این آقای بدبختِ دلشکستهء جاروبرقی کِش هم مُرد - بیچاره.
آقای ناتمام هیچ وقت سیاسی نبوده است. سواد سیاست ندارد چون نمی خواند و نمی داند. یک زمانی دوستی داشت در دانشگاه که قرار بود با او همکاری کند برای نوشتن یک ستون هفتگی در یک روزنامه - که او اتفاقاً عضو انجمن اسلامی هم بود. یک شب به خانهء او زنگ زد که تو اگر ماشین داری بیا با هم برویم ستاد انتخاباتی خاتمی. آنشب رفت و دو سه شب بعد هم رفت و اعلامیه های انتخاباتی پخش کرد و یکی دوبار وانتی های بسیجی دنبالش افتادند و تهدیدش کردند با فحش و کوبیدن روی کاپوت ماشین - که شاید شدیدترین برخوردی بوده که تا اینجای عمرش در راستای یک کار نسبتاً سیاسی و قبل ازمهاجرت تجربه کرده است.
آقای ناتمام سالهای سال است که خبرهای تظاهرات و دستگیری و بازجویی و قتل عام آدمهای کشورش را از دور می خواند و در آنها گیر می کند. خیلی از آدمهای دور و برش - مثل همسرش - به محض خواندن این خبرها فحش می دهند و لعنت می فرستند به تمام حکومت. بعضیهایشان پُستهای تُند و تیز می گذارند و در شبکه های اجتماعی اعتراض می کنند و اعلامیه امضا می کنند و بازافشانی هم. بعضیهایشان حتی در این ور دنیا به خیابان هم می روند و با آن یکی گروهی که باز هم با حکومت مخالف است ولی آن طرفی است گلاویزهم می شوند - انگار نه انگار که این دشمن مشترک جای دیگری است و کس دیگری است و اتفاقاً خیلی هم خوشحال می شود که مخالفانش با هم مخالفند.
چند سالی است که هر بار آقای ناتمام عکس قربانیان ودستگیرشدگان کشورش را می بیند اول از همه به مادر و پدرشان فکر می کند - بعد به بچه هایشان - و بعد به بقیهء بستگانشان. در نظر آقای ناتمام درد مادری که پسرش را به خاک می سپارد و دختری که دیگر پدر ندارد از درد ملتی که آزاد نیست ملموس تر است و واقعی تر است و تلخ تر. به نظر آقای ناتمام درد اصلی مردمش درد بقاست و بعد - با اختلاف - آزادی. کتاب تاریخ یعنی همین داستانهای شخصی که خواندنش برای او سخت تر است از تفسیر تاثیر عدم مشارکت مدنی یا کمبود آزادیهای شخصی. و البته که آقای ناتمام چون مرد است بهتر است خیلی هم در زمینهء آزادیهای شخصی نظر ندهد. در هر حال آقای ناتمام این نظراتش را با کسی در میان نمی گذارد - غیر از شاید همسرش - چون خودش هم توجیه و توضیحی برای این برخورد رقیق و احساساتی با این همه درد و رنج مردم کشورش ندارد.
حالا امروز صبح هم یک دفعه این خواننده ای که فیلم هم داشت و آهنگهایش نزدیک زمان نامزدی آقای ناتمام با همسرش یک دفعه خیلی معروف شدند با موتورسیکلت تصادف کرد و مُرد. اتفاقا همان سال قبل از اینکه اسکار ببرد و زیادی معروف شود کنسرت هم گذاشت و آقای ناتمام هم با کلی زحمت و بدبختی بلیط ایستادنی ردیف جلو خرید برای خودش و دوست دختر وقت که خیلی هم این فیلم را دوست داشت. بعد وسط مهمترین آهنگ کنسرت به اسم "به آرامی افتادن" خودش را با مهارت و سوء استفاده از شلوغی جمعیت از پشت - صد در صد با قصدِ بد - به دوست دخترش چسباند و سرش را روی شانه اش گذاشت که مثلا من عاشق تو هستم و ما چه زوج با مزه ای هستیم و خیلی رمانتیک هم. فقط در اثر اشتباهات محاسباتی و ورزش بیش از حد قبل ازیک شام مفصل قبل از کنسرت و ریتم آرامش بخشِ آهنگ آقای ناتمام نه گذاشت و نه برداشت و درهمان حال خیلی جدی خوابش برد و تمام وزنش را روی دوست دختر مربوطه انداخته و هر دو با هم گروگامب به زمین خورده و باعث مکثی کوتاه از خواننده و مضحکهء خاص و عام در کنسرت شدند.
به علت عمق بی آبرویی پس از این فاجعه دوست دختر آقای ناتمام که دیگر سرش را نمی توانست بالا نگاه دارد (بیشتر چون گردنش تا مدتها درد می کرد) با او ازدواج کرده و از او قول گرفته است که هر سال که همان خواننده به شهرشان آمده حتما بلیطهایش را تهیه کرده و به کنسرتش رفته و تا آخر کنسرت بیدار و با حفظ فاصلهء ایمنی سرپا بماند تا بلکه مقداری از آبروی از دست رفته را احیا کند - که تا حالا موفق نبوده است. حالا امروز آقای ناتمام فهمید که پارسال آخرین باری بوده است که او و همسرش این خواننده را تا آخر عمرشان روی صحنه خواهند دید. آقای ناتمام بعد از اینکه چند خبر مربوط به تصادف و حادثهء دلیل مرگ را خواند به اینستاگرام برگشت تا به مرور پستهای روزمره بپردازد. حالا عکسهای این خواننده و گیتارهایش و دوست دخترهایش و آهنگهایش بُر خرده اند وسط هم وطنان آقای ناتمام و اصفهان و گریه و فُحش و فحشکاری.
امروز آقای ناتمام که اصلا سیاسی نیست هی فکر می کند به خوشبختی نسبی خودش و خانواده اش - که دردشان درد بقا نیست و خبر بدی که اول صبح به همسرش می دهد رفتنِ یک خوانندهء ایرلندی است - و نه رفتن عزیزانشان مثل این مادرهای داغدار اصفهانی.
متاسفم بابت خبر بدی که باید به همسرت بدی. چون من اگه بودم حتماً کلی گریه میکردم و تا مدتها آهنگهایش را تو خونه بلند پخش میکردم و باز گریه میکردم و این وسط باز هم بدون علت یه فحشی به آخوند میدادم :)
پاسخ دادنحذفرضا تو از هرچیزی، هر جوری روایت میکنی خاص و دلنشینه
پاسخ دادنحذفبه نظر خودم پر از کلمات اضافه میاد. ولی ممنونم!
حذفبار اول که پست طولانی شمارو دیدم، گفتم اوه! که مال اینه که مدتهاست حوصله نمیکنم چیزهایی بیشتر از سه،چهار خط رو بخونم. اون پست رو خوندم و اصلا متوجه طولانی بودنش هم نشدم و بعد از اون، همیشه با شوق خوندن پستهای شمارو شروع میکنم
پاسخ دادنحذفاون صحنهی ایستاده خوابیدن رو دقیق تجسم کردم.
پاسخ دادنحذف