۱۱ تیر ۱۴۰۵

The Gaze

امروز صبح برای دو ساعتی خانه خالی شد و من تنها شدم. دیدم چقدر راحت شدم. خواهرم و پسرم که کاری به من ندارند، پس چرا این‌طوری حس می‌کنم؟

به نظرم رسید که در معرض نگاه بودن توسط یک نفر در طول روز مرا اذیت می‌کند. حتی اگر قضاوت نکند، صرفِ نگاهش آگاهی مرا تغییر می‌دهد.

البته این چیز جدیدی نیست. هنوز دو سال نگذشته که به اکسم می‌گفتم این‌طور که تو مرا نظارت می‌کنی، تحلیل می‌کنی و از حرف‌ها و کارهای من فعالانه تناقض و ایراد درمی‌آوری را نمی‌خواهم. ترجیح می‌دهم تنهایی بکشم، ولی دو چشمِ نقص‌یابِ وسواسی مرا نظاره نکنند.

امروز متوجه شدم دارم خودم و زندگی‌ام را از نگاه خواهرم می‌بینم. این آزادی مرا محدود می‌کند و مرا تبدیل به ابژه می‌کند.

سال‌ها پیش در دانشگاه که رشتهٔ حقوق بشر می‌خواندم، درس مبانی فمینیسم برداشته بودم و با مبحث Male Gaze آشنا شدم. البته آن چیزی که الان حس می‌کنم، بیشتر به مفهوم The Gaze در فلسفهٔ سارتر نزدیک است.

خیلی وقت‌ها آگاهانه با این نگاه برخورد می‌کنم و به خودم می‌گویم: فکر کن در یک جزیرهٔ تنها هستی و هیچ‌کس تو را نمی‌بیند. آن وقت چه رفتار، عکس‌العمل و انتخابی می‌داشتی؟

این‌طوری سعی می‌کنم خودِ واقعی‌ام را قدرتمند (Empower)، آزاد (Liberate) و فعال (Activate) کنم.

من در حضور دوستانم احساس امنیت می‌کنم. از چشم آنها خیلی خودم را دوست‌داشتنی و ارزشمند می‌بینم. البته که گاهی هم شرم را تجربه کرده‌ام و سنگینی نگاه را. خواهرم این روزها کامش تلخ است و تلخی‌اش که سرازیر می‌شود، همه چیز را تیره می‌کند.

شب یک ساعت رفتم باشگاه و در آینه خودم را دیدم که هیچ ربطی به آن تلخی‌ها نداشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر