۲۱ خرداد ۱۴۰۵

May flowers grow in the saddest parts of you

 جریان سیال ذهن، در هم، بر هم، انگاری تازه از خواب پا شده، با پیژامه و لخ‌لخ کنان با دمپایی بری بشینی پیش مهمونها. 

فردا میرم سفر. یوگا ریتریت. پارسال دقیقا همین موقع همین ریتریت با تقریبا همین آدم‌ها و همین معلم. دقیقا صبح روز دوم جنگ شد. نمیدونم با اون فضا چطور دوباره برخورد خواهم کرد. 

brain fog که میگن مثینکه همینه: انگار تا روی شانه ها در یک ابر خاکستری کمرنگ هستم، نه درست میبینم، نه درست میشنوم، مثل روح سرگردان خودم رو اینور اونور میکشم. 

به [اس آر] می‌گفتم احساس می‌کنم جنگ هنوز در سرم، در سینه‌ام، وسط گلوم، جریان داره. یه چیزی توم درگیر مونده. در حال آماده‌باش. 

فردا برمی‌گردم به اولین «منطقه جنگی». 

کلنجار میرم با خودم که جمله بالا رو نگه دارم و پاک نکنم. برای خودم که این‌همه فیزیکی از جنگ دور بودم و در امان، حقی برای حرف زدن از جنگ قائل نیستم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر