۲۲ خرداد ۱۴۰۵

Grief isn’t loud. It’s surgical.

 صفر- رسیدیم به این دِهِ دور از همه جا برای یوگا ریتریت. جای ساده و بی زرق و برق، همان جای سال پیش، تقریبا همان آدم‌ها. تقریبا همان آدم‌ها هستیم که خسته و داغان به خودمان ۴ روز فرصتِ سر از آب بیرون آوردن و نفس کشیدن میدهیم. غم و غصه و اضطراب و بدبختی را در خانه‌هایمان جا می‌گذاریم و در را هم قفل می‌کنیم تا چهار روز بعد. 

یک- قاعدتا باید موبایل‌ها را خاموش کنیم و از دسترس دور کنیم. من از روز اول چالش میدانستم که این سه شب باید یواشکی وبلاگ بنویسم! 

پارسال به خودم گفتم این بار بازی را درست بازی می‌کنم، موبایل روی وضع هواپیما، من همین‌جا و ۱۰۰٪. وسط بازی جر زدم؛ سرِ دو روز رفتم موبایل را نگاه کردم. دو مسیج از [آ] و یک مسیج از [میم]، هر دو با یک سوال : «مامان بابات خوبن؟» اول فکر کردم پس آن زلزله تهران آمد و همه جا با خاک یکسان شده! رفتم سمت اخبار که خبر شروع جنگ را دیدم. [او] از اول ریتریت تکلیف‌اش با خودش روشن بود؛ موبایل به دست به ریتریت و زندگی ادامه میداد.  قبل از من بیدار شده بود. هنوز اجازه نداشتیم سکوت را بشکنیم. با وحشت زل زد تو چشم‌هام. به چشم‌هاش زل زدم که یعنی اخبار را دیدم. 

دو- ریتریت پارسال تمرین از هم فرونپاشیدن بود. سه روز دوام آوردم. از هم نپاشیدم. شیرازه‌ام ولی از همان‌جا بود که سست شد. خیلی نباید انگولک کرد وگرنه همه چیز به سادگی از هم می‌پاشد. [آ] چند روز بعدش بهم تلفن کرد. «مثِ زن زندگی آزادی نکنی ها! این داستان اگر ادامه‌دار شه چیزی ازت نمیمونه ها! قول بده بهم!» قول نیم‌بندی بهش دادم. دوباره رفتم سراغ جعبه پارازپام. 

سه- از بازگشت بعد از یک‌ سال به این نقطه، این دِه، همین آدم‌های پارسال، می‌ترسیدم. نمیدانستم بدن‌ام چه خاطره‌ای از آن روزهای اول جنگ حفظ کرده. دوباره روح و جسم‌ام به یاد آوردند که نباید از هم پاشید. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر