۱۳ تیر ۱۴۰۵

بازنده

 

شب‌هایی که صبحش باید بروم سرکار، مقاومت عجیبی دارم برای نخوابیدن. همه کارهای قبل خواب را کش می‌دهم. حتی گاهی ذهنم فعال‌تر می‌شود و شروع می‌کند به پیشنهاد دادن یک فیلم یا خواندن نوشته یا کتابی. صبح که می‌شود دلم می‌خواهد بمیرم اما تختم را ترک نکنم. همه چیز را زیر سوال می‌برم، مثلا این‌که چرا دنیا تمام نمی‌شود؟ 

چند روز پیش در همین وضعیت تکراری بودم که با قهوه مورد علاقه‌ام خودم را گول زدم. باور می‌کنید؟ آدم با دست‌های خودش می‌تواند سر خودش را شیره بمالد! خجالت آور است. به هرحال من گول خوردم و به امید یک لاته گرم و کمی شیرین شده با سیروپ کاراملی تختم را ترک کردم.

ماگ گل گلی را گذاشتم زیر دستگاه و پریدم تا صورتم بشویم و ضدآفتاب بزنم. به لاته‌ گرم و کمی شیرین شده با سیروپ کاراملی‌م که فکر می‌کردم، چشم‌هایم بیشتر باز می‌شد. قهوه تازه،‌ توی ماگ آماده بود. در یخچال را باز کردم که شیر را بردارم. شیر سرجایش نبود. سرجایش یعنی طبقه پایین در یخچال آن گوشه. فکر کردم در خانه‌ای که دو نفر زندگی می‌کنند طبیعی است چیزها سرجایشان نباشند. کل یخچال را برانداز کردم.  هرچیزی را که فکر می‌کردم پاکت شیر می‌تواند پشتش قایم شود را جا به جا کردم، شیر نبود. در واقع شیر نداشتیم. تمام شده بود. بعد فکر کردم  در خانه‌ای که دو نفر زندگی می‌کنند طبیعی است که شیر بدون اطلاع نفر دیگر تمام شود و یخچال خالی از شیر باشد. باخت داده بودم. با یک لیوان قهوه، تخت خنک و تمیزم را زودتر از ساعت معمول ول کرده بودم. حالا یک بازنده خوابالود بود با سوال‌های بی‌جواب و توخالی. مثلا این‌که چرا دنیا تمام نمی‌شود؟ 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر