۱۳ تیر ۱۴۰۵

گربه

 برام مهمه همیشه که چطور شروع کنم. یعنی اون حساسیتی که میخواد جلوی نوشتن رو بگیرم همین گیر میده به اول جمله. بنابراین یه کم میخوام تمرین کنم (لج کنم) اصلا شروع های بی ربط داشته باشم.

بین التعطلین ترین هفته‌ی خارجی رو داشتم این هفته. امروز که روز آخر بود میخواستم همونطور شلخته بیام که زودتر بگذره و تموم بشه. اما خیلی زود بیدار شدم و دوش و مراسمات. دیگه موهام کاملا اعتصاب کردن حتی با نیم ساعت  سشوار کشی و اون  کف سفید کربوهیدراتی هم هیچ حالتی نمیگیرن و عین یه جوجه زرد تیز تیز میخوابه رو پیشونیمو میره تو چشام.
 یه مسیر طولانی اومدم امروز که با دل سیر آهنگای جدیدی که از قدیما پیدا کردمو گوش بدم و یه کمی داد بزنم کله صبحی بلکه خلقم بیاد سرجاش؛ نیومد.

امروز حتی نفس کشیدن ب هم آزارم میداد. پاشدم رفتم راه برم یه کم آروم بگیرم.
  رسیدم به قهوه ی دوم؛ قرارم بود برم یه صبونه ای چیزی بخورم . داشتم تو یخچال میگشتم که  دیدم دو تا توریست غیر انگلیسی زبون دارن یه چیزو نشون میدنو سعی میکنن کلمه شو پیدا کنن. هم زمان که گوشام تیز بود چشمامم تیز شد و آنچه نباید میدیدمو دیدم. عشق جاودانم کروسان دبل بیک بادومی. و نامرد غرق بادوم طلاییم بود. دیگه نفهمیدم چطور برای اینکه اون جایزه طلایی رو برنده بشم و خدایی نکرده نرسه به زوج توریست سفارشش دادم و خیره به دست آقای کافه دار تا اون لحظه که عزیزدلم رو با چنگکش برداره و بندازه تو پاکت. عین این دستگاهای کَلَکی که با چنگکشون میخوای عروسک برداری و لحظه آخر ول میشه و آه میکشی. اما من به عزیزدلم رسیدم و با کیف تمام خوردمش.

 فکر نمیکردم انقدر با تعریف این صحنه ذوق کنم :))

اما حتی اونم نجات نبود و تا برگشتم سر کارم باز این صدای خس خس نفسا سوار روانم شد.
هدفون گذاشتم. الکی دنبال یه چرت و پرتی تو یوتیوب که فقط منو از این خس خس نجات بده. 
یه ولاگ لوس و صورتی دیدم که باز به خودم لعنت فرستادم که چرا یه کسی و چیزی که رو مخته رو نگاه میکنی. 
 باز رفتم چرخ زدم و اومدم. این بار صدای گاز زدن اون یه تیکه نونش نمیداشت  قرار بگیرم.  دیگه سرم از این همه راه رفتنا روش داشت میترکید.  موهام از یه طرف تو چشم. فشار هدفون رو سرم از یه طرف. اونم بردارم یه صدایی از خودش در میاره این ب که باز میره رو اعصابم.

دیگه داشتم نا امید میشدم از نجات یافتنم امروز که به یه پلی لیست فرانسوی رسیدم. انگاری آب رو آتیش این ژوسوی کنتغ ها به دادم رسیدم. یاد کتابم افتادم. بازش کردم . سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و انگارکه نشستم تو یه کافه لب رود سن غرق کتابم شدم. 

" موضوع آن سال ((دوستان من)) بود. متاسفانه نمی توانستم حتی به کلمه ((دوست)) فکر کنم چه برسد به اینکه بخواهم دوست را در پنج ورق ۴۰۰ کاراکتری توصیف کنم؛ بنابراین درباره گربه ام نوشتم."

حالا که آروم گرفتم یادم اومد میخواستم امروز درباره ی ((دوست)) بنویسم؛ در مورد ((نداشتن)) دوست. که این صداهای گوش خراش ب مارو به اینجا رسوند. 

'ح برام یه ویدیو فرستاده که؛ 'گربه ی ماساجور برات بگیرم چی؟؟؟

سوال به جایی بود. اون وقت شاید منم بتونم در مورد ((دوست)) بنویسم.

۱ نظر:

  1. آخ. من حتی یه روزایی فقط یه سری کارا رو انجام می‌دم که به عنوان جایزه برسم به کوراسان دبل بیک بادومی.

    پاسخ دادنحذف