از وقتی اومدم اینجا دلم دوست میخواد. دلم دوستان ایرانم رو میخواد، که هیچکدومم دیگه ایران نیستن و پخش و پلا در جای جای این کره خاکی. ولی خب… با دوستان ایرانم، من بک گراند مشترک زیادی داریم. با هرکدومشون فصلی یا لاقل برگی از زندگیمون و بالا و پایین هاش رو پشت سر گذاشتیم تا اونا شدن دوست. اینجا چی؟ لاقل واسه من و در مسیری که تاحالا اومدم از اون فصل ها و از اون برگ ها که توی ایران داشتم اینجا خبری نبوده که با پشت سر گذاشتنش یک دوست صیقلی و صاف مثل آب روان تحویل بگیرم. شاید هم بخاطر سن است. سن من دیگه از این آب و تاب های زندگی گذشته. زندگی البته همیشه بالا و پایین های خودشو داره ولی اون سرپرشور جوونی و اون دوره پرحادثه ای که هر روزش یک فیلم سینمایی هست، دیگه الان منقضی شده. اصلا ادم همه ی اون مراحل رو طی میکنه، مگه نه اینکه بیاد به این ثبات و آرامش برسه؟ ولی در ثبات و آرامش دوست عمل نمیاد. نه که نیاد، اینجا هم دوستان عزیزی دارم ولی اون دوستی ها دیگه عمل نمیاد.
اون ندا که با هم میرفتیم سرِکار بیمارستان، صبح ها ۲۰ تا میس کال میزد تا از خواب بیدارم کنه، بعد که میدید هنوز خوابم میومد سر راه زنگ در خونمو میزد. عصر هم موقع برگشتن از توی شریعتی گاتا میخریدیم و میرفتیم خونه که با چایی بخوریم، دیگه تکرار نمیشه. چون اون روزا دیگه تکرار نمیشه.
اون مرضیه که با هم سال اول دانشگاه کلاس میپیچوندیم و با دوستاش در فنی ساعت ۱ بعد از ظهر میرفتیم سینما. بعدم میرفتیم خونشون مامانش برامون زرشک پلو با مرغ میاورد با شربت خاکشیرخونگی یخ ، دیگه تکرار نمیشه. چون اون روزها دیگه تکرار نمیشه.
مریم و سحر که ۴ سال باهم در یک اتاق خوابگاه خوابیدیم و بیدار شدیم، پنجشنبه ها میرفتیم جردن دور دور. شبها با بقیه دوستامون ۱۰ نفری تو اتاق تا صبح فیلم دیدن هامون و غیبت کردنامون و دوست پسرها و برک آپ هامون، دیگه تکرار نمیشه. چون اون روزها دیگه تکرار نمیشه.
و بسیاری دوستان دیگه که تکرار نخواهند شد و سارای اون روزها که خودشم دیگه تکرار نمیشه. چون اون روزهاش دیگه تکرار نمیشه.
خلاصه که دلم دوست میخواد با علم به اینکه زهی خیال باطل، دیگه هرگز.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر