فکر میکردم این سفر قراره خوش بگذره مثل قبلیا ولی مثل قبلیا نیست.
از چیزهای خیلی شخصی تا این جنگی که باز شروع شده.
سردمه و صدای نفسکشیدن آدما تو خواب میاد و نشستم تلگرام رو چک میکنم که کی کجارو زده.
و گمونم زندگی خودمم یه زیر و رویی شده.
شاید اگه دفعه دیگه آیدا ازم بپرسه تهران یا ونکوور؟ بگم ونکوور و ونکوور و قراره کافه بذاریم.
شاید بعد از این سفر زندگی یه جور دیگهای پیش بره یا حتی بمب تکلیف زندگی نصفهنیمهای که خودم نتونستم روشن کنم رو، مشخص کنه.
کاش تکلیف زندگیمو میدادم به کسی دیگه.
هر کسی بهتر از من میتونه این زندگی رو شکل بده. هر کسی غیر از من.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر