوصله نداری اما خب قبلی زده دهنت و سرویس کرده و هزار بار هم امتحانش و پس داده یعنی حتی نمی تونی خوش خیالی کنی و بگی شاید درست شه

هم دلم می خواست الف بود و تو هم گره می خوردیم و وقت می گذروندیم هم دلم نمی خواد و اینجوریم که آخیش راحت شدم و حوصله یه سری حرف ها و گیرها رو ندارم 

صبحانه ام تموم شده و فقط لقمه اولش اونقدر خوشحالی تپش بود بقیه اش و با این فکرها و با بغض خوردم

طرفها رو می ذارم تو سینک و گوشیم و برمی دارم و می رم رو مبل و دوباره تو اینستاگرام

س همون موقع زنگ می زنه و ما قرار استخر و برای بعد از جلسه اون فیکس می کنیم

میام تو بالکن و شروع می کنم به وبلاگ و خوندن

خیلی گرمه

اما الان یه ساعته نشستم و خوندم و نوشتم

الان خوشحالم که دو ساعت دیگه تو استخرم و دارم گیلاس یخ می خورم:)))))

و تهش دوباره دارم به الف فکر می کنم


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر