۰۶ مرداد ۱۴۰۵

تو بگو ماهی‌ها حوضشان بی‌آب است

 اومد که تو اتاق، گرفته و خمیده بود. گفتم خوبید؟ گفت نه. پسرم فوت کرد. 

پسرش ۱۲ ساله بود و سرطان حنجره داشت. دو سال بود که مریض من بود. لال شدم. نمی تونستم حرف بزنم. حتی یادم نیست چطور تسلیت گفتم. یه جمله‌ای گفتم که خدا توش داشت حتماً. مثلاً خدا بیامرزد یا خدا بهت صبر بده. چون جوابش رو یادم هست گفت کدوم خدا. خدایی نیست. وگرنه این همه پول خرج کفن و دفن و دور گردوندن یارو نمی‌کردن و پسر من بی‌دارو مونده بود. بعد گریه کرد. سعی کردم گریه نکنم. یاد دفعات پیش که دارو می‌نوشتم براش و هربار پدرش میگفت یعنی این صداش برمیگرده؟ و من سعی می‌کردم بهش امید بدم. حالا هنوز سرم از اخبار اصفهان و اعدام جوان‌ها پر بود که این هم آوار شد رو بدبختی‌هام. پدر خمیده مثل همیشه تشکر کرد و رفت.

حالا که فکر می‌کنم من باید ۱۸  یا ۱۹ دی مرده بودم. همون موقع که با هودی سورمه‌ای و ماسک قاطی جمعیت شدم. همون موقع که خانوم چادری کوچک اندام با چادر رنگی کنارم شعار میداد مرگ بر دیکتاتور. همون موقع که بهم گفت من قاطی شما چیکار می‌کنم و بعد من بغلش کردم.( گفته بودم مادربزرگم همیشه بهم می‌گفت چادر سیاه رو آخوندا تو این مملکت آوردن و قبل‌تر از آن کسی چادر سیاه نمی‌پوشید؟)

شاید نباید اون شب وقتی رسیدم به چهارراه برمیگشتم. خسته شده بودم. جمعیت با تعداد زیاد روان بود و من یه جا ایستادم. هم خسته شدم هم به میم قول داده بودم زود برگردم.

حالا هر روز و هر ثانیه فکر میکنم که نباید می‌ایستادم نباید برمی‌گشتم. زندگی بعد از اون شب که تمام خط‌های تلفن و پیام و اینترنت قطع شد دیگر هیچوقت عادی نشد.

نه! راه برگشت نیست. حتی به آن شب‌ها که خون بچه‌ها رو می‌شستند تا چهره شهر صبح عادی به نظر برسد. 

 حالا هر روز آفتاب بالا می‌آید. خون‌ها شسته شده و جوان‌ها آویزان. ما هم همچنان نفس می‌کشیم.

 ولی آبی از این جوی رفت که حتی اگر برگردد ماهی‌هایی که در آن رود زندگی می‌کردند دوباره زنده نخواهد شد.



۱۳ نظر:

  1. اندوه این بچه‌ها تمومی نداره. از صبح منقلبم. لال شدم.
    دلم واسه دل مادرهاشون خونه. واسه خودشون. واسه اون پسربچه‌ی دوازده ساله که گفتی :(((

    پاسخ دادنحذف
  2. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف
  3. منم با اون مادر موافقم ، خدایی وجود نداره ، حداقل توی این سرزمین

    پاسخ دادنحذف
  4. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف
  5. منم با مامانش موافقم.
    خیلی خوشالم که زنده‌ای سایه و این متنو نوشتی و حرف مامان بزرگت رو هم نوشتی. من نمیدونستم
    قلب بزرگ
    به امید روزای بهتر

    پاسخ دادنحذف
  6. هیچ عدالتی در کار نیست. زندگی ما ایرانی ها به غم آغشته اس

    پاسخ دادنحذف
  7. زنده‌گی در این سرزمین مدت‌هاست که یک روزمره‌ی غیرعادی‌ست و از کلیت‌اش یک تلخی‌یِ مهیب می‌باره.

    پاسخ دادنحذف
  8. و چه این روزهای سیاه رو درخشان با کلمات نوشتی.

    پاسخ دادنحذف