۲۱ خرداد ۱۴۰۵

کارت تولد

دقیقا یک هفته تا روز تولدت مانده است.

این را می دانم چون هنوز هم روی تقویمم هستی. روی میز کارم هم همینطور. سوغاتی کوچکی که بعد از یک سفر‌ چند روزه برایم آوردی. و همین. نه چشمهایت را می بینم،‌ نه صدایت را می شنوم و نه می دانم کجا هستی و در چه حالی. چند سالی است دیگر در دنیای بیرونِ من نیستی.

 سالهاست که برایت چیزی ننوشته ام. قراری که در نگاهت بود و در نگاهم، قولی که ندادیم همان آخرین روز پیاده روی. واقعیتی که  در دستهای مرددت بود و قدمهای تندِ من بعد از آخرین خداحافظی. پایان یک فصل. آخرِ این بازی. تو در آخرین مراحل طلاق و جدایی و اضطراب و هیجانِ آزادی،‌ من و انتخابِ امنیت آشنای پایندیهای دست و پاگیر میانسالی. 

   باز هم دروغ گفتم. وقتی که شنیدم تصادف کرده ای حالت را در یک خط پرسیدم. عروسی برادر کوچکت را هم در دو کلمه تبریک گفتم. تولدت را هم تا دوسال،‌ نه بیشتر. هرسال یادآوری های تقویم را با انگشت نشانه ام پس می زنم،‌ امیدوارم خوب باشی. غیر از اینها هم بارها برایت چند خط جسته و گریخته نوشتم و هر بار به خودم گفتم اگر تا فردا صبح همین حس را داشتم همین خطها را با همین بی پروایی برایت می فرستم. هر بار صبح شد و همان حس بود و نفرستادم. 

هر کتابی که خواندم داستانهای تو بود و هر آهنگی صدای تو. چقدر تکراری هستیم من و تو. چقدر کلیشه و چقدر معمولی است این خاطرات سنگین و عاشقانهء‌ مخصوص من. هنوز ایمان دارم به خاص بودن نگاهِ تو،‌ و هر روز مطمئن ترم از ترس  و از نداشتن شجاعتم.

من خوبم. داستانی برای زندگی خودم نوشته ام  پُر از لحظه های آرام و معمولی. بچه هایی که توی حباب بزرگ می شوند و خانه ای که چراغش روشن است و درش باز و سفره اش پهن و قهوه اش آماده. يادت هست همان روز آخر؟ گفتی می خواهی شرکت خودت را راه اندازی کنی و من برای بار هزارم گفتم حتما می توانی و از پسش برمی آیی. گفتم کاشکی من هم همینقدر شجاع بودم. گفتی که هر کدام از بچه هایم یک شرکت پر دردسر و پرخرج و وقتگیر است. با اینکه بچه نداری ولی حرفهایت را گوشواره کرده ام برای تسکین تمام حسرتهای کاری. که مثلا من هم اگر بچه ها نبودند فلان می کردم.و بهمان را بدست می آوردم. و می دانم و می دانی که تو آدمِ حرفه ای و بزن و بکوب و بساز بودی و من و لذتِ مدارا و بسوز و بساز.

 زندگی مشترکم هم بدنیست. بعد  از همان روز آخر در یک دورهء سه ماهه روانکاوی تصمیم گرفتم زندگی مشترکم را دوباره بسازم. از خودم،‌ تا خودم. شاید مهمترین فرق منِ بعد از تو با منی که تو می شناختی این شروع ترمیم از خودم بود. اینکه قبل از ایراد از همسر و خانه و خانواده و مادر.و پدر و کار و مهاجرت خودم را لًخت وعور تماشا کنم از روبرو و از بالا و از کنار. حالا نه که برای تمام مشکلاتی که می بینم راه حل هم دارم،‌ برعکس،‌انقدر مشکلات زیاد شده است که  واضح و مبرهن است که در این یک عمر و یک زندگانی حل این همه مشکلات اصلا کار ما نیست؛ ولی بیقراری ام کمتر شده است از حرص خوردن و از  عصبانیت از مشکلاتی که چه با انتخاب و چه بی اختیار، کاری برای حل کردنشان نمی کنم. این پا به سن گذاشتن که می گفتند همین است؟ یا خستگی؟‌ یا ترس و تسلیم به روزمرگی؟ اسمش را نمی دانم. هر چه که هست داستان من است و وصف روزها و سالهای بعد از تو.

چقدر از خودم گفتم. تو کجایی و چطوری؟ با کسی هستی؟ با یک نفر؟ با مرد؟ یا زن؟ شرکت چطور است؟ دورادور می دانم شدیداً فعالی. می خواستم بدانی هر سال در هفتهء تولدت در فکر منی. و هفتهء قبل. و هفتهء‌ بعدش. و هفته های دیگر هم. این یادداشت را هم همینجا می گذارم تا نخوانی و ندانی.این زیر هم یکی دیگر،‌از همان روزهای اول که نخواندی ، ولی آن وقتها می دانستی.

تولدت هم پیشاپیش مبارک.


I’m not always thinking about you.

Mostly after I wake up, and as the day goes by, and before bedtime.

And then I dream about you.


In my dreams I pick you up.

You’re wearing a white blouse, 

black heels, 

no leggings under a tight black skirt,

Or is it navy?

You’re not wearing any makeup;

You will freshen up later in the day,

With a crimson red lipstick,

Some days before noon,

Always after lunch,

Like you did yesterday, 

and the day before, 

almost everyday.


We say our hellos,

You thank me for picking you up,

I smile and say something,

Or I nod, acting nonchalant,

No I’m not beyond myself,

No I... it’s no trouble at all,

No it’s no big deal at all,

No, this is not my best dream of all.


In my dreams I don’t say much;

my eyes on the road.

You look straight ahead too,

What’s there to say, to be told?


My left hand is holding the wheels,

My right hand on the stick, 

Just there.

Your right hand is holding your phone,

Left hand adjusting eye glasses,

Then pausing mid air,

Then slowly falling towards your lap,

Then pausing again,

And then it’s right there;

On my right hand,

For a split second,

Before you pull away.


You say something under your breath,

Oh I’m sorry,

I know you didn’t mean to,

Please stop it, ah don’t be silly,

it’s no big deal, 

no really,

this is not my best dream of all.



  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر