شلوار خوابم رو میکشم پایین. نفسم رو حبس میکنم و میشینم. کی زمستون تموم میشه؟
صدای شره طولانی و پرفشارش «سین» رو هربار شاکی میکنه. «آخرش یا کلیهات یه طوری میشه یا مثانهت. بذار خودم که بیدار میشم تو رو هم بیدار کنم!»
ولی من فکر میکنم بیشتر حسودی میکنه به خواب یهکله شب تا صبحم. شاید هم به سیستم عصبی بیخیالم.
چشام اصلا باز نمیشه ولی اگه هم باز میشد چیز خاصی برای دیدن نبود. روبروم کممصرفترین فضای خونه است: یه در شیشهای که پشتش یه مشت شامپو و نرمکننده دور هم نشستن دارن کشیک میکشن که ما کی میریم دوش بگیریم. یکی-دوبار حس کردم دیگه دارن قضاوتمون میکنن، حوله و بساط استخر رو بردم بالا که بفهمن ما خودمون رو میشوریم ولی فکر کنم به مذاقشون خوش نیومد و راپورتمون رو به صاحبخونه دادن. والا چرا یککاره بعد از دو روز زنگ بزنه و بپرسه خوبین؟ مشکلی با حموم بالا دارین؟
چه مشکلی؟ چی باید جواب میدادم؟ راهآبش میگیره؟ شاید فشار آبش مشکل داره؟ نکنه نشتی داشته؟
دستم به اون شامپوها برسه همشون رو میریزم دور. خائنها.
ساکت شدم، تراپیستم گفته بود اگه یکی یه چیزی گفت که خوشت نیومد، ساکت بمون و بذار معذب بشه. خودش ادامه داد آخه مستاجر قبلی میگفت آب گرم نمیشه.
گفتم آره خب ما اوکیم. تو اینترنت خوندم دوش گرفتن آب خنک برای اعصاب خوبه.
- هروقت خواستین بگین بیام آبگرمکن نو بذارم.
نریختمشون دور ولی هنوز دلم باهاشون صاف نشده.
بالاخره به چکچک تهش رسید. دو تا تیکه دستمال رو میکَنم، تپتپ. همه چیز رو میکشم بالا و کورمال کورمال میرم طرف اتاق کار که روز رو شروع کنم.
پ.ن. منِ وبلاگنویس رو گذاشتم روبروی منِ مشقنویس دستوپا بسته. اولی به دومی شیشکی بست. دومی نیمنگاه عاقل اندر سفیه بهش انداخت و ساکت موند. من هم معذب این وسط که چه کاری بود آخه.
نسخهی تراپیستت رو از امروز گذاشتم در صدر برنامه. بشین سر مشقات.
پاسخ دادنحذف